سوال های مرتبط

مامان ساحل و سهیل 🤍 مامان ساحل و سهیل 🤍 ۱۵ ماهگی
من اومدم با تجربه زایمان بچه دومم
من روز ۱۲ صبح حالم خوب بود پاشدم خونه جمع کردم رفتم خونه مامانم از اونجا اومدم یکم درد داشتم فقط رفتم صدا قلب بچه گوش دادم گفت ۱ سانتی خوبه قلبش برو پیاده روی کن
من اومدم خونه یکم ورزش کردم و پیاده روی کردم و رفتم ی دوش گرفتم
اومدم آماده شدم تا برم ان اس تی
رفتم ان اس تی و همه چی خوب بود معاینه کردن گفتن دو سانتی بستری نکردن گفتن هنوز زیاد مونده تا زایمانت برو خونه هر چی گفتم بستری کنید بستری نکردن راهم دور بود
اومدم خونه خمین ک رسیدم خونه نیم ساعت بعدش ی چی انگار ت دلم افتاد پایین تق صدا داد کیسه آبم پاره شد
و راه افتادیم تا بیمارستان ۱ ساعت راهه دردام‌داش شروع میشد رسیدم بستری کردن معاینه گفتن ۳ سانتی
دردام اولش قابل تحمل بود رفته رفته با سرم بیشتر شد هر ۱ دقیقه ۱ بار بود دیدن دردام زیاده اومدن سرم قطع کردن
گفتن ببینم درد عادی خودت چقد خر ۵ دقیقه ی بار شد گفتن اگه حس مدفوع داشتی مارو صدا کن صدا زدم اومدن دیدن گفتن ۴ سانتی
کردم از درد انقد جیغ داد زدم
رفتم سرویس واسه ادراد ک وقتی اومدم دردم بیشتر شد جیغ زیاد شد گفتم ی چی داره میاد بیرون انگار ک اومدن نگا کردن گفتن ۷ سانتی بردن زایشگاه انقد روز زدم میگفتن نمیخوایم پاره بشی ولی انقد زور زدم خودم پاره شد پوستم بدون اینکه اونا تیغ بزنن
ساعت ۴و ۴۰ دقیقه پسرم ب دنیا اومد همه دردام ر راحت شدم اون لحظه بعد اینکه اومد بخیه بزنه بهم یکم درد داشتم فقط
پسرم ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه ب دنیا اومد دادن بغلم الانم فعلا بستریم تا فردا سر زایمانم برای همه مادرا دعا کردم انشالله همه بسلامتی راحتی زایمان کنن بچه اشون بغل کنن
من ک با اینکه بچه دومم بود سخت زایمان کردم
مامان ayhan🌛👼 مامان ayhan🌛👼 ۶ ماهگی
پارت ۲ سز اختیاری
خلاصه ساعت ۱۱ و۲۰ دقیقه بود گفتن آماده شو بریم اتاق عمل از خوشحالی و هیجان میخواستم بال در بیارم
رفتم نشستم رو ویلچر و ی خانم خوش اخلاق منو تا اتاق عمل برد
اونجا همراهامو دیدم و خدافظی کردم باهاشون
به محض ورود تو اتاق عمل ی پرستار خیلی ناز گفت وای عزیزم چ چشمای قشنگی داری ( حالا من با ی عالمه ورم و شبیه زن شرک بودم😂)ولی اونجا کلی انرژی مثبت گرفتم و وارد اتاق عمل شدم
خوابیدم رو ی تخت باریک ی چندتا سوال ازم پرسیدن دکترمو دیدم بهم گفتن چشماتو ببند میخواییم بتادین بریزیم نپاشه ب چشمت داشتم میبستم که دستم یهو سوخت گفتم دستم داره میسوزه و دیگه هیچی نفهمیدم
چشامو با ی صدای مبهم به زووور باز کردم حس خفگی داشتم ماسک اکسیژن رو صورتم بود یکی از پرستارا گفت فلانی هم بهوش اومد سریع روم پتو انداختن نمی‌دونم چقدر گذشت پرسیدم بچم خوبه گفتن آره نگران نباش
درد داشتم ناله میکردم چندبار تو ریکاوری اومدن شکممو فشار دادن که خب درد داشت بیشتر نذاشتم فشار بدن که اشتباه کردم
بعدم بردنم تو بخش خانوادمو دیدم و بچمو آوردم و همه دردام یادم رفت
باز اومدن برای ماساژ شکم من پمپ درد داشتم گفتن دردت گرفت دکمشو فشار بده
واقعا اذیت کننده بود چون خون ریزی داشتم مجبورا هی فشار میدادن که خب با پمپ درد قابل تحمل میشد
مامان کیان💙👶 مامان کیان💙👶 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت چهارم

همینجوری که بچه رو سینه هام بود داشتن بخیه میزدن که دکتر کف نمیزارم بخیه بخوری ولی بازم آمپول بی حسی میزنم بعد آخر بخیه خوردم 6تا که با وجود 6تا میگفتم کمه نزاشتیم بخیه بخوری خلاصه بچه رو سینم دارن بخیه میزنم بخیه های پایین نفهمیدم بخیه های پوستی که میومدم بالا کلن دوختشو حس میکردم که خیلی درد داره تو هوشیاری اینجوری بخیه بزنن بعد اینکه بخیه زدن مث معینه کردن میگفتن خودنت زیاده منو معاینه میکردم با هر بار معاینه کلی خون ازم میومد اونقدر معاینه کردن دیگه مثل بیهوشا شده بودم خیلی اذیت میشدم اونقدر خون لخته با خون دیگه ازم اومد که نگو خدایی دستشون درد نکنه شکممو کامل تمیز کردن بعد دو سه ساعت رفتم بخش که یه بار دیگه معاینه کرده بعد فرستادن بخش رفتم بخش با درد کم خلاصه مونده بودم چرا دردم کمه تا شب دیگه دردناک زیاد شد بی خال شدم عرق میکنم تند تند مث آبشار نکو تب دارم نمیدونم بعد هر بار تند تند تبمو نگا میکردن فشار می‌گرفتم اینا بعد فردا صبح باز اومدن معاینه کردن کردن رفتن بعد ساعت ده صبح دکتر اومد کف تو تب داری تا ساعت 7مرخص نمیشی بعد 7مرخص میشی منم ناراحت اونایی که بعد من اومدن قبل من رفتن که تا ساعت 7 میمونم تا اون موقع دو بار سروم خاجبا یه تا آمپول زدن ساعت 7تبم تموم شد مرخص شدم
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
تجربه و خاطرات کل زایمانم از طبیعی تا سزارین (پارت اول)
۳۷ هفته بودم رفتم سونو رشد که گفتن وزن بچه ت خیلی کمه ۲۱۰۰ باید سریع بستری شی اگه دیر بیاد خدایی نکرده فلج مغزی میشه دیگه با کلی سونو و رفت و آمد شبش داخل بیمارستانی که میخاستم زایمان کنم بستری شم ب مدت ۳ روز رفتم گفت هر ۶ ساعت ۱۲ میلیون دکترم فرستاد منو بیمارستان معتضدی کرمانشاه توصیع میکنم هیچ وقت نرید ی زن زائو ت بخش طبیعی بودم انقد حالش بد بود نرفتن کمکش هنوز بچه ب دنیا نیومد فوت شد میگفت نمیتونم نفس بکشم فکر میکردن دروغ میگه کل کسایی که زایمان کردن رو از پاره کردن تا دنیا آوردن رو بدون اینکه ببرن‌ اتاق عمل دیدم انقد معاینه میکنن درد خود زایمان هیچی نیست اون درد میکنه هر ی دیقه یکی انگشتت میکنه خلاصه منم بعد س روز روز بعد زایمانم بود ب زور ترخیص شدم رفتم همون حضرت ابولفضل کرمانشاه درد نداشتم ی قرص فشار دادن طی چند ساعت درد پریودی‌ مانند گرفتم باز دردم کم بود ولی معاینه میکردن درد امونم رو می‌برید س تا امپول فشارزدن کیسه آبم رو پاره کردن ۲۸ ساعت درد کشیدم انقد حالم بد بود فقط و فقط معاینه حالم رو بد میکرد
ادامه پارت بعدی
مامان سارای مامان سارای ۷ ماهگی
تجربه زایمان (۱)
چن روزی بود که حالت تهوع داشتم و بالا میاوردم عموما شبا ودرد شدید تو واژن داشتم. دیگه ۱ دی ماه که ۳۸هفته بودم رفتم پیش دکترم معاینه کرد گفت دو سانت باز شدی و دهانه رحم کاملا نرم شده
تا اخر هفته زایمان میکنی؛برگشتم خونه و ب مامانم زنگ زدم که فعلا نیا بمون اخر هفته
۲دی ماه دیگه دردام زیاد شده بود ولی فاصله هاش زیاد بود منم تحمل میکردم شب ب همسرم گفتم تایم گرفتیم دیدم هر ۴۵دقیقه اس و نرفتم بیمارستان
تا صبح دردا می اومد می رفت نزدیکای نماز صبح دیدم دردا زیاد و فاصله کم شده بعد نماز صبح با همسرم و مادرش رفتیم بیمارستان
ساعت هفت ونیم اورژانس بیمارستان بودیم اول ان اس تی گرفتن و معاینه کردن گفت خب برید زایشگاه و از قبل هم ب ماما همراهم زنگ زده بودیم واونجا بود تا منو ببرن بالا ساعت ۹ونیم اینا شد
رفتیم بخش عمومی زایشگاه چون هیشکی رو نمیذاشتن بیاد پیشم با راهنمایی ماما ااتاق خصوصی گرفتیم و بعد اینکه اناق خصوصی شد همسرم و مادرش اومدن پیشم و
ساعت ده ونیم صبح شده بود
ماما اومد معاینه کرد گفت ۵سانت باز شدی
من چون از قبل مشکل داشتم هیچ ورزش و‌تمرینی نداشتم برا زایمان طبیعی
ماما هی میگفت جیغ نزن عوضش نفس عمیق بکش
خلاصه من دردم میگرفت و بنده خدا مادرشوهرمو چنگ میزدم که ب دادم برس
ساعت یازده ونیم گفتن فول شدی و زدن کیسه اب رو پاره کردن
اینجا من جیغ های وحشتناک میکشیدم و حس دستشویی شدید داشتم
ماما هی میگفت اینطوری بمون بچه میاد
بعد اینکه فول شدم همسرم رفت بیرون و بعد پاره کردن کیسه اب مادرشوهرمم فرستادن بیرون
من موندم تنها و‌ماما ودکترای بیمارستان
بعد پاره کردن کیسه اب حس کردم نفسم بالا نمیاد و قلبم کند شده همزمان تو مانیتور دیدم ک میگن افت ضربان قلب بچه ببریدش اتاق عمل...
مامان مهدیارم 🩵 مامان مهدیارم 🩵 ۱ ماهگی
پارت ۳ زایمان طبیعی

نزدیک به ۷ سانت بودم که همش حس مدفوع داشتم و هی به ماما همراهم میگفتم می‌خوابم برم دستشویی اومدن یه مایعیو داخل معقدم ریختن و گفتن حالا برو دستشویی تا روده هات قشنگ خالی شه بعدش یه توپ آورد و منو به شکم خوابوند روشو مدام جلو عقب کرد هرچیم میگفتم بچه می‌گفت هیچی نمیشه بچه جاش امنه بعد نیم ساعت ورزش باز گفت بخواب معاینه کنیم این وسطم مرتب قلب بچه رو چک میکردن بعد معاینه گفتن نزدیک به فول شدنی بخواب پاتو جمع کن موقع دردات زور بزن سر بچه بیاد پایین حدود چهار تا یه ساعتم با هر دردم و با پوزیشنای مختلف زور میزدم مامای بیمارستان اشنام بود میخواست که بخیه نخورم می‌گفت پرینت مناسبه ولی متاسفانه من دردم زیاد بودو همکاریم کم سر بچه اذیت بود آخر مجبور شد که برش بزنه بعد اینکه سر بچه رو دیدن قشنگ گفتن برو رو تخت زایمان بخواب بچه داره میاد خوابیدم و بتادین زدن گفتن با هر دردت تا جایی که میتونی زور بزن دو نفرم اومدن بالا سرم هی از بالا فشار میوردن بعد حدود ده دقیقه یه چیز داغ ازم خارج شدو دردا تموم شد بچه رو گذاشتن رو سینم بهترین حس دنیا بود بعدش بچه رو بردن تا تمیز کنن و گفتن سرفه بزن جفت بیاد بیرون سرفه کردمو جفتم اومد شروع کردن بخیه کردن که زیادم طول نکشید ولی من دردشو کامل حس میکردم ولی اینقدر محو بچم‌بودم که اصلا واسم مهم نبود آخرم ۳ الا ۴ تا بخیه خوردم بیرونی داخلیم زیاد نخوردم ماما همراهمم موند تا لباس تن بچه‌کرد و من تونستم ادرار کنم و شیر دهیو یادم داد بعد که خواستم برم بخش رفت