۸ پاسخ

ببین از جهش رشدیه
تواین سن سیستم عصبی درحال رشده واسه همین یهو شب توخواب میپره با گریه های شدید
دختر من خیلی وقتا تواین ماه اینجوری شده
بغل هرکی هم بره همینه اتفاقا بغل مادر ارومتره
شیر هم نمیخواد فقط گریه میکنه بعد ساکت میشه

گفت ممکنه روده هاش تو هم رفته باشه
که خیلی خطرناکه
گفت اگه خون در مدفوعش دیدی
یا تب داشت یا تهوع استفراغ گریه وحشتناک سریعا ببر بیمارستان

بچه منم دیشب اینجوری شد جودی که بردمش دکتر
منم خومه مامانم هستم
دکتربراش سونو شکمی نوشت
پسرت بیرون رویش خوبه؟

کاملا میفهممت... منم این مشکل رو دارم با خانواده شوهرم... حالا از دلسوزیه ولی حس ناکافی بودن بهم میده که شاید من مادر کافی ای نیستم که بتونم بچمو اروم کنم... ولی یه جا خوندم که بچه ممکنه حتی بغل مادر بیشتر گریه کنه چون احساس امنیت بیشتری داره و با خیال راحت میتونه گریه کنه

بچه ای ک از خواب بیدارمیشه گریه میکنه ب مادرش احتیاج داره حتی بلندش نکن سعی کن با صدات ارومش کنی بعدبغلش بگیری ‌.مادرشوهرمنم همین کارو میکرد بچه رو ازم چندبار ب زور میگرفت یه سری جدی ندادم گفتم توخوبی بچه منو بهترازمن میدونی ندادم خودم ارومش کردم مادرشوهرمن خیلی عوضیه اول زایمانم ب شوهرم یاد داده بود بچه رو ازمن بگیره زور بده ببره بده ب اون نگهداره ...

موقعی که بچه گریه میکنه استرس مامان ناخوااگاه بیشتر میشه و خود بچه با مامان اروم میشه از نظر روانشناسی باید از مادر اجازه گرفت و‌بچه رو ازش گرفت و تنها کسی که میتونه بچه رو‌تو‌اون شرایط اروم‌کنه‌مادره پس هیچوقت نده بچتو‌حتی بزورم‌که شده نده چون هم تو ناارام‌میشی هم بچه

حتما دلش دردمیکنه یکم بعش قنداب بده تو این مواقع

این حستو میفهمم،مامان منم وقتی بچم گریه میکنه از رو دلسوزی بچه رو از تو بغلم میگیره و من میخوام منفجر بشم،نمیخواد متوجه بشه بچه اون لحظه با آغوش مادرش احتیاج داره

سوال های مرتبط

مامان گنجیشکم 🐣 مامان گنجیشکم 🐣 ۷ ماهگی
امروز فهمیدم که هرکس از عینک و دیدگاه خودش به بقیه آدما و موضوعات نگاه میکنه یعنی چی،و این تجربه رو به شما هم میگم تا کمتر از نظرات و حرفای دیگران دلخور بشین...
امروز هاکان تو خونه مادرشوهرم یه لحظه شدیدا گریه کرد،منم نمیدونستم چی میخواد همینجوری با حوصله داشتم بررسی میکردم،شیر دادم نخورد،پستونک قبول نکرد،خوابوندم گریه کرد...از اون طرف مادرشوهرم با یه عصبانیت خاصی اومد تو اتاق بچه رو گرفت برد بهش شیشه شیر داد اونم بازم گریه میکرد،بعد همینجور با حرص و عصبانیت حرف میزد،آخه چی شد یهو،تو رو چی نیش زد و فلان....بعد من هیچی نگفتم بچه رو هم آرومش کردم خوابید و گذشت تا همین عصری که شوهرم هم بود،یهو همونجوری شدید گریه کرد،همسرم گفت گرمشه ببرم تو حیاط،مادرشوهرم گفت اینجوری گریه میکرد من فکر کردم سما نیشگونش گرفته یا چیکارش کرده که بچه اونطور گریه میکنه 🤯🤯🤯اصلا به شخصیت من فکر نمیکنه،به تحصیلات من فکر نمیکنه،به طرز رفتارم با بچه خودم یا با بچه های دیگه فکر نمیکنه...اون حرفش نشون میده که انقد در اطرافش اونجوری دیده که اونطور فکر میکنه..منم به دلم نمیگیرم با همین طرز فکرم..🙂🌱