از زمانی که خداخواسته پسرم تو وجودم شکل گرفت..در کنار بارداری سختم، همه ی دغدغه ی فکری من این بود که دیگه قرار نیست پازل برنامه های دخترم درست سر جاش قرار بگیره.. و چه بسا در حقش کوتاهی بشه..
یه چند تا کلاس رو از تولد ۳ سالگیش که شالوده ی رشدیش میدونستم و بر پایه ی علاقمندیش لیست کرده بودم..
هر چند رسالتم رو از زمان به دنیا اومدنش تا به امروز پرورش یک فرزند نرمال گذاشته بودم تا یک فرزند ایده ال!
که همین نرمال بودن و شدن به تنهایی کار خیلی بزرگیه.. که فک کنم گاهی به چشم نمیاد..
باید مادری کردنم شکل جدیدی به خودش میگرفت و یه کم از توقعاتم کم میکردم که همزمان بتونم به نیازهای یه نوزاد و یه بچه ۴ساله برسم..
خلاصه نمیشد همه چی با هم پیش ببرم باید با توجه به حال حاضرم تصمیمی رو میگرفتم که برای همه تصمیم درستی از آب در میومد..
می تونستم گندم هر روز به کلاساش بفرستم و با چاشنی زود باش زود باشما که بابا منتظره چرا همکاری نمیکنی که حاضرت کنم.. نمیبینی گرشا داره گریه میکنه و هزار نطق و سخنرانی بی مورد دیگه.. که گندم در هیچ کدومش نقشی داشت و فقط فشار روانی سهمش میشد رو راهیش کنم.. که چی مثلا فلان کلاس بره که براش تاثیر گذاره! زهی خیال باطل..
یا یه سری پک آموزشی براش گرفته بودم که تو خونه باهاش کار کنم که اونم با وجود بارداری سخت و بعدها ورود فرزند دوم تایمی برام نمیموند که صرف آموزشش کنم..
مهد رو که یکسال کامل داشت می رفت رو بی خیال شدم
و خودم رو موظف دونستم در کنار وظایف و مسئولیت های گرشا برای گندمم وقت بذارم.. نمیگم بهترین بودم اما تا حدی تونستم..

تصویر
۱۴ پاسخ

کلاس قصه گویی رو که قرار بود ۳ سالگی ثبت نامش کنم و با باردارشدنم عملی نشده بود رو به کل قیدش رو زدم..
کلاس نقاشی هم همینطور..
اما هر کار کردم نتونستم کلاس ژیمناستیک رو از لیست حذف کنم آخه از تابستون داشت میرفت و حدودا 8 ماه براش زحمت کشیده بود و بسیار مستعد بود و تلاشگر و یه جورایی انگار خونه بازی میرفت از بس ذوق میکرد..
خوشحالم که تونستم برای داشتن روان سالم دخترم و مدیریت اوضاع خونواده یه سر سوزنی از توقعاتم کم کنم باشد که همچنان مثمر ثمر واقع شود🤲

چه مادر آگاهی.باریکلا .کیف کردم .از متنی که نوشتی و طرز بیانت معلومه چقدر آگاه هستی . خدا برای فرزندانت حفظت کنه.

خدا رو شکر بابت رضایتت
و خدا قوت😊

با تمام وجود تک تک کلمات و حس پشتشون رو درک کردم
منم دختر بزرگم ۵ سالشه
دختری ک صد در صد توجه و فکر و حوصله و وجودم در اختیارش بود
اما الان مجبوره با خواهرش تقسیم کنه
منم خیلی احساسات و افکار متفاوتی رو تجربه کردم
از ناکافی بودن
کم گذاشتن
نتیجه ش شد فقط خشم که آخرش سر دست گلام خالی می‌شد
تصمیم گرفتم کمی آسون بگیرم و کمالگراییم رو کنترل کنم
دختر بزرگم میره مهد تو کوچمون نه بهترین مهد شهر ک ازمون دوره
تو کوچه با باباش اسکیت و دوچرخه بازی میکنه نه الزاما پیست تخصصی
خونم دیگه همیشه تمیز نیست
و …..

دمت گرم مامان اگاه،قطعا گندم روزی قدر این کارها رو خواهد دونست

چطوری وقت میگذرونیم با اولی به من بگو بتونم شاید

افرین به شما مادر پرتلاش و اگاه
باعث افتخاری ناهید جانم❤️

منم پسرم ۳ ساله اش کامل میشه...روزا داره سخت میشع کوچیکه داره بزرگ میشه ..اونم ب توجه نیاز داره بزرگه توجه بیشتر میخاد ....ا

خوش به حال گندم که چنین مادر آگاهی داره💗

گندم و گرشا چقد حس خوب داد اسمشون تو متنی که نوشتی فقط به گندم و گرشا توجه کردم🙂

سلام عزیزم
من نتونستم شخصی پیام بدم تلگرامم باز نمیشه
ناهید جان بنظرم الان فرصت خوبیه طلا رو تبدیل کنی
احتمالش خیلی زیاده شنبه طلا بریزه
البته شرایط دنیا و ایران طوریه ک هیچ کس نمیتونه پیش بینی کنه اگه امریکا حمله کنه بازارقفل میشه
ملک ارزون میشه
اگرم حمله نکنه احتمال توافق هست طلا میریزه
بنظرم الان قیمت خوبیه برای فروش
اگرررر چیزی جایگزینش میکنی پول نقد نگه ندار

خداروشکر که تونستی بر کمال گراییت غلبه کنی،
متاسفانه اکثر ما
مامان ها
درگیر کمال گرایی میشین و بچه ها یکم بی، دلیل شلوغ میشن

خداروشکر که تونستی بر کمال گراییت غلبه کنی،
متاسفانه اکثر ما
مامان ها
درگیر کمال گرایی میشین

لطفا درخواستم قبول بزن

سوال های مرتبط

مامان JANA🎀✨️ مامان JANA🎀✨️ ۱۲ ماهگی
شیر مادر و شیرخشک کمکی
#پارت_اول
مامان هایی که از قبل من رو دارن میدونن که از ۱و نیم الی ۲ ماهگی بچه م یکی از دغدغه های اصلی‌م این بود که در کنار شیر خودم یک وعده یا دو وعده شیر خشک بدم اما فکر کنم یکی از بد قلق ترین فرشته ها فرشته کوچولوی من بود و به هیچ روشی شیر خشک رو قبول نمی‌کرد.

اول اینکه چرا از اول شیرخشک کمکی ندادم:

اگر بخواید شیرخشک کمکی بدید باید تا ۳ هفته اول تولد بچه بهش بدید واگرنه احتمال اینکه بعدش بگیره خیلی کمه چون به شیر مادر وابسته میشه و ممکنه بافت پلاستیک توی دهنش رو دوست نداشته باشه و یا اینکه از حالتی که یهو شیر زیاد وارد دهنش بشه بدش بیاد و بترسه و نتونه درست قورتش بده، حالا چرا من از اول ندادم، چون که تو زمان بارداری تصمیم گرفته بود فقط شیر خودم رو بچه بدم و با شیرخشک کاملا مخالف بودم گفتم تا خودم شیر دارم چرا شیرخشک بدم! بماند که بعدتر نظرم عوض شد، و اطرافیان!!! امان از اطرافیان !!! میگفتن چرا میخوای در حق این بچه ظلم کنی؟ میخوای شیرخشکیش کنی؟ هر چی میگفتم نه بابا فقط میخوام شبی ۳۰ سی سی بدم که هم راحت تر بخوابه هم بهتر وزن بگیره، میگفتن نه اگه شیرخشک بره تو دهنش دیگه شیر خودت رو نمیخوره! خلاصه عذاب وجدانی به جون من انداخته بودن که حتی وقتی به شیرخشک فکر میکردم با خودم میگفتم من چقدر مادر بدی هستم که میخوام با بچه م اینکارو بکنم!
مامان Nila مامان Nila ۵ ماهگی
از دوران بارداری بگم و اثراتش تا الان:
دوران بارداری خیلی رعایت کردم اصلا حبوبات نخوردم ، همین الانم حبوبات نمی‌خورم.
خب چه تاثیری داشت:
کلا چه دوران بارداری چه الان دوران شیردهی به هیچ وجه مواد غذایی نفاخ نخوردم؛ هر جی میخوام بخورم اولش سرچ میکنم اگه بدونم نفخ داره دیگه نمی‌خورم. خیلی از هوش مصنوعی کمک میگیرم و سوال میپرسم.
خب خیلیا میگن که چی اینقدر سخت میگیری بیخیال بابا و از این حرف بزار بچه عادت کنه...
ولی هر کسی ی نظر داره و قابل احترم؛
حالا این همه رعایت کردن که البته اصلا واسم سخت نبوده چه اثری روی دختر داشت:
دخترم به هیچ وجه اذیت نشد؛ تا به امروز معنی شب بیداری رو گریه بچه از روی دل درد و معده کار نکردنش رو نفهمیدم. کلا بگم دخترم از درد گریه نکرده بی خوابی نکشیده نه خودش نه ما؛
خوابش از اول تنظیم بود؛
البته بگم قرار نیست هیچوقت مواد نفاخ نخورم و به بچه ندم، قراره در طی زمان که روده و معده دخترم شکل میگیره و کامل میشه مواد مختلفی بهش بدم.
نوازد که به دنیا میاد سیستم گوارشی خیلی ضعیفی داره و به مرور کامل میشه پس ما هم باید این مدت صبوری کنیم و کم کم مواد مختلف رو بهشون بدیم.
خلاصه نتیجه رعایت کردنم این بود که هم دخترم و هم خودم آرامش داریم بدون دکتر و دارو و ...
مامان مهبد مامان مهبد ۱۳ ماهگی
سلام مجدد
مهبد تا دو ماهگی روز و شب رو نمیشناخت ،با اینکه هر صبح بهش میگفتم خورشید در اومد الان روزه ،ولی هر موقع دوست داشت میخوابید و یهو شبها بیدار می موند ، ولی از ۲ ماهگی کم کم معرفی روز و شب کار کرد و دیگه شبها خواب بیشتر و عمیق تری داره ولی روزها به شدت خواب کوتاه و سبک داره، بخاطر کولیک نوزادی ش هم خانواده خودم گهواره رو بهش معرفی کردن، یعنی توسط پذیرایی خونه شون از این ستون به اون ستون یه گهواره سنتی بستن و آقا راحت اونجا میخوابید،مکافات از زمانی شروع شد که بعد از ۲۰ روز من برگشتم خونه خودمون و آقا به همون گهواره عادت کرده بود ،همسر گرام هم دید نمیشه اینجوری پسر اصلا نمیخوابه، اناق خواب خودمون رو تغییر کاربری داد، تخت خواب جمع شد و گهواره آقا از این سر اناق به اون سر اتاق بسته شد، اوایل خوشحال بودم که آخیش ، راحت شدم.... اما اول مکافات من بود ،وقتی مهمونی میرفتیم دیگه پسرم خواب نداشت و این شد که تو مهمونی ها ما پتو به دست بودیم که آقا بخوابه، دیدم نمیشه باید پتو و گهواره رو جمع کنم و کم کم شروع کردم به کمرنگ کردن شدن، اول پتو رو حذف کردم که خوشبختانه موفق بودم ولی امان از گهواره، اول با سرعت آهسته خواستم حذف ش کنم ولی مگه پسری می خوابید، و گریه ها سر داد یه چند روز تحمل کردم و صبر پیشه کردم ولی خورد به pms و پریودی و تنهایی، عنان از کف به در دادم و به عصبانیت پروژه حذف گهواره با شکست روبرو شد، در حال حاضر هم گهواره برای آقا حکم سرگرمی رو داره یک ساعت باید داخل گهواره باشه تا دیده بر هم نهد ...... بگید ببینم شما چکار میکنید با خواب کوجولوتون؟
مامان محمد حیدر مامان محمد حیدر ۹ ماهگی
تجربه وحشتناکی به نام شقاق و هموروئید
قسمت چهارم:
الان که دارم به اون ۴ ماه نگاه میکنم میبینم چه ظلم هایی که در حق بچم نکردم 😭
و همینا باعث شد بچم اصلا طبق اصول وزن نگیره😭😭
و هنوزم درگیر کم بودن وزنشم😭
هیچ وقت یادم نمیره از بدو تولد تا یک ماهگی هرررربار که بهش شیر میدادم گریه میکردم از شدت درد
و سریع سینه م رو از دهنش در میوردم😭چون نمیتونستم تحمل کنم و مثل مار به خودم میپیچیدم
یا اگه رو نشسته میدادم از شدت درد تو عرض ده دقه شاید ۱۰۰ بار تکون میخوردم و از درد به خودم میپیچیدم و بچه رو تکون میدادم که بخوابه و کمتر شیر بخوره😭😭😭 و اونم مظلوم، میخوابید😭😭
بمیرم الهی...
تازه بعدها فهمیدم یکی از اصلی ترین دلایل وزن نگرفتن بچم ، استفاده از ملین هاست
ملین ها باعث میشن که قوت شیر از بین بره و توی حجم و کیفیت شیر اثر مستقیم داره😔
من یه آدم بی تجربه بودم
الان هم یقین دارم که اگه کمک های مامانم نبود قطعاااا افسردگی میگرفتم
چون درد شقاق رو فقط اونایی میتونن درک کنن که بهش مبتلا هستن
گاهی با خودم میگفتم اعتصاب غذا میکنم که دیگه نخوام برم دستشویی ولی یادم میفتاد که من باید شیر بدم و راهی نیست..
خیلی عجیب بود دردهایی که میکشیدم ربطی به یبوست داشتن یا نداشتنم نداشت!!چه یبوست بودم و چه نبودم، درد وحشتناک داشتم
مامان جوجوممد(تیارا) مامان جوجوممد(تیارا) ۱۲ ماهگی
هیچ کس قبل از اینکه من مادر بشم به من نگفت ببین لحظات متعددی هست که دلت میخواد یه دکمه برگشتی داشته باشه و تو مشتتو محکم روی اون دکمه بکوبی.
هیچ کس نبود به من بگه که ببین با هر پسرفت خواب بچت رابطه مامان و بابا هم دچار پسرفت میشه،چرا؟ چون کم میخوابن چون فشار عصبی روشونه.
هیچ کس به من نگفت که چقدر احساس پسرفت و عقبگرد توی کارم بعد از بچه دار شدن تجربه میکنم.
هیچ کس به من نگفتش که به عنوان یه مادر گاهی پیش میاد که ممکنه بچم رو دوست نداشته باشم.
هیچ کس به من نگفتش که مادر شدن سخت ترین شغل در این جهان هستیه.
هیچ کس به من نگفتش که تو باید دقایق ممتد دنبال بچت بدوی، تا بلکه اجازه بده پوشکش رو عوض کنی، که وقتی فلاش بک میزنی به گذشته میبینی که دقایق ممتد چه کارها که میتونستی انجام بدی .
هیچ کس در مورد این حسا حرف نمیزنه ولی اینها طبیعی ترین احساسات انسانیه که یک مادر یک والد تجربه میکنه.
تجربه این احساسات طبیعیه نه نشونه ضعفمونه نه به معنی بد بودنمون،اتفاقا به این معنیه که تو داری به اندازه کافی تلاش میکنی واسه همین خسته ای، واسه همین بریدی،واسه همین حقته که انقدر کلافه باشی اونی که فکر میکنه حرف نزدن از این احساسات نشون دهنده قوی بودنه ،داره به خودش ظلم میکنه.
ما باید بشکنیم باید یه سری سکوت های اجتماعی شبیه این چیزهایی که گفتم رو بشکنیم
مامان نفس جواهر مامان نفس جواهر ۷ ماهگی
تجربه من از مجرای اشک دخترم که فکر کردم قطعا به درد خیلیاتون میخوره:
دختر من سه ماه و نیمشه که تا دیروز مجرای اشکش بسته بود
و‌خیلب پزشک اطفال و چشم پزشکی بردم
تا اینکه تنها جایی که نبرده بودم بیمارستان فارابی بود،اونجا یه خانم دکتری بودن که گفتن قبلا دکتری اونجا بوده که با ماساژ مجرای اشکی رو باز میکرده ولی الان دیگه اونجا کار نمیکنه و اسم دکتر رو بهم گفتن که اگه پیداش کردم برم پیشش،و منن از اینترنت ادرس مطب رو پیدا کردم و دخترم رو بردم پیششون و ایشون با یک ماساژ ده ثانیه ای مجرای چشم دخترم رو باز کردن خداروشکر، متاسفانه ماساژی که دکترهای دیگه به بنده و امثال بنده میگفتن کااااااملا اشتباه بود و نباااااید انجام میدادم جالبش اینجاس که نوع ماساژ همه یکی بود،اسم این دکتر که ایشالا دست به خاک بزنه طلا بشه دکتر سید ضیاء الدین طباطبائی هستش که مطبشون سهروردی هست
موقع ماساژ دخترم خیلی گریه کرد
اومدیم خونه چشماش بیشتر از قبل ابریزش داشت
منم یه گوش پاک کن برداشتم که گوشه چشمش رو پاک کنم یه فشار کوچولو که میدادم گوش پاک کن پرررررر چرک میشد که خداروشکر تا دیشب این گرما همه رفتن و دیگه الان قی نمیرنه و ابریزش نداره