سوال های مرتبط

مامان ساحل و سهیل 🤍 مامان ساحل و سهیل 🤍 ۹ ماهگی
من اومدم با تجربه زایمان بچه دومم
من روز ۱۲ صبح حالم خوب بود پاشدم خونه جمع کردم رفتم خونه مامانم از اونجا اومدم یکم درد داشتم فقط رفتم صدا قلب بچه گوش دادم گفت ۱ سانتی خوبه قلبش برو پیاده روی کن
من اومدم خونه یکم ورزش کردم و پیاده روی کردم و رفتم ی دوش گرفتم
اومدم آماده شدم تا برم ان اس تی
رفتم ان اس تی و همه چی خوب بود معاینه کردن گفتن دو سانتی بستری نکردن گفتن هنوز زیاد مونده تا زایمانت برو خونه هر چی گفتم بستری کنید بستری نکردن راهم دور بود
اومدم خونه خمین ک رسیدم خونه نیم ساعت بعدش ی چی انگار ت دلم افتاد پایین تق صدا داد کیسه آبم پاره شد
و راه افتادیم تا بیمارستان ۱ ساعت راهه دردام‌داش شروع میشد رسیدم بستری کردن معاینه گفتن ۳ سانتی
دردام اولش قابل تحمل بود رفته رفته با سرم بیشتر شد هر ۱ دقیقه ۱ بار بود دیدن دردام زیاده اومدن سرم قطع کردن
گفتن ببینم درد عادی خودت چقد خر ۵ دقیقه ی بار شد گفتن اگه حس مدفوع داشتی مارو صدا کن صدا زدم اومدن دیدن گفتن ۴ سانتی
کردم از درد انقد جیغ داد زدم
رفتم سرویس واسه ادراد ک وقتی اومدم دردم بیشتر شد جیغ زیاد شد گفتم ی چی داره میاد بیرون انگار ک اومدن نگا کردن گفتن ۷ سانتی بردن زایشگاه انقد روز زدم میگفتن نمیخوایم پاره بشی ولی انقد زور زدم خودم پاره شد پوستم بدون اینکه اونا تیغ بزنن
ساعت ۴و ۴۰ دقیقه پسرم ب دنیا اومد همه دردام ر راحت شدم اون لحظه بعد اینکه اومد بخیه بزنه بهم یکم درد داشتم فقط
پسرم ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه ب دنیا اومد دادن بغلم الانم فعلا بستریم تا فردا سر زایمانم برای همه مادرا دعا کردم انشالله همه بسلامتی راحتی زایمان کنن بچه اشون بغل کنن
من ک با اینکه بچه دومم بود سخت زایمان کردم
مامان سارای مامان سارای ۱ ماهگی
تجربه زایمان (۱)
چن روزی بود که حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم عموما شبا ودرد شدید تو واژن داشتم. دیگه ۱ دی ماه که ۳۸هفته بودم رفتم پیش دکترم معاینه کرد گفت دو سانت باز شدی و دهانه رحم کاملا نرم شده
تا اخر هفته زایمان میکنی؛برگشتم خونه و ب مامانم زنگ زدم که فعلا نیا بمون اخر هفته
۲دی ماه دیگه دردام زیاد شده بود ولی فاصله هاش زیاد بود منم تحمل میکردم شب ب همسرم گفتم تایم گرفتیم دیدم هر ۴۵دقیقه اس و نرفتم بیمارستان
تا صبح دردا می اومد می رفت نزدیکای نماز صبح دیدم دردا زیاد و فاصله کم شده بعد نماز صبح با همسرم و مادرش رفتیم بیمارستان
ساعت هفت ونیم اورژانس بیمارستان بودیم اول ان اس تی گرفتن و معاینه کردن گفت خب برید زایشگاه و از قبل هم ب ماما همراهم زنگ زده بودیم واونجا بود تا منو ببرن بالا ساعت ۹ونیم اینا شد
رفتیم بخش عمومی زایشگاه چون هیشکی رو نمیذاشتن بیاد پیشم با راهنمایی ماما ااتاق خصوصی گرفتیم و بعد اینکه اناق خصوصی شد همسرم و مادرش اومدن پیشم و
ساعت ده ونیم صبح شده بود
ماما اومد معاینه کرد گفت ۵سانت باز شدی
من چون از قبل مشکل داشتم هیچ ورزش و‌تمرینی نداشتم برا زایمان طبیعی
ماما هی میگفت جیغ نزن عوضش نفس عمیق بکش
خلاصه من دردم میگرفت و بنده خدا مادرشوهرمو چنگ میزدم که ب دادم برس
ساعت یازده ونیم گفتن فول شدی و زدن کیسه اب رو پاره کردن
اینجا من جیغ های وحشتناک میکشیدم و حس دستشویی شدید داشتم
ماما هی میگفت اینطوری بمون بچه میاد
بعد اینکه فول شدم همسرم رفت بیرون و بعد پاره کردن کیسه اب مادرشوهرمم فرستادن بیرون
من موندم تنها و‌ماما ودکترای بیمارستان
بعد پاره کردن کیسه اب حس کردم نفسم بالا نمیاد و قلبم کند شده همزمان تو مانیتور دیدم ک میگن افت ضربان قلب بچه ببریدش اتاق عمل...
مامان پناهم😍 مامان پناهم😍 ۷ ماهگی
ادامه تجربه زايمان طبیعی
دیگه گفتن از رو تخت بیا پایین ورزش کن مگه میتونستم بیام پایین از دردی ک داشتم حالا با اذیت رفتم پایین انقد درد داشتم نميتونستم همکاری کنم زیاد دیگه دوباره رفتم بالای تخت معاینه کردن هنوز ۸ سانت بودم انقد ک‌انگشت کردن ک شد ۱۰ سانت بهم گفتن زور بزن حالا نگه میتونستم زور بزنم نفس نداشتم همشونم دانشجو بودن بالا سرم یه دانشجو ی احمق اومد رو شکمم با دو تا مشتش شکممو فشار میداد من دیگه اون موقع داشتم حون میدادم زیر دستش از این ورم اون یکی دیگه هی انگشت میکرد واژنم تا بتونه بچه بیاد دیگه دیدن بچه نمیاد پایین و داره میمیره اومدن واژنمو برش زدن بعد یه رب بچم بدنیا اومد ولی گریه نمیکرد🥲 چون بهش فشار اومده بود تو کانال زايمان همم ک دانشجو ی شکممو فشار داده بود بچم اذیت شده بود ینی بچمو خدا دوباره بهم داد ‌‌‌‌... دیگه بدنیا ک اومد اومدن بخیه زدن بعد دوباره اومدن معاینه دیدن بخیه هام باز شده بدون اینکه بی حسی بزنن دوباره بخیه کردن ینی هر بخیه رو با گوشت و استخون حس کردم برشم خورده بودم زیااااد
مامان رایان👼🏻 مامان رایان👼🏻 ۱ ماهگی
ی جور انگار سر بچه فشار می‌آورد به واژنم بهشون گفتم اومدن معاینه کردن گفتن شدی ۹ سانت خیلی خوبه همینجوری پیش بره امشب زایمان می‌کنی کم کم دردام شدتشون بیشتر شد مثلا هر پنج دقیقه ی بار شد هر دو دقیقه ی بار چون بی حسی زده بودن برام درد معاینه اینا رو اصلا نفهمیدم دردش که شدید تر شد صدام در اومد گفتم فقط بیاین ی کاری کنی ن من از این درد راحت شم تقریبا نزدیکای ساعت 8 بود که دردام فاصلشون نزدیک بهم شد بعد از معاینه آخر گفتن سرش رو داریم میبینیم تا جایی که میتونی پاهاتو جمع کن زور بزن که همون موقع برش زدن اصلا نفهمیدم نه بخیه رو نه برش زدنشون رو هیچیولی وقتی سر بچه میاد همون لحظه کل دردا یادت می‌ره انکار نه انگار که چند لحظه قبل داشتی درد می‌کشیدی اگه بازم برگردم عقب قطعا طبیعی رو انتخاب میکنم چون اونقدرا وحشتناک نبود که میگفتن البته طبق تجربه خودم اینو میگم چون کل زایمان من 6 ساعت کشید و دردشم فقط موقع دنیا اومدن بچه کشیدم بقیش خیلی سخت نبود واقعا خدا خواست که من تایم زایمانم کم بود و ماماهای اون شب و دکتر واقعا خیلی خوب بودن کمکم کردن
مامان کنجدم نفس مامان کنجدم نفس روزهای ابتدایی تولد
سلام خانوما تجربه زایمان طبیعی مو میخام بگم دوس داشتید بخونید
از ۱۴ ام دلپیچه و کمر درد پریودی داشتم اول هرازگاهی بود ولی شب تا صبح هی گرفت ول کرد دلپیچم و اصلا نخوابیدم صبح ساعت ۷ رفتم حموم با آب داغ و کمرمو ماساژ دادم بعد رفتیم بیمارستان با شوهرم ساعت ۹ اینا بود که معاینم کردن و گفتن ۲ سانت هستم بعد دردام رفته رفته شدید تر میشد وقتی می‌گرفت کلا نمیتونستم قدم بردارم ول که می‌کرد چشمام بسته میشد خود به خود باز می‌گرفت تا اینکه باز معاینه شدم ۳ سانت بودم ساعت ۱ ظهر گفتن هنوز زوده واسه بستری اتاق تحت نظر بودم آزمایش ادرار و خون دادم یهو حالت تهوع اومد سراغم و استفراغ کردم خیلی فوری بستریم کردن و بردن زایشگاه اونجا درد کشیدم هی اومدن چند بار معاینم میکردن ۸ سانت که شدم بردند اتاق زایمان و آمپول فشار زدن و کیسه ابمو خودشون پاره کردن هی زور زدم زور زدم تا بچه ساعت ۵ بعد از ظهر به دنیا اومد خلاصه که خیلی سخت بود برام هنوزم بخیه ها اذیتم میکنن ولی همه ی دردارمو وقتی که بچمو بغلم دادن فراموش کردم خیلی حس عجیبی بود 🥰🥰🥺🥺🥺
مامان لیانا کوچولو💖 مامان لیانا کوچولو💖 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان سارای مامان سارای ۱ ماهگی
تجربه زایمان (۲)
بعد اینکه که شنیدم میگن افت ضربان قلب داره بچه از هوش رفتم وهیچی نفهمیدم
مادرشوهرم میگه بین ماما و دکتر بیمارستان بحث پیش میاد که ببرن اتاق عمل یا نه
ماما میکفته سر بچه تو دستمه ریسکه ببریمو خلاصه بچه رو میکشه بیرون
بچه چون افت ضربان قلب داشته و کمبود اکسیژن هم بوده احیاش میکنن و سریع می برن مراقبت های ویژه منم بهم اکسیژن فلان وصل میکنن
من وقتی ب هوش اومدم که یکی داشت شکمم رو فشار میداد وایی ی جور خون ازم می رفت انگار ابشار فواره دار...
همسرم و‌مادرش هم اومده بودن بالا سرم
از ماما پرسیدم بچم کو
گفت خوبه نگران نباش
تو بخواب و استراحت کن ولی چ استراحتی. هی شکمم رو فشار میدادن حتی دکتر خودمم اومد معاینه کرد وفشار داد فکر کنم راحت ده باری اومدن معاینه کردن و‌شکمم رو فشار دادن و خون میریخت بیرون
بهمم نمیگفتن بچه رو بردن مراقبت ویژه...
عصر که مادرم رسید از شهرستان کلی گریه کرده بود که نتونسته زودتر برسه و واقعا ناراحت بود
دیگه ساعت ۴ ۵ عصر من عصبانی سدم که بچم کو
گفتن بردن مراقبت ویژه
و منو هم بستری کردن