حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.»

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.

۴ پاسخ

الان حال خودت خوبه ؟ حال روحیت خوبه ؟ یا بازم گریه میکنی

عزیزم الان حال پسرت چطوره
خودت روحیه ات بهتره

خدا پسرتو نگهدار برات

الهی بگردم

خدا برات خوش بخواد

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید رفته‌رفته حال بچه بهتر می‌شد و یکی‌یکی شلنگ‌ها و دستگاه‌ها رو ازش جدا می‌کردن. دیگه بهش مسکن و داروی بیهوشی نمی‌زدن و یواش‌یواش هوشیار شده بود. خیلی کم چشم‌هاش رو باز می‌کرد و بعضی وقت‌ها دست و پاهاش رو تکون می‌داد.

کم‌کم شیر هم می‌رفت بالا. تقریباً هر وعده ۲۰ سی‌سی بهش شیر می‌دادن و شرایطش داشت بهتر می‌شد.

من هم وقتی دیدم حالش داره بهتر می‌شه، دیگه گریه کردن رو گذاشتم کنار. تصمیم گرفتم با انرژی مثبت برم پیشش. با خودم گفتم: «هرچقدر تا الان گریه کردم و ناله زدم، کافیه. دیگه باید با انرژی برم پیشش تا بچه‌ام یک مادر قوی داشته باشه. باید ببینه حال من خوبه؛ شاید حال اون هم بهتر بشه.»

کم‌کم با همهٔ پرستارها، دکترها و مادرهای اونجا دوست شده بودم. یکی‌یکی مادرها می‌رفتن و بچه‌هاشون ترخیص می‌شدن. برای تک‌تک‌شون ذوق می‌کردم و پا‌به‌پاشون می‌رفتم. کمکشون می‌کردم لباس بچه‌هاشون رو تنشون کنن. حتی بعضی وقت‌ها برای بچه‌هاشون شیر خشک درست می‌کردم و به مادرها می‌دادم.

خلاصه، از خوشحالی‌شون ذوق می‌کردم. دونه‌دونه هر کدومشون که ترخیص می‌شد، همدیگه رو بغل می‌کردیم و همه آرزو می‌کردن که یه روزی بچهٔ من هم از اونجا ترخیص بشه.

با پرستارها و دکترها هم دیگه کاملاً رفیق شده بودیم. من رو می‌شناختن، با هم حرف می‌زدیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. دیگه طوری شده بود که لازم نبود حتماً سر یه ساعت خاصی برم. هر موقع می‌رفتم در رو می‌زدم، در رو برام باز می‌کردن.

حتی دیگه شده بود که توی بعضی کارها به پرستارها کمک می‌کردم؛ هر کاری که از دستم برمی‌اومد انجام می‌دادم
مامان نفس مامان نفس ۴ ماهگی
یه مورد خیلی مهم تو واکسن زدن بچه ها سرنگ‌هست
یه سری از خانوما همینجا کفتن که میتونی سرنگ باریکتر بگیری تا درد بچه کمتر باشه
من امروز سرنگ رو خریدم (قرار بود چهارشنبه واکسن بزنم واسه دخترم که دو ماه از تاریخ واکسن اپلش نگرشته بود و افتاد پنجشنبه و پنجشنبه هم کردو غبار شدید بود و اینجا همه مکان ها تعطیل بود که افتاد واسه امروز)
سرنگ رو با خودم بردم و از پرسنل بهداشت خواهش کردم اگه امکانش هست با این سرنگ تزریق رو انجام بدن که دو تا نکته گفتن
۱.طبق پروتکل نمیتونن سرنگ از بیرون قبول کنن
و
۲.تزریق واکسن باید عمیق باشه و با این سرنگ های کوتاه امکان داره بعد از تزریق واکسن ابسه اتفاق بیفته که قطعا خیلی تجربه بدی خواهد بود
پس مامانای عزیز که استرس دارید
باید بگم واکسن بچه ها سخت هست و من خودم قبل تزریق واکسن گریه کردم و باباشم اصلا بالا نیومد
ولی طبق تجربه من تو این ۶ ساعت درد بچه ها بعد از تزریق واکسن از لحظه تزریق بیشتره و سعی کنید مراقبت ها رو درست انجام بدید تا نینیهاتون کمتر اذیت بشن
به امید سلامتی همه نینی های قشنگمون❤️
مامان نورچشمی🩷 مامان نورچشمی🩷 ۱۶ ماهگی
اینکه میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیست واقعا درسته
مثلا من هیچی از بچه داری نمیدونستم دیگه چه برسه نوزاد نارس
کسی هم نمیتونه کنارم باشه
یکی از لطفایی که خدا بهم کرد این بود که بچم وقتی دنیا اومد تا ۱۰روز دستگاه بود
اونجا ماما و پرستارا مجبورت میکنن که ترساتو کنار بذاری
از طرفی چون تعداد بچه ها زیاده باید خودت بیشتر کارای نوزادتو انجام بدی
منی که هیچی بلد نبودم
یادمه یه روزپرستار وقتی میترسیدم دست و پای بچه گیر کنه وقتی میخوام از اون جعبه بیارمش بیرون بهم تشر زد و گفت خانوم آپلو که نمیخوای هوا کنی بچتو بیار بیرون
اونجا مجبور شدم از روز اول با وجود درد بالا سر بچم باشم هیچکس نه خودمو خودم
روز پنجم به خودم اومدم دیدم من ترسو بچمو زدم زیر بغلم خم شدم از تو کمد زیر دستگاه با یه دست دیگم دستمال برمیدارم
خلاصه که از همینجا میگم خدایا شکرت که ازم یه مادر مستقل ساختی بعد فرستادیم برم بیرون
الان به جرعت میتونم بگم همه چیزو تو اون ده روز یاد گرفتم
خدایا عاشقتم
مامان گوگولی💙 مامان گوگولی💙 ۱۲ ماهگی
تجربه سرماخوردگی در دو ماهگی
دوستان من یه تجربه بد از سر گذروندم و اینجا مینویسم که شما هم استفاده کنید. پسر من چند روز بود بینیش کیپ بود و خس خس میکرد
از ترسم گفتم چیزی نیست و با قطره و پواار درستش میکنم
اما ماجرا ادامه دار شد و سرما خورد و ریه هاش درگیر شد
یه شب دکتر گفت ببر بستریش کن که من تا مرگ رفتم از تصور بستری بچه دو ماهه. بیمارستان مفید گفت نمیخواد و اگه تب نداره و خوب شیر میخوره خودت تو خونه ازش مراقبت کن . ولی ایکاش همون شب بستریش کرده بودم
دو شب اینطوری تو خونه نگهش داشتم و هی خس خس سینه زیاد شد و چنتا سرفه هم زد. با اینکه خوب شیر میخورد و دفعش هم خوب بود بردمش دوباره دکتر و ایندفعه توی مرکز طبی کودکان بستریش کردم
خدا سر هیچکس نیاره
پنج روز سخت اونجا گذروندیم. چون ریه‌هاش درگیر شده بود
بچه مجبور شد اکسیژن و انتی بیوتیک بگیره تا بهتر بشه
خلاصه همه علائم رو جدی بگیرید
چیزی که اونجا یاد گرفتم این بود که سه تا از علائم شیرخوار رو بستری میکنه
بی حالی و شیر نخوردن_تب_سرفه
پسر من فقط سرفه داشت ولی پنج روز بستری شد
امیدوارم این اتفاق برای هیچکسی نیفته ولی خواهش میکنم جدی بگیرید و سریع برسونید بیمارستان. درسته اونجا هم رسیدگی خوبی ندارن ولی از پیشرفت بیماری جلوگیری میکنن و خدا نکرده اتفاق بدتری برای کوچولوهامون نمیفته
#سرماخوردگی
#سرفه
#بستری
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_ششم

رفتم خونه و چندساعت بعد رفتم مطب دکتر. دکترم بعد دیدن جواب آزمایش دفع پروتیین گفت باید زود بستری بشی و فرستادم مشاوره قلب اونجا بود که فهمیدم باز فشارم رفته رو ۱۷ و دکتر قلب هم گفتن باید فوری بستری بشم. و دوباره منو و بیمارستان و بستری 🥲

وقتی با نامه دکتر رفتم بدون حرف و حدیثی بستری شدم و بهم گفتم دو سه روز تحت مراقبتی و حالت خوب بشه ترخیص میشی منم امیدواااااار
۲۴ ساعت اول هرچی می‌پرسیدم حالم چطوره میگفتن عالی و فشارتم رو ۱۲. حتی دیگه با مانیتور فشارم رو نمیگرفتن چون وقتی خودم فشارمو می‌دیدم استرس می‌گرفتم. با فشارسنج دستی می‌گرفتن و میگفتن خوبی.
ولی امان از تنگی نفس و سردرد و تاری چشم. ظهر ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر زنان اومد پیشم و بهم غر زد که تویی که دیابت داری چرا داری ناهار میخوری منم دو سه قاشق خوردم و پاشدم. یکی دو ساعت بعد اومد گفت چرا تو بیمارستان گوشواره گوشته گوشواره هاتو بده مامانت نگه داره شما نباید گوشواره بندازی وقتی بستری. با استرس به مامانم گفتم نکنه می‌خوان ختم بارداری بدن اینارو میگن مامانمم مدام می‌گفت نه و دلداریم میداد.
غروب ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر خرمی اومد پیشم گفت می‌خوام باهات رک و راست صحبت کنم. گفت از دیروز به بچه ها گفتم فشارتو بهت نگن و نذاشتیم مانیتور بهت وصل بشه ولی متاسفانه فشارت از ۱۹ پایین تر نمیاد و من دکتر بیشتر از این نمیتونم صبرکن کنم چون جونت در خطره و باید ختم بارداری بدیم. انگار دنیا رو سرم خراب شد 😭