امروز دخترم بغلم کرده میگه«مامان من تو رو خیلی دوست دارم. من عاشقتم. تو جون منی ،تو قلب منی» انگار آب خنک و مطبوع زمزم رو روی سرم ریختن.
یهو تهی شدم از حس بد، اضطراب ، حس حقارت و حس شکست خوردگی...
فقط خواستم همون لحظه رو زندگی کنم.
همون لحظه ای که دخترم با عشق بهم هدیه داده بود🩷
هر لحظه که به چهره معصومش نگاه می‌کنم میگم خدایا این فرشته ات رو از بهشت برام فرستادی؟ یعنی اونقدر لایق بودم که مادرش باشم؟
تن و بدنم لرزید. اما به چهره بشاش هلنا نگاه کردم. با وجود مشکلات فراوان گویی همیشه براش مادرکافی بودم. مادریم که دوست داره داشته باشه.
بازی می‌کنیم.
پیاده روی میریم.
کارتون مورد علاقه شو باهم میبینیم و می‌خندیم.
کتاب میخونیم نقاشی می‌کشیم.
زیر انداز ضد آب پهن می‌کنیم و روش با رنگ انگشتی رنگ امیزی میکنیم.
کیک و کاچی درست می‌کنیم.
گرگم به هوا بازی می‌کنیم.
روزی چند بارم لحظات عاشقانه داریم. باید همدیگرو بغل کنیم و ببوسیم و به هم محبت کنیم.
بهش قول الکی نمیدم و دروغ نمیگم.
اگه چیزی نشه با قاطعیت به چشماش نگاه می‌کنم و میگم نمیشه! بغض و گریه میکنه اما در بغلم آروم میشه. بهش میگم منم جای تو بودم ناراحت میشدم. اما الان بیا یه کار دیگه بکنیم.
اینا برای یاداوری به خودمه که بفهمم چقدر انسان فهیم و مادر زحمت کشی هستم و تحقیر کردن های شوهرم همش به خاطر عقده درونی خودشه نه عیب و ایراد من

۱۰ پاسخ

عزیزممممم🥹خداحفظش کنه و سایت مستدام‌ باشه واسه گل دخترت🧡

آفرین
انشالله بچه ت عاقل فهمیده بار میاد نتیجه زحماتتو میبینی

سلام عزیزم مشخصه که یکی از بهترین مادرهایی ،انشاالله خدا تورو برای عزیزانت حفظ کنه، عزیزم جسارت نباشه با این حجم از زمانی که برای گل دخترتون میزارید چطور به رسیدگی به خونه و آشپزی میرسید؟

چقد زیبا توصیف کردی مادری و مادری کردنو عزیزم
منم پسرم بعضی روزا یهو میگه مامان من تورو خیلی خیلی دوست دارم فقط اون لحظه اشک تو جشام جمع میشه😭😍

چقد زیبا خدا برا هم نگهتون داره 😍😍 من و پسرم اینجوریم

خوشبحالت که اینقدر مادر باحوصله و نمونه ای هستی
منکه حوصلم نمیگشه با دخترم بازی کنم

ممنونم مامان خوب که داری یه فرد با سلامت روان کامل تحویل جامعه میدی ❤️

پست قبل منوببین کم اوردم دیگ نمیتونم ی مادر کافی باشم بخدا بدنم روحم جسمم مریض😔😔

چقد شماهامامانای خوبی هسین🥺فقط منم ک بدم

عزیزدلم چقدر با تایپیکت گریه کردم

سوال های مرتبط

مامان پسری مامان پسری ۲ سالگی
مامانا خیلی دلم گرفته ...من اصلا نوزادی پسرم ، چند ماهگیش ، زیر دوسالگیش یادم نمیاد ...اصلا نمیدونم چی شد ...عکس هاش رو که نگاه میکنم دلم میسوزه فکر میکنم مادر بدی بودم بهش نرسیدم ...من افسردگی بعد از زایمان گرفتم و دارو میخوردم پسرم هم خیلی بد قلق بود اینکه میگم بد قلق تا کسی بچه بدقلق نداشته باشه متوجه نمیشه چی میگم ...هیچوقت هم به من وابسته نبود انگار من مامانش نبودم نمیدونم چرا عاشق باباش بود ، بعد بابای من ، بعد مامانم ...بعد من ...نمیدونم چرا دوسم نداشت ...چند بار کتکش زدم فقط همونا تو ذهنم مونده ...سعی میکردم باهاش بازی کنم ، براش کتاب میخوندم ، میبردمش بیرون ولی همیشه رفتن و امدن به گریه و شیون ختم میشد ‌...من قبلا سرکار میرفتم الان کاملا خونه نشین شدم من و پسرم از صبح تا شب تنهاییم تا شوهرم بیاد دلم میخواد باهم بریم بیرون ولی نمیتونم تنها کنترلش کنم ...دلم براش میسوزه ...دلم برای خودمم میسوزه ...اینروزا خیلی باهم بازی میکنیم ، کاردستی درست میکنیم ، نقاشی میکنیم بالاخره همش خونه ایم ولی نمیدونم مامان خوبی هستم یا نه ...بازم حس میکنم دوسم نداره
مامان محیا مامان محیا ۲ سالگی
برای من امروز یه چالشی که همیشه فکرش رو میکردم راحت گذشت

من رو دشتشویی حموم وسواس دارم .خونه مادرشوهرم یکم کوچیکه و قدمیه دستشوییشون ...
من خودم سعی خودم رو تو این شش سال کردم که نرم دستشویی اونجا .
دخترم که به دتیا اومد همش دغدغه م این بود که وقتی دارم از پوشک میگیرم اونجا چطور ببرمش دستشویی...
(همیشه خودم دخترم رو پوشک میکردم میبردم دستشویی .هیچ وقت شوهرم نبرده .فقط الان که دارم از پوشک میگیرم ‌یکی دوبار بردش دستشویی )
امشب که بعد گرفتن پوشک اولین بار بود بردمش خونه اونا ..به همسزم فقط لحظه اخر گفتم باید اونجا با من همکاری کنی تو بردن دستشویی ...منظورم این بود بچه رو بگیره لباس تنش کنه تا من دستامو بشوره مراقب باشم به جایی نخوردم .
بچه رو که خواستم ببرم .گفت بیا .دیدم خودش رفت تو دستشویی گفت بوه بهم ..من اصلا نرفتن تو ...
شاید برای شما چیز کوچکی باشه ...
اما برای من که دغدغه ذهنیم بود اینقدر مزه داد .اینقدر حس خوب گرفتم...
دیگه راحتم بریم اونجا میدونه خودش باید ببره...😃😃😃
مامان آقا مهراد❤️ مامان آقا مهراد❤️ ۲ سالگی
مامان 🍒حلما🍒 مامان 🍒حلما🍒 ۲ سالگی
بیاین یک ترفند فوق العاده برای جلوگیری از رقابت و حسادت بین فرزندان بهتون یاد بدم که زندگیتونو دگرگون میکنه!!!
[اسمش هست بچه رو مقصر ندون]
چقدر همه ما اینطور جملات روگفتیم...
《نه الان نمیتونم باهات بازی کنم،دارم به بچه شیر میدم》
《پسرم،ساکت باش،سروصدا نکن،بچه خوابه》
《نه،الان نمیتونیم بریم پارک،خواهرت خیلی بی قراری میکنه》
حالا از نگاه فرزند کوچکتون به این موضوع نگاه کنید...
از وقتی این موجود کوچولو که همیشه گریه میکنه وارد زندگیش شده...
یکدفعه ای،نمیتونه طوری که دلش میخواد سروصدا کنه،مامانش به اندازه قبل باهاش بازی نمیکنه و نمیتونه بره پارک
یکدفعه ای،زندگی دیگه مثل قبل خوش نمیگذره و میخوای دلیلش رو بدونی؟
بخاطر وجود خواهر یا برادر کوچکترم!
برای جایگزین،میتونی دقیقا همون جملات رو بگی،میتونی《نه》بگی،فقط《 بچه رو مقصر ندون》
《حتما،خیلی دوست دارم که باهات بازی کنم،فقط ۶ دقیقه بهم وقت بده،بعدش باهم بازی میکنیم》
《همین الان نمیتونیم بریم پارک،ولی بعد از اینکه چرت زدیم،میتونیم بریم،باشه؟》
مامان علیرضاومحمدرضا مامان علیرضاومحمدرضا ۲ سالگی
خانما یه چیزی مینویسم اما نیاین بگین تو چقدر حسودی چشمت به بچه های مردم هست و این حرفا دیروز رفته بودم خونه خواهرشوهرم روضه دوستش بچش همسن پسر منه بعد اتمام روضه یه بشقاب میوه خوری حلوا عربی با نون خورد به علاوه سه تا خرمای آغشته به ارده که داخلش هم گردو بود به همراه نون حلوا عربی کلا سنگینه من یه قاشقم بشه دوتا سردرد میگیرم به همراه یه کیک یزدی بچه خواهرشوهرم ۶سالشه یه عالمه حلوا با نون خورد با سه تا کیک یزدی با یه بشقاب پلو خورش شام خورد آره هر چی شما میگین واقعا من شمردم اصلا ناخودآگاه به جایی رسیدم همش خوردن بچه ها مردم رو نگاه میکنم مشکلی هم ندارم فقط دلم میخاد بدونم پسر من چرا هیچی دلش نمیخاد به هیچی علاقه نداره سمت هیچی نمیره حتما باید به زور بش بدم غیر زور رو هم امتحان کردم تو این دهه اینهمه بیرون بودیم گشنه و تشنه بود کلی نذری میدادن هیچوقت طلب چیزی نکرد بعد اینا رو به شوهرم میگم میگه اونا مشکل دارن منم میگم بچه ما مشکل داره نه اونا وگرنه همین حلوا رو تمام بچه ها له له میزنن براش خیلی حرص میخورم مطمئنم ام اس میگیرم