تجربه سزارین پارت سوم
و صدای گریه نینی آرامش محض دیگه چشام اصلا بستم با آرامش منتظر موندم بخیه کنن
بعد بخیه نینی رو نشونم داد یه نینی پفیلای نینی بردن منم انتقال دادن ریکاوری دیدم نینی رو گذاشتن زیر یچیزی مث تنگ اکسیژن زدن داخلش گفتن یکم خر خر میکنه منم ۳۷ هفته ۵روزم بود بعد بچه رو آوردن ببینن میتونه شیر بخوره که راحت شروع کرد مک زدن خوردن ولی باز گفتن خر خر داره دکتر اطفال اومد بالا سرش گفت ببرید دوساعت اکسیژن بدید بهش بعد ببرید پیش مامانش منم یه نیم ساعتی ریکاوری بودم اکسیژن بهم وصل بود بعد سری بردنم بخش
دیگه اونجا دوساعت منتظر بودم گفتم بچه ام بیارید گفتن باید تا ۱۱ زیر اکسیژن باشه هنوز شیرم نمیخواد بهش سرم زدن
کلی گریه کردم التماس که نه چیزیش نبود همسرم رفت گفت دیدمش اکسیژن بهش وصل نگران نباش میارم ساعت ۱۱
ساعت شد ۱۱ رفت دنبالش گفتن نه باید تا صبح زیر اکسیژن باشه مامانش بعد کشیدن سوند تونست راه بره بیاد ببینتش من تا ساعت ۱۰ شب منتظر کشیدن سوند بودم کارم گریه سوند کشیدن با زور بلند شدم خمیده رفتم نینی رو دیدم گفتن صبح میاریم پیشت
راستی دردا با شیاف پمپ درد قابل تحمل اصلا اونقدر وحشتناک نیست

۸ پاسخ

ماساژ شکمی کی برات انجام دادن؟

کشیدن سوند دردناک بود؟
بعد ار اتاق عمل اومدی سرت و تکون دادی؟

دقیقا عین پسر من اونم ناله میکردن بردنش ان ای سی یو

چقدر خوب همه چی و نوشتی
و از احساسات ات گفتی😍🥰

عزیز چشمت روشن .خوش قدم باشع
چقدر سخته نی نی رو بهت نمیدادن 😭

خداروشکر بسلامتی گذروندی هنه جیه خیلی هم مبارک باشه عزیزم😊
یعنی شما اورژانسی عمل شدی؟ چندشب بستری بودی؟

مبارک باشه عزیزم😍
نینی رو چرا ندادن خب ینی چی سینه اش خس خس میکرده؟ برا چی؟

قبلش آمپول ریه نزده بودی؟

سوال های مرتبط

مامان پناه👼🏻🍼 مامان پناه👼🏻🍼 ۱ ماهگی
پارت دوم
«سزارین دوم»

نی‌نی رو تمیز کردن گذاشتن داخل تخت و آوردن کنارم دیدمش و قربون صدقش رفتم و بردنش ریکاوری بخیه خودمم۴۰ دقیقه طول کشید تا بردنم ریکاوری پیش دخترم
اونجا دیدم رو صورت دخترم شیشه و اکسیژن گذاشتن دکتر اطفال اومد بالا سرش گفت تنفسش بالاس باید بره ان ای سیو منم چون دردام کم کم داشت شروع میشد گفتم باشه ببریدش ولی چن ساعت بیشتر نمونه اونجا و ازم یه اثرانگشت گرفتن و بردنش
شکمم رو یبار تو اتاق عمل فشار دادن،یبار ریکاوری ک بیحس بودم و دفعه سوم بعداز ۲۰ دقیقه ک میبردنم بخش فشار دادن ک هنوزم بیحس بود قسمت پاهام دردی نداشت
خلاصه منو بردن بخش و پرستار پوشک زیرم گذاشت و شیاف زد برام ویه سرم زدن برام ک خونریزی نکنم و رحمم جمع شه به شدت دردش وحشتناک بود
صداشون زدم اومدن مسکن زدن برام،تااین سرم تموم شه مردم و زنده شدم
و کل درد من همون سرم شد😵‍💫من ساعت ۹ونیم دخترم دنیا اومد و ساعت ۱۰عملم تموم شد دیگه اومدم بخش بهم گفتن تا ۱۰شب نباید چیزی بخوری منم گرسنه نشدم اصلا،ساعت ۱۰شب یه لیوان نسکافه و نبات خوردم و چن تا خرما با مغزیجات با کمک مامانم پاشدم و راه رفتم که دردش قابل تحمل بود
بعدش رفتم ان ای سیو و بچمو دیدم 😭دنیا برام تموم شد اونجا انگار اخه تو دهنش لوله انداخته بودن و رو دماغش ماسک اکسیژن بود و دوتا دستاش انژیوکت و چشماش و سرشم بسته بودن اشکم راه افتاد کلی گریه کردم درد شکمم فراموشم شد
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
گفتم چرا گفت مدفوع خورده بود ولی خیالت راحت من خودم گریه میکرد رفتم ارومش کردم بعد یه پرستار اومد گفت میخوام ماساژ رحمی بدم یکم درد داره تحمل کن ماساژ داد درد داشت ولی قابل تحمل بود بعد با کمک همسرم منو‌بردن بخش و گفتن تا ۵ غروب ناشتا باش بعد مایعات بخور بعد سوند بکشیم راه برو برو پیش پسرت من داشتم دق میکردم چون فقط تونسته بودم عکس پسرم رو ببینم بعد دیدن من ادرار ندارم ۴ لیتر سرم برام زدن و خواهرم هر ۴ ساعت دو تا شیاف میزاشت دردام کنترل میشد سه دفعه دیگه هم اومدن ماساژ رحمی دادن و رفتن ساعت ۵ شد مایعات خوردم بهتر شدم سوندکشیدن کم کم نشستم بخیه ها فقط میسوخت بعد پاهام آویز کردم بعد بلندشدم راه برم بخیه ها سوخت ولی دو قدم برداشتم دیگه تحمل کردم رفتم پیش پسرم و پسرم رو دیدم غصه عالم اومد تو دلم دستای کوچولوش رو سوراخ سوراخ کرده بودن و‌بهش سرم وصل بود و داشت اکسیژن می‌گرفت .
بعد بهم گفتن که تو‌اتاق عمل اول حالش خوب بوده یهو نفسش رفته حتی میخواستن کد احیا بزنن ولی چون همسرم پشت در بوده ترسیدن و خودشون با امبوبگ بچه رو برگردوند وسریع بردن بستری nicu شده
مامان دلین
🧸🩷 مامان دلین 🧸🩷 ۵ ماهگی
پارت ۴ تجربه سزارین
دیگه اومدم اتاقم گفتن سوپ رقیق بخور که نخوردم زیاد ناراحت بودم
تا صبح دو بار رفتم پشت در آن ای سیو ببینم صدا گریه اش نمیاد هیچ صدای نبود صبح ساعت ۱۰ گفتن پزشک میاد با همسرم رفتیم گفت باید باشه امروزم هرچی از من التماس از اون انکار که نه لازمه گفتم رضایت میدم بچه ام رد میبرم قبول نکرد گفت خطرناک دیگه منو مرخص کردن رفتیم خونه گرفتیم کرمان عصر زنگ زدن بیا شیرش یده رفتم شیرش بدم دیدم زیر دستگاه نیست اکسیژن خودش ۹۸ گفتم بچه ام که حالش خوبه گفت حالا شیرش بده شیر دادم شروع کرد خوردن البته با کمک پرستا شیر دادم گفت خداروشکر میخوره همسرم گفت میخوام ببرم گفت ببر با رضایت حالش خوبه انگار دنیارو دادن به من همسرم سری کارهارو کردیم نینی خوشگل آوردیم خونه

تجربه اولم بنظرم شهر خودتون عمل کنید بهتر برا اتفاق همچین شرایطی
دوم من بخاطر دکترم فرشته عباسلو رفتم و واقعا راضیم از همچی پشیمون نیستم
حتما واسه نینی رکابی ببرید بیمارستان واسه زیر لباس نینی میخواد
انشالله همگی بسلامتی دلخوش زایمان کنید🤍😊
مامان ILMAH مامان ILMAH ۸ ماهگی
مامان آدریَن❤️ مامان آدریَن❤️ ۱۴ ماهگی
‌پارت دو سزارین.
بعد یکساعت که رفتم بخش ،اتاق خصوصی گرفتیم البته واقعا هم راحت بود حتما پیشنهاد میکنم شماهم خصوصی بگیرین چون هیچ مزاحمی نیست و همراه هم راحتتره، ی پرستار اومد با کمک مامانم لباسای اتاق عمل دراوردن سریع شکممو و واژنمو با ی زیرانداز پاک کرد زیر پامم زیرانداز انداخت و دوتا پوشاک گذاشت لباس شیردهی پوشیدن تنم، وباز سرم زدن و دوتا مسکن زد داخل سرم منتظر نی نیم بودم هرچی منتظر بودم نیاوردن گفتن تو اتاق نوزاد هست میارنش الان بعد دیدم شوهرم ومامانمو مادرشوهرم ی جوری هستن فهمیدم یچی شده انقد گریه کردم گفتن کلا همه ی نوزادا گفتن دوساعت میذارن زیر اکسیژن منم دیگه یکم استراحت کردم بعد دوساعتم گفتم کو بچم؟که باز منو گول زدن وتا ساعت ۲بچمو آوردن بعد که آوردن فهمیدم اکسیژنش کم بوده و میخواستن بستریش کنن که خداروشکر حالش خوب شده بود بهش شیر دادن دیدن تحمل آورده دیگه بستری نشد،وقتی آوردنش حال روحیم خیلی خوب شد دیگه راحت شدم ،خلاصه همه چی خوب بود تا موقعی که گفتن بلندشو راه برو که اونجا ازشکم درد داشتم میمردم و مجبورم کردن برم دستشویی وبرگردم رفتم و با بدبختی باز برگشتم ساعت سه واسم سوپ آوردن واجازه خوردن مایعات دادن .همه چی کلا عالی بود بجز شکم درد که هربار خیلی سخت بود بلندشم هنوزم بعد از ۲روز‌با کمک بلند میشم ‌وخستمه ۳شبه نخوابیدم😔🤦🏻‍♀️ به محضی‌خوابم میره نی نی بلند میشه
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم