۲۲ پاسخ

حرف بزن بگو از چی ترسیدی بدون دعوا و عصبانیت خیلی مهربون مثل دوست حرف بزن
بعدشم باهاش حرف بزن بگو من اندازه تو بودم میترسیدم میرفتم بغل مامانم عادیه بعضیا ممکنه بترسن
بگو من مثلا از عروسک میترسیدم تاریک یود خوب نمیدیدم فک‌میکردم اشغاله یا چیه بعد روشن کردم دیدم عروسکه😂😂با خنده و هیجانی براش تعریف کن بعد اون یواش یواش اعتماد کنه و تعریف کنه از چی‌میترسه
یه شب خواب نورانی هم بذارید اتاق

خب وقتی میخاد بخابه بزار پیشت باشه می‌ترسه خب باهاش حرف بزن بگو من پیشتم دستمو بگیر بخواب قرآن براش بخون

یه مدت شب ها جای بچه ها رو وسط خودت و همسرت بنداز بگو من و بابا تو خواب مواظبتیم و باهاش صحبت کن مشاوره ببرش نمیدونم اعتقاد دارین یانه منم ۱۱ سالم بود غروب ها که میشد کل وسایل خونه رو با اینکه لامپ روشن بود ترسناک می‌دیدم و گریه میکردم رفتیم پیش یه سید دعا داد گفت بنداز تو آب بخور سرکتاب باز کرد گفت هوا تاریک بوده تو آب رفتی اون لحظه پری بوده دقیقا راست گفت چون ۱۰ روز قبلش مسافرت بودیم من غروب رفتم تو دریا

راستی یکی از چراغ هارو روشن بزار لابد همه خاموشه

بهش بگو مامان هرجا احساس ترس کردی بسم الله بگو قل والله بخون ازوم میشی دیگه اونوقت هیچکس نمیتونه بیاد سمتت تازه ما تو خونه قران داریم هیچ وقت نترس شیطون نمیاد تو خونه یا کسی ولی اسم ج. ن رو نیار الکی بگو شیطون نمیاد یا کسی

شاید یه چیزی دیده اشکال نداره چیکار میشه بزار کنارتون بخابه این الان بی خابی داره یه صحنه بیدار شو کنارش برو بخاب یا ادن رو جا بده می‌ترسه ما ک مایم می‌ترسیم ب خصوص بچه ها معلوم نیس حرف جن چیزی زدن جلوش ازش بپرس از چی میترسی چیزی دیدی کسی چیزی گفته شاید صحنه ای دیده بعدم ک چراغ خاب براش بزار خدایی حق داره من الان شوهرم کنارم هس بچه ام هس حس ترش گاهی منو میگیره گاهی از ترس میرم تو بغل بچم میخابم 😂

شاید ترسیده قران بزار سرش

داداش کوچیک منم از بچگی تا یکم بزرگ شد اینطوری بود همش میترسید تو خواب گریه میکرد اذیتش نکتید دوره ای هست میگذره داداش من از چیزی ترسیده بود باعث شده بود اینطوری بشه تحمل کتید ما تحمل نداشتین بنده خدا داداشم چن سال اینطوری بود

من تو این سن میترسیدم و ناخداگاه بود نه سال میگذره ولی قشنگ یادمه من تو ده سالگی میترسیدم و همش میخواستم قبل بقیه بخوابم یا بغل مامانم بخوابم نصف شب ناخداگاه وقتی بیدار میشدم میترسیدم برم پیش مامانم چون من و میزد

از چی میترسه؟

ب کوچیکه حسادت نمیکنه؟؟توجهت بهش کم نشده نسبت ب قبل؟ممکنه بگی ن اما بچه ها زود متوجه میشن شاید میخاد مثل کوچیکه دائما بغلش کنی و بهش بگی دوستش داری

خواهر منم اینجوری بود هرشب میگفت میترسم بابام رفت پیش یه سیدی براش سر کتاب باز کرد دعا داد خوب شد بچه اس دیگه گاهی وقتا از چیزای خیالی میترسن قبل خوابم نزار گوشی نگاه کنه

شاید ‌دلیل ترسش تو این ۱ هفته این اوضاع نا امن کشور باشه شاید اخبار جلوش گوش دادید یا در موردش صحبت کردید گفتید قرار جنگ بشه ، چون بچه ها خیلی زود این مشکلات رو میفهمن و میترسن به هرحال دلیل ترسش مشخص بشه بهتر میشه کمک کرد

بنظرم از فیلمی چیزی ترسیده من خودم بچگی یبار فیلم ترسناک دیده بودم دقیقا یادمه تا مدتها حتی بغل مامانمم شبا میترسیدم

وای منم ۷سالگیم اینطوری بودم حتی دسشویی هم میرفتم باید یکی پشت در میمیوند منتظرم

نه نزنشش گناه داره
ازش بپرس از چی میترسی
ما کنارتیم
هیچی نمیشه

خب بپرس از چی میترسه و چی ازارش میده . ولی نزار بزنش اونوقت دیگ پیشتون احساس امنیت نمیکنه

یادمه دقیقا ۷ سالگیم اینجوری بودم چقد وحشتناک بود همش خوابای بد میدیدم با اینکه بابام آدم جدی بود اونوقتام عصبی بود ولی یه مدت منو بین خودشون خوابوندن بغلم میکردن برام قران میخوند قوربونش برم الانم همینه
اصلا دعواش نکنین دست خودش نیس که ولی خودتون مطالعه کنین دراین ضمینه با همسرتون حتما

از چیزی ترسیده باهاش صحبت کن

الان حرفم خیلی خنده دار بود که خندیدی

جاشو پیش خودت بنداز

اره خب باید دلیل ترسش شناسایی بشه

سوال های مرتبط