۸ پاسخ

من خودم هیچ دوستی ندارم عصابمم راحت تره بخاطر همین چیزا

به نظر من این دوستت نیست دشمنتم نیست فقط حسوده تورو مسخره کرده یا تکه انداخته خدا زده تو کمرش همون اتفاق براش پیش امده قطع ارتباط کن با همچین ادمی

کلا من وقتی با کسی مراوده میکنم که وقتی از کنارش برمیگردم حال روحیم بهتر شده باشه و برام قوت قلب باشه
چرا باید خودت رو عذاب بدی جانم؟
تنها بودن و آرامش داشتن می ارزه به این دوستی های خاله خرسه

عزیزم من ب شدت ب منع کردن خیلی اعتقاد دارم دوستت منع کرده و سرش اومده حتی از شما بدتر . این است کارما. ولی ن باهاش رابطه نمیگیرم دیگه

اگه‌ صمیمی‌ هستین‌ زیاد‌ حتما‌ باهات‌ راحته‌ که‌ اینطوری گفته‌.اخه‌ مردا‌ هرکدوم‌ یع اخلاقی دارن‌.ولی کم‌ کم‌ خب رابطه‌ رو قطع کن‌ اگه‌ خوشت‌ نمیاد از رفتاراش

سلام خوبی عزیزم
بیا خصوصی یه عکس از همتا بفرست برام

از بابت اینکه گفته تا خوب نشدی نیا جای ناراحتی نداره خب منم واقعا دوست ندارم کسی سرماخورده نزدیک دخترم بیا.ولی بابت بقیه رفتاراش بنظر میاد زیاد جالب نیست کاراش.

خب ولش کن بیکاری

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.»

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.
مامان جوجوها مامان جوجوها ۵ ماهگی
همه چیزایی رو که تجربه کرده گفتن منم میخوام بگم روزی که سزارین شدم اومدم بخش دو ساعت بعد بچه هام استفراغ میکردن پشت سر هم مجبور شدیم بستریشون کنیم ۴ روز تمام من یه پام خونه بود یه پام بیمارستان اون چند روز خیلی سخت گذشت بالاخره تموم شد با بچه هام اومدم خونه خودم به حدی پاهام ورم کرده بود که اصلا نمی تونستم پامو خم کنم بچه ها زردی گرفتن خودم دوباره بستری شدم گفتن احتمالا خونت لخته شده اندازه هر کدوم از زانو هام شده بود ۶۰ سانت شکر خدا به خیر گذشت اومدم خونه شبش مهمون اومد نگو یکی از مهمونا آبله مرغان داشته ۱۵ روز بعد منم آبله گرفتم مجبور شدم ۱۰ رو تمام از بچه هام جدا باشم اونا رو بردن خونه خواهرم خودمم قرنطینه شدم اندازه ۱۰ گذشت شیرم کم شد بعدش بچه ها سینمو نگرفتن شوهرم ناقل بیماری بود مجبور شدم برم خونه پدرم بعد شوهرم آبله گرفت بچه هام به شدت کولیک دارن خلاصه اینکه خیلی سخت گذشت برام الانم خیلی میترسم برگردم خونه خودم که نکنه از عهده بچه هام بر نیام میدونم افسردگی گرفتم ولی فعلا زیاد وقت نمیکنم که بهش فکر کنم یا حتی به فکر درمانش باشم
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
پارت ۲
رسیدیم زایشگاه ماما معاینه کرد و گفت ۲سانت و خوردی هستی ما شکم اول زیر ۴سانت بستری نمیکنیم زنگ ماماهمراهم زدم و بهش گفتم تصمیم بر این شد که من برگردم خونه و وقتی دردام خیلی زیاد شد بیام زایشگاه
وقتی برمیگشتیم دردام خیلی زیاد شده بود مشت میزدم تو در ماشین . رسیدیم خونه و من تو خونه ها راه میرفتم ظهر شد ناهار خوردم و دیگه دردام زیادتر شده بود بازم فقط راه میرفتم و از درد گریه میکردم مادر شوهرم هم زنگ زد که میخوام بیام هرچی بهش گفتم نمیخواد بیاد نیاز نیست گفت دلم قبول نمیکنه میخوام بیام پیشت باشم دیگه اومد
بیچاره خواهرم وضع منو که میدید اونم گریه میکرد
شنیده بودم رفتن زیر دوش آب گرم درد رو آروم میکنه که کمتر متوجه بشی واسه همینم یک ساعتی رفتم زیر دوش و تو همین حین هم هی مادر شوهرم میومد در میزد میگفتن دختر بیا بیرون بچه طوریش میشه میگفتم هیچیش نمیشه من اینجا خیلی دردام آروم تره و حالم بهتره ایقد اومد و رفت تا من بالاخره از دوش آب گرم دل کندم و اومدم بیرون
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_ششم

رفتم خونه و چندساعت بعد رفتم مطب دکتر. دکترم بعد دیدن جواب آزمایش دفع پروتیین گفت باید زود بستری بشی و فرستادم مشاوره قلب اونجا بود که فهمیدم باز فشارم رفته رو ۱۷ و دکتر قلب هم گفتن باید فوری بستری بشم. و دوباره منو و بیمارستان و بستری 🥲

وقتی با نامه دکتر رفتم بدون حرف و حدیثی بستری شدم و بهم گفتم دو سه روز تحت مراقبتی و حالت خوب بشه ترخیص میشی منم امیدواااااار
۲۴ ساعت اول هرچی می‌پرسیدم حالم چطوره میگفتن عالی و فشارتم رو ۱۲. حتی دیگه با مانیتور فشارم رو نمیگرفتن چون وقتی خودم فشارمو می‌دیدم استرس می‌گرفتم. با فشارسنج دستی می‌گرفتن و میگفتن خوبی.
ولی امان از تنگی نفس و سردرد و تاری چشم. ظهر ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر زنان اومد پیشم و بهم غر زد که تویی که دیابت داری چرا داری ناهار میخوری منم دو سه قاشق خوردم و پاشدم. یکی دو ساعت بعد اومد گفت چرا تو بیمارستان گوشواره گوشته گوشواره هاتو بده مامانت نگه داره شما نباید گوشواره بندازی وقتی بستری. با استرس به مامانم گفتم نکنه می‌خوان ختم بارداری بدن اینارو میگن مامانمم مدام می‌گفت نه و دلداریم میداد.
غروب ۲۹ اردیبهشت بود که دکتر خرمی اومد پیشم گفت می‌خوام باهات رک و راست صحبت کنم. گفت از دیروز به بچه ها گفتم فشارتو بهت نگن و نذاشتیم مانیتور بهت وصل بشه ولی متاسفانه فشارت از ۱۹ پایین تر نمیاد و من دکتر بیشتر از این نمیتونم صبرکن کنم چون جونت در خطره و باید ختم بارداری بدیم. انگار دنیا رو سرم خراب شد 😭
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی