۴ پاسخ

من یه کیف گذاشتم مخصوص پسرم هرجا برم حتی شب نشینی داخلش زیر انداز و مایبیبی و یه دست لباس و جوراب و کلاه و تب سنج و دستمال مرطوب و فلاکس و شیر خشک میبرم چون بچه معلوم نمیکنه همیشه اینا همراهت باشه

من ک مامانم ده روز پیشم بود حتی شب آخر هم نموند رفت با این وجود ک خونه هامون نزدیک خودم یادمه ده روزگیش باید میبردم بهداشت بردمش برا واکسناش خودم میرفتم اما خدایش شوهرم واقعا کمکم کرد بخصوص برا پا شستن اینا ولی یروز وای 😀😀😀😀

آفرین مامان پارساا۔۔۔
آفرین درسااااااا
بلااخرہ یادمےگیرین۔ماھا ھم ک یہ کم بلدیم ھیشکےیادمون نداد۔تجربہ ے خودموووونہ
ممنووون کہ دارین تلاشتونو مےکنین ماماناے خوبے بااااشین دختراااااا
مررررسے ازتون۔شماھا خیلے قویین و از پسش بر میاایین❤️❤️❤️❤️

من تا دوماهگی خونه پدرم بودم میگفتم اگه بیام خونمون بچه هلاک میشه آخه من خوابم سنگین و از طرفی میگفتم از پسش برنمبام ولی رو کاغذ می‌نوشتم که هرروز لباسشو عوض کنم کرم بزنم گردنش لای انگشتاشو با گوش پاکن تمیز کنم قطره اد بدم بهش ناخوناش و بگیرم چون از وقتی زایمان کردم کم هواس شدم نوشته بودم هرروز از رو اون چک میکردم که قشنگ برسم به بچه منم مادرشوهرم پایین قهریم همش هم می‌گفت تو بلد نیستی بچه داری منم تصمیم گرفتم ۱۰۰بذارم براش که خداروشکر دوماهه خودم تنهایی تو شهر غریب دارم ازش مواظبت میکنم همسرمم رانندس آخر هفته ها فقط خونس

سوال های مرتبط

مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 هفته چهاردهم بارداری
تجربه من از اولین سفرم با بچه کوچیک:
راستش از اون چیزی که فکر می کردم یکم سخت تر بود و قشنگ پوست انداختم😅 یاسین تو خونه همش بی قرار بود سفرمونم دقیق مصادف شده بود ۲ناهگی یاسین و گویا این سن اوج کولیک و رفلاکسه
من سعی کردم خودم وسیله زیاد نبرم اما تا تونستم برای یاسین لباس و زیر دکمه برداشتم که خیلی خوب بود یه اشتباهی که کردم این بود که یه تشک تعویض بردم که اذیت شدم بابتش بچه همش نم میداد کثیف میشدمجبور بودم بشورمش اگر رفتید سفر یا دوسه تا ببرید یا از این تشکای یکبار مصرف بگیرید. تنها شانسی که داشتم این بود که یاسین بیرون که می رفتیم تو بغلم می خوابیدبه محض اینکه می رسیدیم خونه بیدار میشد یکسره گریه می کرد البته من کالسکه نبردم از کت و کول افتادم برای مسافرت کالسکه واقعا از واجباته من فکر میکردم یاسین کوچولوعه توش نمونه ولی انگار اشتباه میکردم
خلاصه سفر رفتنی با بچه کوچیک سخته از یه طرف اثاث و اذیت های خود بچه از طرف دیگه حال بد خودم بخاطر اذیت شدن های بقیه هرچند اگه بازم قسمتم بشه دوباره بخوام برم امام رضا با کله میرم😇🥰😍
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان آریا 👶🏻🩵 مامان آریا 👶🏻🩵 ۱۶ ماهگی
اولین قطره از یه تصمیم تازه...

امشب یه تجربه‌ی جدید داشتم... یه جورایی یه قدم تازه توی مامان بودنم برداشتم.

برای اولین بار به آریای کوچولوم شیرخشک دادم.
پسر نازنینم تا شش روز دیگه میشه دو ماهه و تا الان فقط شیر خودمو خورده بود.
ولی حس کردم وقتشه یه بار امتحان کنم. شاید وقتایی پیش بیاد که بخوام چند ساعتی بذارمش پیش مامانم یا مادرشوهرم، و خب اون موقع خیالم راحت‌تره اگه شیر دیگه‌ای هم بخوره.

ولی وای... امشب دلم پُر از حس‌های جورواجور بود.
یه طرف ذهنم می‌گفت «اگه شیر خشک اذیتش کنه چی؟»
یه طرف دیگه‌م نگران بود که «نکنه دیگه شیر خودمو نخواد؟»
یه دلشوره‌ی خاصی داشتم که فقط یه مامان می‌تونه درکش کنه...

هی حالت‌هاشو چک می‌کردم، مدفوعشو، صورتشو، حتی خوابیدنشو...
انگار داشتم به یه ماجراجویی تازه وارد می‌شدم!
یه جور حس عجیبی بود... هم حس رهایی و آسودگی داشتم، هم یه کوچولو عذاب وجدان.

الان با خودم فکر می‌کنم، واقعاً همه‌ی مامانا اولین بار که شیر خشک دادن همینطوری بودن؟
انگار یه دل کندن کوچولو از یه چیزی که فقط بین من و پسرم بود...
ولی خب، تهِ دلم می‌دونم هر کاری که از سرِ عشق و مراقبته، درسته.
مامان بودن یعنی هر روز یه تصمیم جدید، با یه دنیای احساس قشنگ و گاهی سخت.

دوست دارم بدونم شماها چی حس کردین اون دفعه‌ی اول؟
من تنها نیستم، نه؟