وای ینی الان یک دعوای شدیییییدی کردیما منجر شد به زد و خورد 😅

شوهر من خیلی آروم و خوبه ها ولی یک رفتاره رو مخی داره عصبی میشه دسته خودش نیست دیگه قاطی میکنه ... انقددددر این رادمهر و پریمهر رو مغزمون بودن دیگه رد دادم پریمهرو گذاشتم زمین اینم گریه میکرد شوهرم اومد برداشتش برعکسش کرده این بگه بیشتر داره گریه میکنه گفتم بده من بدتر کردی که میگه نه این نفخ داره باید اینطوری بگیرمش تا راحت بشه بخابه اون بچه ام بیشتر هی ونگ میزد دیگه کشیدم دستشو همزمان که داشت میدادش به من یدونه زد رو شکمه بچه کفت ببیییین نفخ دارهههه منم حس کردم یذره محکم زده دیگه قاطی کردم گفتم چقدر تو احمقی به بچه ی انقدری زورتو نشون میدی سینی جلوش بود پرت کرد گفت حرف نزن باباااا و ترسیدم 😅 وقتی میترسم دسته خودم نیست یدونه محکممم زدمش خورد به گردنش اونم برگشت با لقد زد به باسنم😅 واااییییی این دومین دعوای واقعیمونه و متاسفانه رادمهر شاهدش بود چقدر بچم ناراحت شد تا الان خابوندمش هزار بار کفتم آدما بعضی وقتا عصبانی میشن فرداش میان معذرت خاهی میکنن چون اشتباه میکنن همه همینطوری ان بازم بچم میگفت بریم یک بابای دیگه پیدا کنیم این وحشی شده دوسش ندارم 🤭
حالا بعد قرنی مامانم اینا رو فردا دعوت کرده بودم ناهار الان عذرخاهی کردم کنسل کردم دیگه 🥲
عوضیه بی ن اموس ننش بهش یاد نداده اعصابشو کنترل کنه فردا میرم تکلیفمو روشن میکنم

شیر شیرخشک پوشک #پوشک #شیرخشک #شیر

۱۰ پاسخ

یعنی خدانکنه یه روز ما نتونیم و بچه داری بخواد گردن باباها بیفته اصلا نمیتونن تحمل کنن

فقط حرف پسرت😂 این وحشی شده یکی دیگه پیدا کنیم
ببخشید خیلی خندیدم

اینجور تعریف کردی خندم گرفت 😂😂😂.ولی واقعا مردا تحمل گریه بچه و اینجور چیزا ندارن.یعنی ی روز بجای ما مادری کنن و نگهداری از بچه سر به بیابون میذارن

الهی بگردم رادمهر چ خوشمزه حرف زده

وای من تو پی ام اس بودم اعصابم داااغون بچم گریه میکرد نمیخوابید شوهرم اومد گفت ولش کن خوابش نمیاد و دقیقا یادم نبست ادامش چی گفت یعنی قشنگ انگار تسخیر شدم با ناخن بدنشو کامل زخم و خونی کردم چون ناخنام تیز بود بیچاره یکی دوتا حرف زد بهم و خودشو زد به خواب که دعوارو ادامه ندم بعدم من پرو پرو گریم گرفت اون اومد از دلم دراورد🤦خیلی برام زشت شد
این چیزا پیش میاد خودتو ناراحت نکن کلا دعوا نمکه

این ک شوخی بود دعوا نبود

عزیزم ناراحت نشی ولی تو زدیش توعم نتونستی عصبانیتتو کنترل کنی پس نباید خیلی توقع داشته باشی

اتفاقا ماهم چند روز پیش همین شدیم... به پدرو مادرش گفتیم گفتن وقتی میبینی اعصابش خورده باهاش کل کل نکن... کلا حق رو بچه ی خودشون دادن

ناراحت نباش بعد بچه تقریبا میشه گفت ما هر ساعت با هم دعوا میکنیم و قهریم

از این اتفاقا زیاد پیش میاد مخصوصا بعد بچه منم از وقتی بچه دار شدیم همه دعواهامون سر بچس ،هی میاد فضولی بچه رو شیر دادی ؟از کی پوشکشو عوض نکردی؟فلان کارو چرا نکردی هزارتا سوال مسخره که واقعا رو مخمه 🫤همشون همینن ،ولی سعی کن دستش روت بلند نشه چون عادی میشه براش😔

سوال های مرتبط

مامان 𓆩♡𓆪 مامان 𓆩♡𓆪 ۱۵ ماهگی
مامانا بیاین ....
پدر شوهر من رفته شهرستان مادر شوهرم خونه تنها بود شوهرم دیشب آوردش خونه ما بعد این مادر شوهر من یه عادت بدی که داره بچه رو خیلی بد بوس میکنه یعنی بوس نیست دیگه مک زدنه از وقتی که اومد دست و پاشو کرد تو دهنش طوری که ببخشید آب دهنش معلوم بود بعد سینه و گردنشو خورد و مک زد بعد لب و دهن و بینی رو کرد به دهنش منو شوهرمم رو حساب اینکه ناراحت نشه هیچی بهش نگفتیم چون چندبار گفتیم ناراحت شد و داستان درست کرد برامون و می‌گفت من دوسش دارم که ماچش میکنم گذشت و این اینکارا رو کرد ماهم هی به دل می‌گرفتیم ولی چیزی بهش نگفتیم صبح که بیدار شد رفت دستشویی من تند تند لباس یاسینو عوض کردم و چون مدت زیادی تو پوشک بود پوشک باز کردم شلوار خالی پاش کردم تا اون بخاد بیاد دیدم اومد نشست کنار بچه و دوباره شروع کرد به ماچ کردن و خوردنش و دستشو گذاشت لا پای بچه دید پوشک نیست دیدم خوشحال شد و شلوار بچه رو کشید پایین منم فهمیدم میخاد چکار کنه تندی دویدم دیدم سرشو برده پایین دهنشو باز کرده🫠اونجای بچه رو هم میخاست کنه دهنش وای انقد حرص خوردم دیگه تحمل نکردم ، بچه رو ازش گرفتم گفتم بابا چرا اینجوری میکنی زبون بسته گناه داره روش تاثیر بد میزاره من فقط یکم بازش کردم هوا بخوره به جا اینکه یادش بدی اونجاشو بپوشونه خودت شلوارشو درمیاری و میری سر وقتش منم تند بچه رو پوشک کردم حالا میخاست بره بیرون کار داشت گفت خیلی ناراحتم کردی خدافظ خانوما شما قاضی کار من اشتباه بود؟ میزاشتم هربلایی میخاست سرش میاورد؟
مامان فسقلی👶🏻 مامان فسقلی👶🏻 ۱۱ ماهگی
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۱۲ ماهگی
خیلی حالم بده دوست دارم بمیرم اصلا نه خوشی بهم اومده نه هیچ اون از بارداریم اون از زایمانم سه بار شکمم وا شد این از اینکه همش خونم میرم تا خونه مادرم که بینمون یک ساعت راهه هر دفعه به چیزی میشه اون دفعه ماشین خراب شد ۷۰ ملیون خرجشه الآنم رفتم همش پیش بچم بودم بی‌قراری میکرد ۴۸ ساعت نخوابیدم رفتم تا مبل نشستم بچه رو شکم بود خسته شده بود به خواهرم گفتم برعکس کن به کمر این اومد برعکسش کنه یهو از دستش افتاد خورد محکم زمین فاصله اینقدر بود که تو عکس گذاشتم بعد شروع کرد گریه دو قطره هم بالا اورد( بچم رفکلاس شدید داره ) بعد یهو خوابید هر چقدر بیدارش کردم آب زدم بهش بیدار نشد با گریه بردمش دکتر
خواست بستری کنه چکش کنن بعد گفت دکتر نه بچه خوابه برو اگه بالا اورد غیر طبیعی بیارش منم اوردمش بیدار شد خندید بازی کرد ولی بالا اورد مثل همیشه خیلی خودش بالا میاره دیگه به شوهرم گفتم آوردم خونه کلیم حرف بارم کرد ولی هنوز نگرانم تروخدا بگین چه کنم؟😔
مامان فندوق کوچولو 😍 مامان فندوق کوچولو 😍 ۹ ماهگی
کاش میشد در عرض یک هفته بچه ها زود بزرگ میشدن، دیگه نیازی به خوابوندنشون و پوشک کردنشون و غذا دادنشون نبود. خودشون همه کاراشون رو میکردن، ناشکری نمیکنم، واقعا خداروشکر که ی کوچولو نصیبم کرد، ولی از وقتی بچه دار شدم خیلی شوهرم ازم فاصله گرفته، انگار دیگه ننو نمیشناسه، دیگه مثل قبل نیست دیگه تغییر کرده، حتی یک لحظه بدون من نمیتونست تنها بخوابه اما الان ۵ ماهه راحت جدا میخوابه و درو حتی میبنده، همه چیو فراموش کرده محبت و .......
اون موقعی که می‌خواستیم بچه بیاریم اون نمیخواست گفت من دوست ندارم تو مادر بشی و دوست دارم همینطوری بمونی، اما من فکر کردم داره شوخی میکنه و جدی نیست حرفش حالا میفهمم که خیلی جدی بوده حرفش انگار از وقتی مادر شدم دیگه از من بدش میاد. حتی یکی دوبار هم بزبون آورد و با خنده نگاه به چشم کرد و گفت نمیدونم دیگه چرا هیچ حسی بهت ندارم.🥲
بعد دید ناراحت شدم گفت شوخی کردم جدی نگیر.
ولی میدونم شوخی نبود از صدتا حرف جدی جدی تر بود😭🥲
من چه گناهی کردم که با کلیییییییییی عذاب نه ماه رو گذروندم و با کلیییییییییییی عذاب زایمان وحشتناک رو پشت سر گذاشتم و همش هم اصرار خودش بود برم زایمان طبیعی ولی چه بلاها که سرم نیومد تو تجربه زایمانم هست تو تاپیکام، بعد حالا انگار نه انگار که منم اصلا وجود دارم. خیلی ناراحتم خیلیییییییی🥲😭