من شیرم زیاد نیست
اینقدر بدم میاد هی تند تند براش بقیه شیرخشک درست میکنن مخصوصا مادر شوهرم ، سریع بچه رو می‌ذاره بغلش شیر خشک درست میکنه ، باید خودم بگم می‌خوام شیرش بدم وگرنه شیشه رو پر می‌کنه می‌ذاره دهنش
پریشب بابت یک موضوعی هم اعصابم رو خراب کرد ، ما داخل یک ساختمون هستیم ، ساعت ۹ می‌خواستیم بریم خونه مامانم شب نشینی هم همسرم هم بقیه گفتن هوا سرده نبرینش ، وقتی برگشتیم خونه که بچه رو از پیش مادرشوهرم ببرم گفتم بقیه همش دنبال بچه میگشتن ، گفت هوا سرده نباید بچه رو ببری بیرون ، درصورتی که شب قبل ترش بچه رو لای پتو پیچید تا من ببرم بیرون چون بچه های جاریم گریه میکردن میگفتن سلین هم ببریم بیرون
نمیدونم اون موقع سرد نبود هوا یا چون می‌خواستیم خونه مامانم ببریم زورش اومد😏
منم شبش به همسرم گفتم که بیشتر نوه اون طرف حساب میشن چون نه ماه توی شکم من بود و من سختی هاشو کشیدم ، اون موقع زیاد اهمیت نمیدادن بهم حالا که بچه بدنیا اومده یکسره دخالت می‌کنه مادر شوهرم

۶ پاسخ

چون زیر نظر دکتر رشد دخترمو چک میکنم فعلا دکتر گفته شیرخشک نیاز نداره تا دو هفته دیگه مجدد برم.
دکتر گفت شیردهی مکرر داشته باش

ماساژ با روغن زیتون عالیه
ماساژ زیر اب گرم
عرق رازیانه
عرق بومادران
اینا شیر رو زیاد میکنه

عزیزم رازیانه بخور

خوب کردی از الان نباید بزاری تو تربیت بچه دخالت کنن
بعدشم بحث شیر خشک قوطی رو بردار بگو دیکه میخام شیر خودمو. بدم
هی ک بیشتر زیر سینت باشه شیرت بیشتر میشه
تو حموم هی سینتو ماساژ بده تا سوراخای سینت نرم بشن تو فکر نباش اینا همه میگذره

امان از این مادرشوهرا😑😑🤣

عزیزم اگر دوس داری شیر خودت رو بخوره حتما بذارش سر سینه ت تا با مکیدن شیرت بیشتر بشه

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭