۱۲ پاسخ

روزتون بخیر در چه حالین؟🥰✨

تصویر

چقدر حالم بددددد بود
تاپیکت چه انرژی مثبت بهم داد

بسیار زیبا گفتین کاشکی همگی این متن رو درک کنند. من همیشه سعی می‌کنم که حتی توی ذهنم هم مقایسه نکنم نه بچه. نه همسر. نه زندگی کسی رو با خودم. بلکه همیشه تو تمامی دوران زندگیم شکرگزار خدای مهربونم بودم🥰

چه زیبا

سلام گل بانو رسپی کیک و شیرینی بذار ممنون

چه متن خوبی ولی متاسفانه هیچ کس درک نمیکنه این موضوع رو

خوشبختانه همیشه خودم و فرزندم و زندگی مو با دیروز خودمون مقایسه میکنم ک ورژن بهترش باشیم اصلا زندگی و خصوصیات بقیه ب چشمم نمیاد فقط ب هدف ها و برنامه ریزی های خودم فک میکنم

تو خودت گل 🌺دهنت گل🌺🌺🌺🌺🌺

سلام عزیزم
واقعا باهات موافقم
👌👌👌

خیلی قشنگ گفتی من از یچیز خودم ک خیلی خوشم میاد تا الان ن خودمو ن زندگیمو ن بچه هامو با کسی به هیچ عنوان مقایسه نکردم خیلی اخلاقای بد دارم ولی این و خیلی خوشم میاد اصلا برام مهم نیست بچه کی چطوره بچه من چطور

دقیقا همینطوره

چقدر زیبا گفتین

سوال های مرتبط

مامان شهریار مامان شهریار ۴ سالگی
سلام تا حالا شده کسی به خودتون و بچه‌تون حس منفی بده؟ به طوری که شب تا صبح خوابتون نبره؟!
من مادرشوهرم و جاریم اینجورین. مادر شوهرم مدام بچه منو با بچه جاریم مقایسه می‌کنه در صورتی که بچه من چهارسالشه بچه اون می‌ره کلاس پنجم همه‌اش میگی بچه جاریم اندازه بچه تو که بود فلان کارو می‌کرد فلان بازی رو می‌کرد کاردستی درست می‌کرد. بچه تو هیچی بلد نیست در حالی که بچه جاری من فوق‌العاده بی‌ادبه هنوز بلد نیست سلام کنه سر بزرگتر داد می‌زنه به شدت حسوده ولی هیشکی جرات نداره چیزی بهش بگه جاریم هم هر وقت بچه منو می‌بینه بهش خیره میشه میگه این چشه؟ چرا اینجوریه؟ در صورتی که بچه من عادیه و هیچ مشکلی ندارم
به شوهرم میگم اینا اینجوری به من می‌گن تازه یه چیزی هم بدهکار میشم اینقدر باهام دعوا می‌کنه که تو خودت مریضی و مشکل داری و تا یه مدت منتظر می‌مونه من یه اشتباهی کنم مثلا غذام بسوزه بهم میگه به جای اینکه بگی فلانی اینو بهم گفت آشپزی یاد بگیر.
خسته شدم خیلی تنهام هیشکی نیست باهاش دردودل کنم😔
مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...