۸ پاسخ

دقیقا بهترین روز منم تلخ کردن
خدارو شکر پسرم سالم کنارمه 😥

دو هفته دیگه تولد پسرمه.پارسال این موقع من هر روز با کمر درد ویلچر میرفتم بیمارستان دولتی که نامه سزارین بگیرم ولی نمیدادن آخرشم رفتم خصوصی با کلی دردسر.بعد از زایمان خیلی سختی کشیدم رفتم اون دنیا و دیدم اومدم .بعدشم بچم بستری شد .بعد از اون خودم افسردگی بعد زایمان گرفتم .با دارو الان بهترم .خداروشکر

یک ماهه دیگه پسر منم یک سالش میشه و فقط چند لحظه بعد از رایمان صورت نرم و گرمشو حس کردم و ده روز نتونستم بغلش کنم بستری بود بخاطر عف‌ونت ریه چه رورای سختی گزروندم تو سرما با بخیع و خونرییزی و زخم تو راه بیمارستان اههههههه قلبمممم

منم تجربه بدی بود برام خداروشکر سالمه نینیت

چون بیمارستان دولتی بودین زایمان طبیعی و دکترا اذیت کردن یا چی؟

۲۰ دیقه دیگه پسرم بدنیا میاد پارسال همچین روزی
بهترین روز زندگیم بود
حتی زایمانمم آسون راحت دلم تنگ شد🥲🥲

من از پارسال این موقع ها بدممممم میاد متنفرم، چون در به در بیمارستان ها بودم برای نامه سزارین، اخرشم دست دکترم درد نکنه خودش توی کمیته زایمان بیمارستان ولیعصر قم بود برام تاییدش کرد و 6 تومن دستمزد عمل ازم گرفت البته دکتر قبلی خیلی کثافت بود ندا بداقی اول میگفت خودم درستش میکنم نگران نباش 36 هفته باید نامه میداد گفت به من چه برو تهران، منم سریع رفتم بیمارستان ولیعصر دکتر اون روز طیبه قاسمی بود گفت شنبه بیا مطب حرف بزنیم و دمش گرم منو 36 هفته قبول کرد تا عمر دارم دعاگوی مهربونیشم،دستشم سبک بود زود بلند شدم و بخیه جوری زده که اصن مشخص نیست

اره واقعا هیچوقتم ازذهنت پاک نمیشه

سوال های مرتبط

مامان محمدحسن💙 مامان محمدحسن💙 ۱۶ ماهگی
چقدر این روزا تو حس و حال پارسالم🥹 پارسال مثل امشبی از دکتر برگشتم شام خوردم خابیدم صبح ساعت ۱۰ با خیس شدن و درد از خاب بیدار شدم!
کیسه ابم سوراخ شده بود
چون دکتر معاینم کرده بود تو ۳۷ هفته و ۵ روز🥲
باکمک شوهرم رفتم حموم وسایلم رو جمع کردم
تا ساعت ۱۲ خودمو رسوندم بیمارستان
و با معاینه ۱ ثانت بستری شدم...
چقدر زود دردای شدیدم شروع شد
چه دردای وحشتناکی بود و خبری از پیشرفت نبود
هر مامایی دردام رو زیر ان اس تی چک میکرد تعجب میکرد
میگفت دردایی داری میکشی که بقیه زنا تو فول شدن میکشن و تو فقط ۱ ونیم ثانتی😢
وقتی سرم فشار بهم وصل شد دردام ثانیه ب ثانیه وحشتناک تر میشدن ساعت هااا از فشار درد زور میزدم
همه پرستارا دعوام میکردن خانم زور نزن دهانه رحمت داره پاره میشه ولی اصلااا دست خودم نبود زور خودش میومد... همش خونریزی داشتم و ولی پیشرفت نه...
ماماهمراهمم اومد و فایده ای نداشت
ورزش کردم و فایده ای نداشت
فقط گاز انتوکس و مخدر برای چند دقیقه کوتاه گیجم میکرد و...
پیشرفت اصلا نمیکردم فقط دردای شدید...
اخر سر بعد ۲۴ ساعت یعنی روز ۲۰ ام ساعت ۱۰ صبح ضربان قلب بچم افت کرد من صداشو میشنیدم ک داره کم میشه و میخاستم از استرس دق کنم
امااا من هنوز ۴ ثانت بودم
سریع سوند وصل کردن و بردنم برای سزارین... بعد اون همه درد کشیدن علکی
وقتی امپول بی حسی رو زدن و دردام موند بهترین حس بود😭وقتی بچمو از شکمم خارج کردن...🥹
صدای گریه شو شنیدم... ناخوداگاه زدم زبر گریه و قربون صدقش رفتم باورم نمیشد ک تموم شد... تموم شد🥲 و من وقتی وارد بخش شدم همه ی اون سختی هارو فراموش کردم... چیه این مادر شدن؟ چیه واقعا؟
حتی الان ک ب اون روز فکر میکنم زوق میکنم چون بعدش پسرم رو تحویل گرفتم
شکر واقعا🥹❤