تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت سیزدهم
وجود اپیدورال هم برام مهم بود . با اینکه تا آخر هم استفاده نکردم ازش اما همین که میدونستم میتونم ازش استفاده کنم در صورت طولانی شدن زایمانم، دلگرمی بود برام.

در مورد افکار مزاحم حین دردهای زایمان هم بگم😂 👇🏻
۱ـمن عاشق نوزاد هستم برای همین نه ماه بعد عروسیم دخترم دنیا اومد🤣😍 بعد حین دردها به این فکر میکردم که خدایا من حداقل سه چهار تا بچه میخوام ازت این تازه اولیشه یعنی من باید چند بار دیگه هم این درد رو بکشم🤣 (وی دومی رو هشت ماهه بارداره🤣)
۲- چون جنینم دختر بود از ته دل ، دلم براش سوخت. با خودم میگفتم یعنی دختر بیچارم هم باید این دردا رو بکشه؟! بمیرم براش🤣
۳ـ گاهی از ذهنم عبور می‌کرد من غلط بکنم دوباره حامله بشم . بعد با خودم میگفتم اگر شوهرم هی اصرار کنه چی ؟🤣 بگم دردم میاد نمیتونم دیگه🤣🤣
۴ـ تموم میشه ، همه این دردو میکشن ، یکم دیگه مونده.
دو ثانیه بعدش ، خدایا من و بکش راحتم کن یا حضرت زهرا کمکم کن😂
خلاصه افکار درهمی داشتم. گاهی اوقات هم این بین ساعت رو نگاه میکردم به دستگاه ان اس تی نگاه میکردم سعی میکردم از نوشته هاش سر دربیارم یا محتویات قفسه های اتاق رو نگاه میکردم حواسم رو میدادم به صحبت های ماماها و یا مامانایی که توی راهرو قدم میزدن و بعضی هاشون میگفتن ببرینمون سزارین خلاصمون کنید 🥲. همه‌ی این فضولی هارو میکردم بلکه حواسم پرت بشه و زمان بگذره که واقعا هم برام موثر بود.

۱ پاسخ

عزیزم از چند هفتهدپیاده روی شروع کردی برای این زایمانتون؟روزی چند ساعت؟؟

سوال های مرتبط

مامان ❤️ آراد جانم ❤️ مامان ❤️ آراد جانم ❤️ ۲ ماهگی
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت اول
(من یکم با جزئیات نوشتم ، اگر حوصلتون میشه بخونید. امیدوارم تجربیاتم به دردتون بخوره)

یک مقدمه ای توضیح بدم از آمادگی های قبل زایمانم. من خیلی اهل مطالعه و تحقیق درباره ی اتفاقیم که قراره برام بیوفته یعنی اینکه اطلاعاتم زیاد باشه خیلی برام راحت تره تا برم تو دلش و هیچی ازش ندونم حتی اگر قراره اون اتفاق ، اتفاق ناخوشایندی باشه. البته که زایمان و تولد بچه شیرینی بعد درد زایمانه ☺️
این رو هم اما در نظر گرفتم که ممکنه اتفاق غیر منتظره ای بیوفته که تو هیچ مقاله یا منابعی که من خوندم نبوده باشه و به بدنم و دکترا و پرستارای بالای سرم اعتماد کنم البته که اعتماد اصلیم به خدای مهربونمون بود که موقع درد های زایمان از همیشه بهمون نزدیک تره و قطعا دستمون رو میگیره.برای همین طبق گفته های قبلی به سزارین هم فکر کرده بودم و درباره مراقبت های بعدش تا حدودی خونده بودم و از اطرافیان شنیده بودم.
من از ماه هشتم انقباض های شدیدی داشتم (نا گفته نماند گه گاهی درد هم همراه با این انقباض ها داشتم) برای همین نه ورزش و نه پیاده روی رو شروع نکردم و گذاشتمش برای هفته های بالا تر چون می ترسیدم انقباضاتم رو منظم تر بکنه که درست هم فکر میکردم و ماما هم همین رو تایید کرد .
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هفتم
حتی ازم پرسید اپیدورال میخوای بعد شدید شدن درد هات بزنیم؟ گفتم اگر بخوام میزنیدبرام ؟ گفت آره اگر تا هفت و نیم هشت صبح که دکتر بی هوشیمون میاد زایمان نکنی برات میگیم بیاد تزریق کنه .خلاصه تا سه و نیم به همین صحبت ها و کار ها گذشت که من درد هام حس کردم کوتاه تر و شدید تر شده و باعث شد بالا بیارم. دانشجوی مامایی که توی اتاق اومده بود وضعیتم رو چک کنه سریع فهمید تهوع دارم و بهم ظرف داد که گلاب به روتون... بعدشم به فاصله کوتاه کیسه ابم پاره شد. اومدن نگاه کردن که یه وقت بچه مدفوع نکرده باشه که دیدن نه رنگش شفافه خداروشکر. بعدش معاینم کردن و گفتن چهار سانت و نیم رو به پنجی که دیگه از اینجا به بعد دردهای اصلی من شروع شد که حس میکردم هر پنج دقیقه پنج ساعت میگذره🥲🥲 برام گاز بی دردی (انتونوکس) باز کردن که گفت هر وقت انقباض شروع شد نفس های عمیق توش بکش تقریبا هر نیم ساعت هم پوزیشنم رو روی تخت عوض میکردم یک بار سجده یک بار به پهلو یکبار نشسته . توی تمام این مدت من جیغ و داد نمی‌کردم. فقط سعی میکردم تا میتونم نفس عمیق بکشم البته گاهی که بی طاقت میشدم ناله میکردم. گاز بی دردی روی دردام خیلی تاثیر محسوسی نداشت فقط خیلی گیجم کرد که بعد دو ساعت گفتن دیگه نمی‌خواد استفاده کنی خیلی گیجت کرده.ساعت پنج اومدن معاینه کردن همون پنج سانت بودم و حقیقا از این عدم پیشرفت از سه و نیم تا پنج ناامید شدم 🙁
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت دهم
(توی پرانتز این رو بگم که بعد از دنیا اومدن دخترم من به شدت پاهام شروع کرد لرزیدن و هیچی در این باره نشنیده بودم ! بعد ها خوندم به خاطر فشار زیادی که از روی اعصاب لگن برداشته میشه همچین اتفاقی میوفته) بعد اومدن از دستشویی دراز کشیدم و پتو برام آوردن ماما از تو خوراکی هام دو تا خرما گذاشت دهنم (همون مامایی که کارای دخترم رو میکرد). دخترم رو هم که برده بودن برای معاینه اولیه ، آوردن برای شیر دادن. مامانم هم اجازه دادن با پوشیدن لباس مخصوص و کاور کفش بیاد داخل اتاق پیشم یه لحظه من رو ببینه . با اینکه اجازه بردن گوشی داشتم یادم رفته بود گوشی ببرم! شوهرم انقدر به مادرم زنگ زده بود که مادرم تا اومد تو اتاق زنگ زد شوهرم گفت بیا باهاش حرف بزن ده بار زنگ زده حالت رو پرسیده (اقایون همون بیرون میموندن و فقط همراه های خانم اجازه داشتن توی اتاق انتظاره قبل اتاق های لیبر بمونن تا بعد زایمان یا با اجازه ماما تا موقع قبل زایمان برن پیش زائو هاشون) بعد از حرف زدن با هم و کلی لوس بازی ، از اون تشکر از من نه کاری نکردم خواهش میکنم 😂😂عکس از بچه گرفتیم برای شوهرم فرستادیم و در این حین فسقلی کلی شیر خورد و واقعا برام تجربه اول شگفت انگیز بود .چون بخش شلوغ بود تا خالی شدن تخت ها دیگه تقریبا ده بود رفتیم توی بخش با نی نی و داستان دو ساله ما شروع شد 😍🌹