مامانا دیشب پسرجانمو از شیر گرفتم، یعنی تا خوده صبح بالاسرش بیدار بودم که بیقراری کرد زودی بغلش کنم یا رو پام بزارم بیقراری نکنه، توشیشه هم اب کردم فقط بهش اب دادم،الهی شکر خیلی بیقراری نکرد، فقط اینکه دوساعت پیش بیدارشد، یسره به سینم نگاه میکنه، چندبار اومد لباسمو بزنه بالا سرشو گرم کردم، صبحونه هم کامل بهش دادم خورد، زمانیکه بیداره چیکار کنم که بهونه نگیره، تو این چند شبم میخام ببرم خونه مامانم با داداشم سرگرم بشه که شب میاد خونه خسسته بشه بگیره بخابه، فقط مشکلم اینه زمانیکه بیدار میشه بهونه میگیره، راستش به سینمم نه چسب زدم نه رژ نه تلخک نه هیچ چیز دیگه، شالمو برداشتم روی سینمو پوشوندم که کلا نبینه، چون میدونم سینمو ببینه بیشتر بیقراری میکنه، نمیدونم کار درستی کردم یانه اما تنها راه حلی که به ذهنم رسید همین بود،چون قبلا میخاستم امتحان کنم ببینم میشه ازشیر بگیرم یانه، سرسینم رژ زدم هرچی میگفتم مامان اوف شده بازم میومد لباسمو میزد بالا بهونه میگرفت، اما شال که بستم احساس میکنم به نسبت قبل کمتر بهونه میگیره

تصویر
۴ پاسخ

چندروز سختی داره باید تحمل کنی
لباسای پوشیده بپوش و گشاد که بدنت معلوم نباشه و ببرش بیرون و کارتون و مسی پلی و خوراکی های متنوع و مورد علاقه ش

عزیزمم😇
انشاالله راحت بگذره براش این مرحله.
مم خیلی اذیت شدم دخترمو از شیر گرفتم تا دوهفته همش گریه میکردم
اصلا بچه ها بعد شیر گرفتن مظلوم میشن

الهی عزیزم یاد دخترم افتادم از شیر گرفتمش خودمم خیلی ناراحت بودم ولی دیگه باید از شیر بگیریشون من زردچوبه زدم وقتی دید دیگه نخورد تا سه شب سخته کم کم بهتر میشه نگران نباش
مغزیجات زیاد بهش بده شبا قبل از خواب قشنگ سیرش کن

بچه کوچولو ایشالا زود از سرش بیوفته خوب کردی

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
سلام به همه خواستم بگم من ۵ شب که دخترم رو از شیر گرفتم
دو شب اول بی تابی کرد حدود دوساعت گریه ک د تا خوابش برد
به هق هق افتاد هر چی میگفتم میگفت نه اما مقاومت کردم شبهای دیگه ۶ صب بیدار شد و یه یه ساعتی بهونه آورد خوابید
خیلی چیزا امتحان کردم تا از شیر بگیرم زیتون سیز گال تلخ زدم از عطاری تلخک گرفتم ازیترومایسین که شربت خیلی تلخی بود مالیدم رژ لب چسب. هیچی فرقی نکرد فقط فلفل سیاه البته بگم فقط یه بار دهن زد و دید تند زودی پشتش آب خورد و تمام. چند روز فقط میمالم به ممه بو میکنه میگه آخه دیگه نمیخوره و مهمتر از همه اینکه باهاش زیاد حرف بزنید. به عروسکش بگیرد ممه آخ شده به دورو بری ها بگید ممه آخ شده هی تو وهنش بشینه اونوقت راحت میشه گرفتش توی روز که یکی دوبار میگه ممه تا میگم آخ شد میره دنبال بازی فقط مقاومت کنید گریه کرد دلتون نسوزه
و اینکه ما مجبور شدیم پنج شب رو با ماشین دور بزنیم تا بخوابه چون هانا فقط با خوردن سینه می‌خوابید نه بهل نه پستونک نه تاب پس ماشین بهترین گزینه بود
مامان امیرعلی جانم♥️ مامان امیرعلی جانم♥️ ۲ سالگی
مامانا بالاخره منم ازاین مرحله غول آسا گذر کردم وتونستم پسرجانمو تو سه روز ازشیر بگیرم، الهی شکر اصلا فکرشو نمیکردم انقد راحت بتونم ازشیر بگیرم، بخداکه خدا کمکم کرد، حساب کنید بچه من از نوزادی فقط شیر خودمو میخورد و به عنوان کمکی اصلا شیرخشک نمیخورد،ازشیش ماهگی که به غذا افتاد تا دوسالگیش نزدیکای ساعت ۴بیدار میشد تا خوده فردا ظهرش شیرمیخورد، یعنی پوستم کنده شد، نه خودش خواب کافی داشت نه من، خداشاهده تو اینمدت نشد من شبا فقط دوساعت کامل بخابم، بشدت به شیرم وابسته بود انقد که احساس میکردم واسه اینکه ازشیر بگیرمش ضعف دارم و از پس اینکار برنمیام، البته قربون بچم برم که بااین قضیه کنار اومد ومامانشو درک کرد، وخیلی اذیتم نکرد، بیقراری داشت غر میزد اما نه اونطوری که بخام اذیت بشم، دوتا چیز خیلی کمکم کرد یکی اینکه مامانم خونه تکونی داشت رفتم کمکش اونجا ساعتها با خواهرزادم بازی میکرد وسرگرم میشد ودومی شاید یکم مسخره بنظر برسه اینکه نرفتم نمک و فلفل و زردچوبه به سینم بزنم 😐بایه شال کلا سینمو پوشوندم که کلا نبینه هوایی بشه وبه همین راحتی تونستم گل پسرمو از شیر بگیرم، داشتم طبقه پایین مامانمو تمیز میکردم یدفعه داداشم اومدگفت ابجی بیا ببین بچت داره چیکارمیکنه رفتم دیدم بچم به سینه مامانمو ابجیمو خواهرزادم که یازده سالشه داره چنگ میندازه ،ابجیم میگفت قربونش برم ازشیر گرفتیش بیکار نشسته به هرکی میرسه یه چنگ میندازه، خواهرم یه پسر شیش ساله هم داره غیرتی شده بود میگفت جلو بچتو بگیر همش داره به ابجی من دست درازی میکنه😐😂 خداروشکر بالاخره از این مرحله هم گذشتم، انشالله هر مامانی هم بچشو میخاد ازشیر بگیره واسش اسون بگذره