۸ پاسخ

وااای مثل خونه ما من از جمعه ها متنفرم چون نه تنها تفریح جایی نمیبره حالا حرصم میده کل خونرو بهم میریزه فقط میخوابه و گوشی به دست البته با پسرمم بازی میکنه ولی کم بهش بگمم حوصلم سرررفت میکه بریم خونه مامانم🙄

من که دلم گرفت امروز خونه بود همش غرمیزنه دلم گرفت زنگ زده خواهرش اینقدر باهاش بگو بخند میکنه میگفت خونه هستی بیام پیشت صبح زود رفتم براش حلیم نون گرم گرفتم خوشحال بشه برای شام قورمه سبزی گذاشتم فقط به خاطر اینکه دوس داره اصلا بعضی مردها لیاقت محبت کردن ندارن

نه‌ کوفتش بزنن قهر کرد تنها رفت ییزون از ساعت ۲‌ازش خبر ندازم😒😒😒

من اصلا منتظر شوهرم نمیمونم تا واسه تعطیلاتم برنامه بزاره
کل روزم به همه کارام میرسم،تعطیلی هم هم خودم زودتر برنامه میچینم یا با شوهرم یا با دوتا خانواده
البته این روزا اصلا روحیه بیرون رفتن نیس، خونه ایم

شوهرم جمعه ها هم سرکاره بعضی وقتا ک خسته نباشه چرا میبرتش بیرون یا مثلا میگه ببر باهاشون دوربزنیم میبرتش کلا اگه کار نداشته باشه وخسته نباشه کمکم میکنه

واقعا آدم کارمیکنه خسته میشه نیازبه استراحت دا ره من تابستون ۴۰روز صبح ۹رفتم شب ۱اومدم اخرسرکاربه بیمارستان کشید اینقدقفسه سینم دردمیکرد احساس تنگی نفس میکردم آمبولانس اومد رفتم بیمارستان گفت یا ازبیخوابیه یا ازخستگی گناه دا رندبزارین استراحت کنند بیرون ازخونه کارکردن سخته

همسرم صب تا ظهر رورای تعطیل میره سرکار وقتیم میاد منو پسرم باهاش کاری نداریم میره تا عصر استراحت میکنه گناه داره کل هفته سرکاره یه روزم که تعطیله من میگم بذار استراحت کنه امشب که خودم شیفتم قراره عصر منو ببره بیمارستان صبم بیاد دنبالم بیایم خونه صبونه بزنیم و اون بره سرکار تا ظهر من میخوابم😁✌🏻

شوهرم جمعه ها هم میره سرکار امروز فک کنم ساعت ۹رفت منم تا دو خواب بودم اومد ناهار خوردیم من زودتر اون رفتم زیر پتو ...اونم با رایان ی کم بازی کرد تازه همه بیداز شدم الان باز میخواد بره مغازه

سوال های مرتبط

مامان آرشا و آیهان مامان آرشا و آیهان ۵ سالگی
خانما دوروز پیش بچه هامو بردم پارک ی بچه ای اومده بود مریض بود از قبل هم دیده بودمش و با بچه هام آشنایی داشت و هی نزدیکشون میشد برا بازی سرفه هاش وحشتناک بود مامانای دیگه هم به مامانش تذکر دادن و گفتن نباید میاوردیش
چون خونمون نزدیک بود بچه هامو اوردم خونه و نیم ساعت بعد به حساب اینکه رفتن و بخاطر بهونه گیریا ارشا دوباره رفتیم بدون ایهان
حالا امروز ازصبح ایهان همش بهونه میگیره و هیچی نمیخوره حس میکنم بدنش داره گرم میشه ولی تب نداره فعلا
بخدا دو هفته س خوب شده بودن بعد از کلی دکتر و دارو دادن با دردسر و بیخوابی😔
اخه این چرا بچه ها مریض باید برن پارک من هربار ک بچم مریض میشه تا ده روز مهد نمیفرستمش بخدا از کارو زندگی افتادم دوماه پیش قراربود واکسن انفولانزا بزنیم اینقد بچه ها مریض شدن تا موند برا شنبه الانم ک اینجوری
الان چیکار کنم نزدیک یک ساعته داره گریه میکنه و چشاشو میمالونه خواب نداره شیربهش میدم یکم مک میزنه باز گریه میکنه
مامان نازنین‌‌زهرا💗 مامان نازنین‌‌زهرا💗 ۵ سالگی
ی چیزی تعریف کنم از جمعه شب
حضرت صبرررر

با بچه ها اول رفتیم خونه مامانبزرگشون که خونه نیستن باغچه آب بدیم و بچه ها کلی آب بازی و گل بازی کردن و بعد مغازه لوازم قنادی و امامزاده
و اصل داستان
رسیدیم دم فروشگاه که روبروش پارک بود رفتیم یکم خرید کردیم بچه ها تشنه بودن آب خریدیم بدون دردسر دخترم ۵ سالم آب خورده پسر ۲ سالم آب خورده من خوردم بالاخره که رفتیم پارک و از آب سردکن باز پرش کردیم و این آب رو نیمکت بوده و بچه رفتن بازی
دخترم ی دوست پیدا کرده و گفتم دیگه بریم خونه یکم غر زده و باز تاب بازی و فلان و رفتیم بریم سمت ماشین
دم پارک بطریو از دست داداشش کشیده اونم گریه گفتم میریم تو ماشین بهت میده
رفتیم تو ماشین دخترم گفته مال خودمه خودم خریدم
پسرم گریه
باباش دید دخترمون اون بطریو گرفته دستش نمیده رفت ی اب معدنی دیگه خرید داد دست پسرم
حالااون اومده بطری قبلیه رو داده به زور جدیده رو میخواد بگیره
این گریه اون گریه
جیغ داد
تا خود خونه
اخر از سوپری دم خونه باز ی بطری جدید خریدیم🤕



نمیدونم چرا دقت کردم میبینم هرروزی که ما وقت بیشتری گذاشتیم تفریح بیشتری کردیم یا مثلا فروشگاهی جایی بیشتر تحویلش گرفتیم براش خرید کردیم این دختر بیشتر اعصابمونو خورد کرد