تجربه سزارین
پارت ۳
خریدارم انجام دادیم و شوهرم منو رسوند خونه و رفت سرکار و ساعت ۱۰ اینا بود با مامانم صبحانه خوردیم دردام تموم نشده بود سر سفره همش میگرفت ول میکرد مامانم میگف این درد زایمانه ولی من نمیخواستم باور کنم میگفتم ن بابا من نامه ۵ بهمن دارم الان زوده هنوز انقباضه کاذبه میرم حموم خوب میشم رفتم و خوب نشدم اومدم بیرون از حموم دیدم مامانم ساک بیمارستان و گذاشته دم در و لباس پوشیده گفت بدو بریم مسخره بازی درنیار منم دیگه داشتم میترسیدم ولی بازم ته دلم میگفتم زوده الان. چیزی نیست با زور مامانم اماده شدم و رفتیم بیمارستان و ان اس تی دادم وقتی تموم شد با ویلچر اومدن دنبالم و گفتن بچه حرکت نداره و باید بریم طبقه بالا تند تند منو اورژانسی بردن و من از ترس داشتم میمردم رفتم تو اتاق زایمان و واسم سرم زدن دوباره ان اس تی گرفتن و گفتن حرکت بچه خوب شده ولی انقباضت خیلی خفیف نشون میده درحالیکه داشتم میمردم ب دکترم زنگ زدن گفتن منم گفتم ب دکترم بگین دارم میمیرم از درد دکترمم گفت یک یساعت دیگه میام سزارین میکنم دیگه رفتم لباسامو عوض کردم و خوابیدم رو تخت تت دکترم بیاد ساعت ۴ اومد و منو گذاشتن رو تخت همش اخ و وای میگفتم ماما ها میگفتن این اخ ک میگی یعنی ۳ سانتی.رفتم پشت در اتاق عمل دکترمو دیدم گفتم من خودمو ب شما میسپارم و رفتیم تو اتاق عمل اومدن واسم بیحسی بزنن خیییلی استرس داشتم گفتم اقا توروخدا یواش بزن من میترسم گفت جوری میزنم ک نفهمی بعدش دستامو گذاشتم رو زانوهام و بی حسی زد و اصلا نفهمیدم فقط کم کم پاهام داشت مور مور میشد گفتن بخواب و جلوم پرده کشیدن

۳ پاسخ

‌‌.......

هزینه زایمانت با دکترت چقد شد

اخی عزیزم🥲

سوال های مرتبط

مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۲ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین #
بیمارستان امیر المومنین تبریز

من شب قبل از عمل وسایلامو آماده کردم گذاشتم دم در. با کلیییییی استرس و دلهره ولی از یه جایی به بعد دیگه بیخیال میشدم کم کم که هر چی شد شد😜
خلاصه صبح ساعت ۶ بیدار شدیم رفتیم بیمارستان که کارای بستری رو گفتم برید انجام بدید که همسرم پرونده هارو هی برد پذیرش و حسابداری و فلان منم رفتم طبقه بالا برای کارای اولیه آزمایش و فشار و چیزای دیگه بعدش یه دست لباس دادن بهم گفتن بپوش آماده باش تا دکترت بیاد منم پوشیدم اومدن که سوند بزنن چون من از قبل با دکترم حرف زده بودم که بعد از بی حسی بزنن به پرستارا گفتم که بعد از بی حسی بزننن گفتن باشه اشکال نداره
خلاصه اومدن سرم زدن بهم که دم در اتاق همسرم و مامانم اونجا بود به ویلچر آوردن که منو ببرن که نشستم خداحافظی کردم منو بردن طبقه ۲ برای اتاق عمل همسرم خیلی استرس داشت همچنین خودم داشتم میمردم از استرس ولی اصلا به روی خودم نمی آوردم که همسرم ناراحت نشه ولی تو دلم غوغایی بوداااا😰
رسیدیم طبقه ۲ اتاق عمل وارد که شدیم انگار وارد سردخونه شدم سرده سرد یخ که من همینجوریش از استرس می‌لرزیدم
بعدش از ویلچر پیاده شدم رفتم یه دکتر اسم و مشخصاتم پرسید گفت پاشو بیا اتاق عمل رفتم اونجا دیدم دارن وسایلارو آماده میکنن یه دختر اونجا بود گفت بیا بشین رو تخت و همچنان داشتم میمردم از استرس

پارت دوم تاپیک بعدی##
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت ششم ...






گفت اکسسوری هرچی داری در بیا ساعت گردنبند و .....در آوردم با لباسام بردن دادن ب همراهیم (مادر شوهرم ) و منو با خودش برد طبقه بالامامانم تو نماز خونه بود بهش گفتم که دارم بستری میشم گفتن دهانه رحم ۵سانته سریع به ماما زنگ بزن با آسانسور رفتیم بالا گفتن ماما همراه داری من گفتم آره دیگه خودشون زنگ زدن گفتن بیا مریضت ۵سانته ساعت ۸نیم زنگ زدن بهش ساعت ۹ماما اومد ........
ماما رو ک دیدم یکم دلم گرم شد داشت اتاق رو آماده می‌کرد چند تا اسانس آورده بود پنبه رو آغشته میکرد ب هر رایحه ای می‌گرفت جلو بینی می‌گفت بو کن نفس عمیق بکش پنبه رو بو میکردم یه حس خوبی می‌گرفتم ولی درد همچنان بهم فشار آورده بود فقط میگفتم خیلی درد دارم اصلا داد و هوار نمیکشیدمفقط ب ماما میگفتم یه کاری کن توروخدا درد دارم هرچی میگفتم آمپول بی دردی بزنید می‌گفت تو این بیمارستان ندارن بازم ماما بیمارستان ک اومد بهش بگو .
خلاصه ماما هربار پنبه رو ب یه اسانسی آغشته میکرد و میگف بو کن و نفس عمیق بکش .درد جسم رو تسکین نمی‌کرد ولی رو روح آدم بی تاثیر نبود.
دلم میخواست دردام کم بشه هی اصرار داشتم ب ماما یه کاری برام..........
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۹ ماهگی
مامان لنا مامان لنا ۱۰ ماهگی
دیگه دردام برام قابل تحمل نبود همش میگفتم نمیتونم گفتن چرااا میتونی دوباره من میگفتم ن نمیتونم🤦🏻‍♀️
دیگه لباس آوردن عوض کردم چندتا سوا پرسیدن اومدن کمکم کردن بلند شدم رفتیم تو اتاق کرد تا رسیدم تو اتاق درد همش رو پشتم وحشتناک درد بود گفتن رو تخت دراز بکش بزور دراز کشیدم خانمه میخواست ضربان قلب چک کنه دستشو گرفتم گفتم رو پشتم خیلی فشارهههه قبلا خونده بودم ک فشار ب پشت یعنی بچه میخواد بیاد
انگار ترسید رفت صداشون زد اومدن،ماما چک کرد گفت فولهه، گفت چندتا زور بزن تو دردات چندتا زور زدم گفت عالیه بلندشو بریم اتاق زایمان
بلندم‌کردن بی اختیار فشار میومد بهم زور میزدم بی اختیار میگفتن زور نزنیاااا
دیگه رو تخت دراز کشیدم گفت تو دردات زور بزن تو درد قیچی زدن پاره کردن اونجا بود ک صدام رفت هوااا دوباره زور بچه اومد گذاشتن رو سینم😻دردا قطع شد یعنی خیلییییی کم شد گفت چندتا صرفه کن جفتت بیاد خلاصه خفت هم اومد
رسید وقت بخیه کردن گفتم توروخدا بی حسی بزنین
بی حسی زدن چندتا بخیه هارو نفهمیدم ولی چندتا زد ک آنجا بی حس نشد بود اون بخیه میکرد من داد میزدم🤦🏻‍♀️
مامان دردونه مامان دردونه ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین
من دوشب قبل قرار بود سزارین بشم رفتیم بیمارستان چون دکتر نامه داده بود سزارین اورژانسی رفتیم زایشگاه گفتن احتمالا قبول نمیکنن باید برین تریاژ زایشگاه رفتیم اونجا یه خانومه بداخلاق بود گفت چون سونو و نامه رو یه دکتر داده نمیشه ولی باید زنگ بزنم از دکتر انکال بپرسم زنگ زد و اون دکتره گفت اوکیه مشکلی نیست من رفتم زایشگاه لباسام رو عوض کردم واومدم رو تخت برام انژیوکت وصل کردن و سوند وگذاشتن یه سوزش ریز داشت ولی اوکی بود یه نیم ساعتی بودم که گفتن الان میان میبرنت اتاق عمل که دیدم اومدن گفتننمیشه سقف اتاق عمل ریخته و نمیشه ببریمت مریض رو گفتن مرخص کنین اومدن سوند و انژیوکت رو کشیدن منتظر بودم مامانم لباسام رو بیاره که بریم دیدم دوباره ماما اومد گف گفتن تو اتاق عمل اورژانس عمل میکنن مریض رو اماده کنین دوباره انژیوکت و سوند پنج دقیقه بعدش گفتن دکتر بیهوشی قبول نکرده تو اتاق عمل اورژانس عمل کنه چون امکانات کمه مریض رو مرخص کنید
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۷ ماهگی
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۹ ماهگی
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۱ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم