۸ پاسخ

و چقد خوبه ک همسرت الان‌زندس خخخخخ من‌بودم کشته بودمش

یا بزارش پیش مامانی مادرشوهری یا کالسکه که حتما باید ببری با خودت بعدم که این مدلی خوابش ببره که باید باباش بغلش کنه کمر که برا آدم نمیمونه

من که از وقتی خدا دایان بهم داده بازار نرفته همه خریدام شد آنلاین نهایتن برم تا هایپر مادر

من ک شوهرم ی جا بخواد ببرم اگ خودش دلش باشه میبرم دلش نباشه ی دعوای درست میکنه ک نبرم چون من ۳ تا بچه کوچیک دارم تا شوهرم نباشه نمیتونموی نکنم برا خودم بخرم برا همین منو زندانی کرده تا باهاش حرف میزنم مثل سگ میمونه

خدا قوت عزیزم. ولی همیشه یادت باشه با خودت کالسکه ببری اونجوری خود نویان جونم راحتتره
ما هم موقع بیرون رفتن این جریانات داریم.🤣هم دردیم

ان شاءالله تا باشه از این اتفاقای شیرین😂

میزاشتیش پیش مادرشوهرت

ای خدا
خسته نباشی مادر قوی

سوال های مرتبط

مامان گل پسرها و بانو مامان گل پسرها و بانو ۱ سالگی
باز من امدم با یه دل پر از گله 🥲
عصر با همسرم قرار شد شب بیاییم بیرون حالمون بهتر شه😏 ساعت 6ونیم بیدارش کردم تا ۷تو جاش بود من تند تند یه بچها رسیدم گفتم واسم یه کاپوچینو درست کن یکم سرحال شم با هزار مکافات بلند شد گقتم. نمیخواد ولش دیرمیشه من بدم میاد ساعت 8به بعد برم بیرون ساعت 7ونیم بود گفت اوکی بریم من میخواستم کیفو بردارم دیدم رفت تو حموم🤐
اولش با شوخی و خند گفتم بیا بیرون امدیم میری دیروز حموم بودی حالا چند ساعت دیر تر برو طر عین ناباوریم رفت جفت بچها خودشون خراب کردن هم بهار هم شهریار 😮‍💨رسما عصبی شدم رفتم ابگرمکن و خاموش کردم برق حموم هم خاموش کردم رفتم تو اتاق رختخواب هارا پهن کردم بچهارا تمیز کردم گوجه گذاشتم واسعه املت خونه را جارو مردم امد بیرون کلی داد و بیداد کرد منم کم نیاوردم کلی با هم دعوا کردیم این وسط پسرم خیلی رو مخم بود و ابجیشو میزد مجبور شدم بزنمش و دکمه ی من از همینجا خاموش شد همسرم تو حال بود من تو اتاق خواب شهریار داشت گریه میکرد شدید و من نمیتونستم از جام بلند شم اونم فک میکرد بچه پیش منه شاید یه ربع این بچه یه نفس گریه کرد و نیومد نگاه نکرد واقعا با من یا تو تخت داره گریه میکنه خلاصه بچه 20روزه رو به کبودی بود تونستم بلند شم شالمو سرم کنم کلیدو برداشتم امدم از خونه بیرون فقط گفتم دیگه کم اوردم
بخدا کم اوردم
الان میایین میگین خودت خواستی باردار نمیشدی
من گ. و. ه خوردم واقعا حالم خوب نیست کم اوردم زیر این همه فشار پسرم 3سالشه روانیم کرد با کاراش دخترم یکسالشه همش بغل میخواد پسرم کوچیکم کولیک و رفلاکس شدید داره دارم به خودکشیوفکر میکنم ولی بچهامو چیکار کنم یه حموم رفتنش شد جرقع واسعه از هم پاشیدن من
مامان آقا نویان 🩵 مامان آقا نویان 🩵 ۱۳ ماهگی
خدایا شکرت بالاخره امروز تموم شد 😐
دیشب خونه مامانم اینا موندیم صبح پاشدم تا وقت صبحانه نویان چهار بار کلشو کوبید یجا گریه شدید کرد صبحانه و نهارم نخورد ظهر ساعت ۳ بود خوابید نمیدونم گشنه بود یا باز دندونه با جیغ پاشد نخابید دیگه حسابی کلافه بود عصر با مامانم بردیمش بیرون با کالسکه تو مسیر کلی واسه همه دلبری کرد بعدم خوابید اوردمش خونه خوابید منم فازم خوب شده بود گفتم یه حالی بدم به خانواده باقلوا درست کنم دقیقا وسط کارا بودم ک بابام زنگ خونه رو زد نویان بیدار شد مامانم قطره اهن داد دیگه یکساعت بعدشم نباید شیر میخورد ممه میخاست از دیروز ظهرشم هیچی نخورده بود بجز شیر خلاصه ک اقا نویان این وسط ول میچرخید اویزون من بود مامانم یجا سرگرم ، بابام یه جا سرگرم یکی با تلفن حرف میزد یکی مشلوغ تمیزکاری منم درگیر باقلوا نفسم بالا نمیومد ینی شیره باقلوا ک سر رفت دستمم سوخت یه تخم مرغ زدم ک از گشنگی نمیریم اونم ب لطف اقا نویان سوخت یه لنگه پا تو هوا بودم نمیدونستم نویانو بگیرم باقلوا رو بگیرم تخم مرغو بگیرم 🥴نویانم پشت جارو برقی مامانم چهاردستوپا میرفت مامانم حواسش نبود جارو رو کشید بچم افتاد لبش خورد بهجارو برقی پاره شد دهنش پرخون شد 🥲هوفففف برچشم بدلعنت
حالا شما هی بگید انرژی منفی نده
از دیشب ک به مادرشوهرم عکس دادم این بچه تو خواب اذیت داشت از صبحشم تو بلا بود کلا
مامان شیرین مامان شیرین ۱۷ ماهگی
به خدا کلافه شدم دیگه دیشب دخترمو بردیم بیرون تا اومدیم و اینا دیدم ساعت ۲ خوابوندم به سختی بعد یک ساعت بعدش بیدار شد دید باباش نشسته یعنی خواب بودا اما از خستگی نشسته بود بره سرویس همونجوری خوابش برده بود منم که تو کامنت قبلی گفتم چمه به همون دلیل حالم بد بود سر درد بدی داشتم تازه خوابیده بودم خلاصه دید باباش نشسته خودشوکشت که بره پیشش دیگه باباش بیدار شد اومد بردش که بخوابونتش نخوابید سه ساعته نخوابید دیگه شروع شد یه دور من یه دور باباش هی تکونش می‌دادیم نمی‌خواهید تا ساعت ۴/نیم تیکه باباش گفت تو بخواب من میبرمش میخوابونم تو اون اتاق سه ساعت نخوابید برد بازیش داد اورد من تازه خوابیده بودم باز بیدار شدم میخواست یخوابونه باز نخوابید دیگه کلافه شده بود اومدم بلند بشم گفت بخواب بعد کی و چطور خوابید نمیدونم یه دقیقه بیدار شدم دیدم دخترم به بدترین شکل تو بغلش خوابیده گردنش آویزونه خود شوهرمم نشسته خوابیده بود دیگه جاشو درست کردم دخترم خوابید خوابیدیم اما فکر دیگه آفتاب در اومده بود دقیقا چه ساعتی بود نمیدونم من باید میرفتم یه جایی صبح شوهرم هزارتا کار داشت دیگه خودمونو نتونستیم بلند کنیم
من ساعت ۱۲ بیدار شدم شوهرم تاالان نتونست بیدار بشه هی میرم بیدارش میکنم سر تکونم میده دیشب بهم میگه تقصیر توعه ساعت مشخصی برای خوابش نزاشتی بابا خب تصمیم منتظرش کنم دندون واکسن هزارتا چی دخیل میشن این بچه درست و سر ساعت نمیخوابه به خدا الان بیدار میشه احتمالا قهر کنه یا ناراحت بشه شایدم اعصابش خورد بشه که بیدار نشد و اینا کاش خودم دیشب میخوابوندم خودش امروز میرفت به مارش برسه اخه توان هم نداشتم به خدا