۱۳ پاسخ

خسته نباشی عزیزم،منم انقد بدشنیدم ازش میترسم ولی چاره ای نیست ،اگه خسته ای خب بزار هفته دگ بزن یکم استراحت کن

خستە نەبی، مترسە اکثرا ایژن راحته، ان شاالله راحت ابی بو ایویش

خداقوت عزیزم
نه برای دختر من سبک بود نگران نباش

اصلا بد نیس حساس نباش بزار بزنه تموم شه بره

من خیلی وقته به خودم زحمت غذا درست کردن نمیدم قبلا که میگفتم بلد نیستم مادرشوهرم درست میگرد الانم از بیرون میگیرم

من زدم امروز روز دومه .....شب اول خیلیییییییی سخت بود خیلییی ولی امشب خوبه خداروشکر بدقلقی هم نکرد موقع واکسن خیلی گریه کرد خیلیی ولی رفتیم براش اسباب بازی خریدیم چون جدید بود الان از دیروز داره باهاش بازی میکنه و زیاد یادش نمیاد ک پاهاش درد میکنه فقط سر ساعت استامینوفن رو بده .....دیروز تا عصر خوب بود از عصر ب بعد تا صبح امروز تب داشت و بی حالی شدید و گریه ...ولی از خواب ک بیدار شد دیگه عادی مث روزای قبل بازی می کرد

اسون ترین واکسن بچم بود نگران نباش

عزیزم تنت سلامت، خدا مامانتو حفظ کنه براتون عیب نداره ، من واکسنشو زدم از دوتا دکتر پرسیدم گفتن نصف وزنش شربت استامینوفن بده خداروشکر خیلی خوب بود روز اول چهارساعت یه بار دادم روز دوم دوبار فقط دادم،،،، خداروشکر خوب بود درکل فقط وقتی اثر استا میرفت درد داشت یکم کمپرس بزار حتما،،، من اولین استا رو هم دوساعت بعد از واکسن دادم

والا پسر منم زیاد اذیت نشد منم خیلی استرسشو داشتم

سلام منم امروز ساعت ۱۱ زدم هنوز علائمی نداره نترس برو بزن

من دیدم از نزدیک که واکسن ۱۸ ماهگی زده و اذیت نکرده

مامان جان من امروز زدم واکسن و آرسام اذیت نکرد و تا الان علائم خاصی نداشته

من واکسن هیجده ماهگیونمیبرم بزنن

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.
مامان آقا پسری🧒🏻 مامان آقا پسری🧒🏻 ۱ سالگی
دوباره اومدم با غر فراواان😪😭
همین امروز تصمیم گرفتم دیگه تا پایان عمرم بچه دار نشم واقعا ظرفیتش رو دیگه تو خودم نمیبینم،نمیدونم من تحملم کمه یا شرایط زندگی من خیلی بغرنجه همسرم که هیچ وقت نیست همیشه همیشه سرکاره،تمام بار مسئولیت خونه و بچه به اضافه ی کار بیرون از خونه رو دوش منه،حامی تازه یک هفته ای میشه که از سرماخوردگی شدیدی که خورده بود بهتر شده بود فردا میخواستم واکسن ۱۸ماهگیشو بزنم،امروز صبح بعد اینکه بیدار شد و صبحونه شو دادم بردمش خونه مامانم حتی خودم نتونستم یه قلوپ چایی بخورم ظهر که رفتم برش گردونم یک ساعت خوابیده بود مامانم استین بلند تنش نکرده بود و تو اتاق سردشون خوابونده بود و دوباره علایمش برگشته ابریزش بینی و عطسه😭😭داستان واکسن دوباره کنسل شد
خودم صبح پریود شدم داغونم هم جسمی هم روحی اومدم خونه در آشفته ترین حال ممکن بود حامی هم چون بدموقع خواببده بود نه خودش خوابید نه گذاشت من بخوابم تا الان خواستم فقط ظرفا رو بشورم ده بار نق زده و گریه کرده و با دستای کفی رسیدم بالاسرش خودم هیچی نخوردم خواستم شام بزارم باز انقد بهونه گیری کرد و حواسمو پرت کرد مرغم سوخت،بعضی لحظه ها دیگه کنترلمو از دست میدم و صدامو میبرم بالا😭واقعا دارم به فروپاشی روانی میرسم،از یک طرف عذاب وجدان از طرف دیگه جسم و روان بی جون خودم که نه فرصت دارم یک وعده غذایی درست بخورم نه حتی یک دستشویی با ارامش برم و نه همسرموکنارم دارم که کمی آرامش بگیرم😭واقعا از بچه دار شدنم پشیمون شدم احساس میکنم اصلا صبر و ظرفیت مادری رو نداشتم🥲
لازمه اضافه کنم تا همین ۴تا خطو بنویسم هم ۱۰بار صدام کرده و رفتم پیشش یا میتونسن حدس بزنین؟🤦‍♀️😮‍💨