اینکه میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیست واقعا درسته
مثلا من هیچی از بچه داری نمیدونستم دیگه چه برسه نوزاد نارس
کسی هم نمیتونه کنارم باشه
یکی از لطفایی که خدا بهم کرد این بود که بچم وقتی دنیا اومد تا ۱۰روز دستگاه بود
اونجا ماما و پرستارا مجبورت میکنن که ترساتو کنار بذاری
از طرفی چون تعداد بچه ها زیاده باید خودت بیشتر کارای نوزادتو انجام بدی
منی که هیچی بلد نبودم
یادمه یه روزپرستار وقتی میترسیدم دست و پای بچه گیر کنه وقتی میخوام از اون جعبه بیارمش بیرون بهم تشر زد و گفت خانوم آپلو که نمیخوای هوا کنی بچتو بیار بیرون
اونجا مجبور شدم از روز اول با وجود درد بالا سر بچم باشم هیچکس نه خودمو خودم
روز پنجم به خودم اومدم دیدم من ترسو بچمو زدم زیر بغلم خم شدم از تو کمد زیر دستگاه با یه دست دیگم دستمال برمیدارم
خلاصه که از همینجا میگم خدایا شکرت که ازم یه مادر مستقل ساختی بعد فرستادیم برم بیرون
الان به جرعت میتونم بگم همه چیزو تو اون ده روز یاد گرفتم
خدایا عاشقتم

تصویر
۵ پاسخ

کدوم بیمارستان بود کوچولوتون؟

خدایا شکرت
درست گفتی
منم بچم ۱۴ روز بیمارستان بود اوایل خیلی بی قراری میکردم بعد فهمیدم حکمتش این بوده خودم روپا شم اخه خیلی خودم ضعیف بودم

عزیزم منم حال تورو داشتم و با درد سزارین تا ده روز همه کارای پسرمو خودم میکردم.. تجربه دومم بود بچه داری ولی اینسری چیزایی هم ک نمیدونستم و بلد نبودم یاد گرفتم..
با این ک سخت گذشت اون ده روز ولی دلم تنگ میشه واسه اون موقع ها روز ب روز بچه هامون بزرگ میشن از لحظه ب لحظه‌شون باید خوب استفاده کنیم الان ک فکر میکنم دلم واسه الانشم تنگ میشه 🥹

آخی عزيزم آفرین ۰ مثبت اندیشی منم مثل تو دست تنها بودم و کلی اتفاق برام پیش اومد ولی الان کاملا مستقلم اما همش غر میزدم مثل تو نگاه مثبت نداشتم

بله عزیزم حرف کاملا درسته
خداروشکر ک مثبت فکر میکنی

سوال های مرتبط

مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.»

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
پارت بعدی:
همزمان من و اون خانومی که زایمان کرده بود با من از ریکاوری اومدیم بیرون ، اون جلو تر از من رفت بیرون ، صدای خنده های خودشو شوهرش هنوز تو گوشمه شوهرش میخندید میگفت شبیه حودمههه به خودم کشیده ، چشم دنبال شوهرم بود ، دیدمش کنار اسانسور وایساده بود ، چشاش قرمز ، پیشونیش پر از عرق ، یه قدم اومد به سمتم بعد‌وایساد فقط نگام کرد ، جفتمون زل زده بودیم به هم دیگه ، چشامون پر از اشک بود ، هیچ حرفی نزد بهم فقط نگاهم میکرد
راستش اونجا خیلی دلگیر شدم ازش
من دلم میخواست بیاد دستمو‌بگیرع نازم کنه قربون صدقم بره اما اون فقط با غم نگاهم میکرد
چشامو بستم و تا وقتی که منو بردن تو اتاق چشمامو باز نکردم
وارد اتاق شدم دیدم تختای بغلم همه گل کنارشونه ، بچه هاشون بغلشون
وای روانی شدم
همونجا جیغ کشیدم
گفتم نمیخوام بیام تو این اتاق
گریه گریه جیغ پشت جیغ
دست خودم نبود ، الان شرمنده ام که مزاحم مامانا شدم و حالشونو بد کردم اما من اون لحظه نمیتونستم تحمل کنم
انقد جیغ زدم پرستارا هول شده بودن مامانم فقط گریه میکرد شوهرم از دور التماس میکرد ک زنمو نبرید اونجا
دیگه سوپروایزر سریع هماهنگ کرد منو بردن تو اتاقی که تختای بغل عمل زنان انجام داده بودن