دوتا اتفاق از بدو‌تولد پسرم تا الان براش پیش اومده که خدا بهمون رحم کرده و دوباره بهمون بخشیدش🥲❤️
وقتی دوروزش بود و از بیمارستان اومدیم به مامانم گفتم حمومش بده
همسرم اب ولرم کرد و آورد(از اونجایی که خییییلی میترسه که بچه بسوزه اب زیاد گرم نبود و رو به سردی میزد🥲)
تا لباس بچه رو دراوردن امادش کردن اب دیگه از داغی دراومده بود
بچه رو داشتن با همون اب حمام میدادن که یهو نفسش رفت
یعنی سه تاییمون داشتیم میمردیم
شماره مامای بیمارستان رو داشتم بهش زنگ زدم گفت سربع بچه رو بیارین ببمارستان

مامانم و همسرم بچه رو بردن
منم خونه پیش دخترم موندم
همینجوری فقط گریه میکردم
مادرشوهرم هم زنگ زد.قضیه رو بهش گفتم اونم همینجوری گریه میکردو نذر میکرد بچه چیزیش نشه
ده دیقه بعدهمسرم بهم زنگ زد گفت اکسیژنش رو با دستگاه چک کرد،ذفت داشته..الان حالش خوبه
.اب که سردشده بوده باعث شده اکسیژنش افت کنه
صدای گریش میومد
ربع ساعت بعد که بهترشد اوردنش خونه
خواستم بگم برای حمام بچه،اول دمای خونه رو خوب گرم کنین
اب اوکی باشه..چندنفر تستش کنن(متاسفانه من خودم اب رو چک نکردم وگرنه حتما میفهمیدم برای بچه سرده)مامانم و همسرم همش ترس اینو داشتن که بچه پوستش درمیاد پوستش نازکه.اب نباید زیاد گرم باشه
نزدیک بود دوتایی بچمو تلف کنن😬
اتفاق دوم رو تو تاپیک بعدی میگم

۶ پاسخ

بنظرم خیلی زود بوده برا حمام حداقل 10 روز بگذره بهتره

عزیزم ما که زایمانمون میوفته تو بهار که نمیتونیم خونه رو خیلی گرم کنیم چی؟

بعد ۱۰ روز باید ببری حموم بچه رو،خیلی زودبردین

منم دیروز خدا بهم رحم کرد پسرم تو گهواره اش خواب نبود پسر خواهرشوهرم ک نزدیک ۲ سالشه رفته سمت پسرم از گهواره بیرون اوردتش بلندش کرد وپسرم ازدستش افتاده خدا خیلی بهم رحم کرد اگ سرش ب دیوار یا جای دیگ میخورد تااینکه صدای پسرمو شنیدم بدو بدو رفتم دیدم کف اتاق افتاده خداخیلی بهم رحم کرد

من ک خیلی بهم میگن تو خونه حمومش کن ولی من همرام میبرمش حموم اونجا هم فضا گرمه هم درجه اب دستته کلا پنج دقیقه هم نمیشه

تاپیکمو ببین

سوال های مرتبط

مامان آقا مهدیار💙👶 مامان آقا مهدیار💙👶 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین ۵]
ناخواسته داشتم زور میزدم ، خیلی افتضاح بود وضعم ، دست پرستار کناری رو گرفتم ، گفتم توروخدا ییهوشم کن دارم از درد میمیرم ، دوباره دست ماما رو با گریه گرفتم ، گفتم کمکم کن دارم میمیرم ، توروخدا بچم رو نجات بدین 😭💔 بعد گفتن این حرفا بیهوش شدم دیگه هیچی متوجه نشدم ، وقتی بهوش اومدم دیدم یه پرستار بالا سرمه گفت اسمت چیه و این حرفا بعدش با دستاش شکمم رو فشار داد ، از درد جیغ زدم و بعد با شدت زیاد کلی خون از بدنم خارج شد و دوباره بی‌حال شدم از شدت ترس اینکه بچم رو از دست داده باشم از پرستار نپرسیدم که بچم سالمه یا نه 😔 یادم رفت اینم بگم تو ۳ سانت که بودم ماما اومد کیسه آبم رو پاره کرد ، خیلی تعجب کرده بود چون هر کار می‌کردم، کلی آب ازم خارج میشد از صبح تا شبش که رفتم سزارین ، گفت آب دور بچه خیلی خیلی زیاد بوده واسه همین تموم نمیشده ... بماند که پشت در اتاق عمل به مامانم و شوهرم چی گذشت ، مامانم گفت وقتی پرستار از اتاق عمل اومد بیرون گفتیم مادر بچه سالمن گفت مادر سالمه من بچه رو ندیدم ولی 💔😫😭 وای مامانم میگه از ترس داشتیم سکته میکردیم دوباره همون ماما اومد بیرون گفت نگران نباشین بچه سالمه، مامانم و شوهرم التماس کردن بچه رو بیارن ، وقتی بچه رو آوردن بیرون ، مامانم میگه شوهرت زد زیر گریه ، میگه همه اشک شوق ریختیم و خداروشکر کردیم😭💕 خدایا شکرت واقعا ... خدایا شکرت که مهدیارم رو دوباره بهمون بخشیدی🤲🙏❤️👼🩵😭😭😭😭😭
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه من ۳۵ هفته و ۵ روز بودم ساعت ۴ صبح بود که آبریزش داشتم ولی خب چون بچه اول بود نمیفهمیدم چون روی دستمالم امتحان کردم زرد بود دیگه گفتم شاید ترشح
تا ۸ صب هر موقع دراز میکشیدم یه دفعه اب داغ خالی میشد تا اینکه ۸ صبح جمعه با مادرم تماس گرفتم گفتم شوهرمم ساعت ۷ رفته بود سرکار تا مامانم بیاد دنبالم من ساک بچه رو جمع کردم با شوهرم تماس گرفتم با مامانم رفتیم بیمارستان سوم شعبان وقتی رسیدیم خانمه چک کرد گفت نه این ترشحه خیلی زیاده به دکترم زد دکترم گفت ازش تست بگیرین و نوار قلب بچه رو چک کنین اگر کیسه اب نبود بگین فردا بیاد پیشم اگرم که کیسه آب بود بگین بره یه بیمارستان که دستگاه داشته باشه
اونم گفتن ما نداریم برین یا اکبرآبادی یا مهدیه
دیگه مامانم رفت تست رو تهیه کرد ۱ میلیون تا خانمه یکم جلدشو باز کرد دید آبم یه دفعه ریخت روی زیرانداز زیر مریض
دیگه خانمه گفت برم یکی از بیمارستان هایی که گفت منم چون قبلا اکبرآبادی رفته بودم رفتم اکبرآبادی دیگه اومدم اوژانس معاینه کردن گفتم پاره شده ان اس تی جنین رو گوش دادن بعدش هم ماسک اکسیژن و سرم وصل کردن ساعت ۱۲ هم بود که منو فرستادن ال دی ار برای زایمان
مامان سلین💗 مامان سلین💗 ۱ ماهگی
من شیرم زیاد نیست
اینقدر بدم میاد هی تند تند براش بقیه شیرخشک درست میکنن مخصوصا مادر شوهرم ، سریع بچه رو می‌ذاره بغلش شیر خشک درست میکنه ، باید خودم بگم می‌خوام شیرش بدم وگرنه شیشه رو پر می‌کنه می‌ذاره دهنش
پریشب بابت یک موضوعی هم اعصابم رو خراب کرد ، ما داخل یک ساختمون هستیم ، ساعت ۹ می‌خواستیم بریم خونه مامانم شب نشینی هم همسرم هم بقیه گفتن هوا سرده نبرینش ، وقتی برگشتیم خونه که بچه رو از پیش مادرشوهرم ببرم گفتم بقیه همش دنبال بچه میگشتن ، گفت هوا سرده نباید بچه رو ببری بیرون ، درصورتی که شب قبل ترش بچه رو لای پتو پیچید تا من ببرم بیرون چون بچه های جاریم گریه میکردن میگفتن سلین هم ببریم بیرون
نمیدونم اون موقع سرد نبود هوا یا چون می‌خواستیم خونه مامانم ببریم زورش اومد😏
منم شبش به همسرم گفتم که بیشتر نوه اون طرف حساب میشن چون نه ماه توی شکم من بود و من سختی هاشو کشیدم ، اون موقع زیاد اهمیت نمیدادن بهم حالا که بچه بدنیا اومده یکسره دخالت می‌کنه مادر شوهرم
مامان هیراد💙 مامان هیراد💙 ۱ ماهگی
بعد که رفتیم بالا یه اتاق بود اتاق معانه اول رفتم اونجا دکتری که قرار بود بچرو بگیره و بالا سرم باشه اومد و معانم کرد گفت ۲ سانتی و دهانه رحمت به شدت نرمه و زایمانت راحت میشه من کلی خوشحال شدم که میرم یه زور میزنم تموم میشه دیگ😂 خلاصه رفتیم اتاق زایمان به ماما همراهم زنگ زدم گفت خودم کار خیلی مهم واسم پیش اومده یه مامای دیگ رو میفرستم بعد این که ۳ سانت شدی بهش زنگ بزن بیاد. بعد یه پرستار هم همراه اون دکتر اومدن بالاسرم و دستگاه ان سی تی وصلل کردن دوباره و چون دردی نداشتم بهم امپول فشار زدن . ساعت هفت بود که دردام داشتن شروع میشدن اولاش قابل تحمل بود . دکتر معانم کرد گفت سه سانتی منم به مامانم گفتم زنگ زد به ماما همراه خانم کریمی بود و بلافاصله اومد و خی آرومم میکرد خیلی مهربون بود واگه ایشون نبودن من میمیردم ساعت ۱۰ بود که معانم کردن گفتن ۵ سانتی ماما همراه منو آورد پایین نشوند رو توپ زایمان و ورزشی دیگ و به مامانم می گفت ببرش حموم و به کمرش اب گرم بگیر
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ششم
، میگفتم تورو خدا کمکم کنید من همچنان فقط تند تند تند نفس عمیق میکشیدم و اصلا جیغ و داد نمیکردم گفتن کاپ رو بده ، دستگاه رو گذاشتن که سر بچه رو با دستگاه بکشن و یه نفر هم اومد بالا شکم منو فشار میداد که بچه رو هدایت کنه سمت پایین (بماند که بین زور زدنام همش میگفتن عالیه سر بچه رو داریم میبینیم ولی خودشون نمیتونستن بکشن بیرون ) از درد فشاری که به شکمم میاورد دیگه نتونستم تحمل کنم و با همه ی وجودم جیغ میزدم و دستاشو هل میدادم میگفت نکن اینجوری بیرون نمیاد میگفتم میمیرم به خدا میمیرم ماما همراهم میگفت عزیز دلم خدا نکنه یکم تحمل کن یهو یادشون اومد که با این روشی که دارن پیش میرن باید نوار قلب بچه رو چک کنن که اونم البته ماما همراهم بهشون گفت نوار قلب بچه رو گرفتن دیدن اصلا خوب نیست و سریع بهم اکسیژن دادن و هی چک کردن دیدن خداروشکر نوار قلب خوب شد و دوباره شکممو فشار دادن و دستگاه گذاشتن ک بچه رو بکشن بیرون و دیدن نمیتونن به ماما همراهم گفتن این کار خودته گفت من اصلا همچین کاری نمیکنم گفتم تورو خدا کمکم کن اومد شکممو فشار داد و بهم گفت عزیزم تحمل کن تموم میشه الان (اینو تو پرانتز بگم که ماما همراهم واقعا بینظیر بود هرچی دکتر بود رو جمع کرده بود بالا سرم از هراتاق صدا میزدن فلان دکتر میگفتن نمیتونه بیاد نمیذاشت هیچکدومشون برن اگه نبود واقعا میمردم ) خلاصه از مچ تا ارنجشو گذاشت رو شکممو با دستش سعی کرد بچه رو بفرسته پایین ، قبلیاشون همه دو دستی و با کف دست سعی میکردن بچه رو بفرستن پایین ولی این روشش کامل فرق میکرد ، ساعت هفت ربع کم بود که ماما همراهم بچه رو فرستاد پایین و یهو بچه رو کشیدن بیرون گذاشتن رو شکمم که بچم یه ناله ی کوچیک کرد و دیگه هیچی نگفت
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۱ ماهگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...