در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید رفته‌رفته حال بچه بهتر می‌شد و یکی‌یکی شلنگ‌ها و دستگاه‌ها رو ازش جدا می‌کردن. دیگه بهش مسکن و داروی بیهوشی نمی‌زدن و یواش‌یواش هوشیار شده بود. خیلی کم چشم‌هاش رو باز می‌کرد و بعضی وقت‌ها دست و پاهاش رو تکون می‌داد.

کم‌کم شیر هم می‌رفت بالا. تقریباً هر وعده ۲۰ سی‌سی بهش شیر می‌دادن و شرایطش داشت بهتر می‌شد.

من هم وقتی دیدم حالش داره بهتر می‌شه، دیگه گریه کردن رو گذاشتم کنار. تصمیم گرفتم با انرژی مثبت برم پیشش. با خودم گفتم: «هرچقدر تا الان گریه کردم و ناله زدم، کافیه. دیگه باید با انرژی برم پیشش تا بچه‌ام یک مادر قوی داشته باشه. باید ببینه حال من خوبه؛ شاید حال اون هم بهتر بشه.»

کم‌کم با همهٔ پرستارها، دکترها و مادرهای اونجا دوست شده بودم. یکی‌یکی مادرها می‌رفتن و بچه‌هاشون ترخیص می‌شدن. برای تک‌تک‌شون ذوق می‌کردم و پا‌به‌پاشون می‌رفتم. کمکشون می‌کردم لباس بچه‌هاشون رو تنشون کنن. حتی بعضی وقت‌ها برای بچه‌هاشون شیر خشک درست می‌کردم و به مادرها می‌دادم.

خلاصه، از خوشحالی‌شون ذوق می‌کردم. دونه‌دونه هر کدومشون که ترخیص می‌شد، همدیگه رو بغل می‌کردیم و همه آرزو می‌کردن که یه روزی بچهٔ من هم از اونجا ترخیص بشه.

با پرستارها و دکترها هم دیگه کاملاً رفیق شده بودیم. من رو می‌شناختن، با هم حرف می‌زدیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. دیگه طوری شده بود که لازم نبود حتماً سر یه ساعت خاصی برم. هر موقع می‌رفتم در رو می‌زدم، در رو برام باز می‌کردن.

حتی دیگه شده بود که توی بعضی کارها به پرستارها کمک می‌کردم؛ هر کاری که از دستم برمی‌اومد انجام می‌دادم

۳ پاسخ

وای خدایاااا چی کشیدی تو؟؟؟؟خوندم همشو گریم بند نمیاد.چقدر سختی کشیدی 😭😭😭😭الهی بمیرم چقدر بد بوده.
چه امتحان سختی واقعا.
الان خوبه پسرت؟؟؟

دقیقا منم یک هفته بستری بود دخترم تو ان آی سیو شبوروز همونجابودم ی اتاق داشت برا استراحت مادرا من باهمه مادرا دوست بودم ،روزای آخر فقط یکی دوبار رفتم خونه یکی دوساعتی براحموم روزای اول نمیتونستم تکون بخورم افسردگی گرفته بودم کارم همش شده بودگریه،ولی خب رفته رفته سعی کردم روحیمو بهترکنم،کل روزو بامامانای دیگ حرف میزدیم کلا سرم گرم بود کلی دوست پیدا کردم ،فقط روزای اول سختیش زیادبوددخترمنم اوایل بهش شیرنمیدادن،بعد از روز سوم شیرخشک دادن و کم‌کم گفتن شیرخودتو بدوش بعدم سینمو دادم،
روزای سختی بود،من میدیدم مامانایی ک بچهاشون اونجا فوت میشدن من پا بپاشون گریه میکردم،بعدازترخیص دخترم ب یکی از خانومایی ک باهاش دوست شده بودم پیام دادم ک بپرسم بچش چطوره مرخص شده یانه گفت فوت شده ۳۵ هفته ب دنیا اومده بود و تشنج کرده بود اون روز تا اخرشب حالم بد بود،خلاصه که تجربه عجیب و متفاوتی بود برام

خداروشکر گلم

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان آریا🐣 مامان آریا🐣 ۳ ماهگی
تجربتون از قضاوت دیگران ؟؟؟؟

من وقتی بچم بدنیا اومد با جون و دل بهش شیر دادم بعد چند روز زردی گرفت دکترش گفت منار شیر مادر شیر خشک هم بدم بهش منم چند روز بهش شیر خشک دادم ولی بهتر نشد (خانواده شوهرم هی میگفتن چرا شیر خودتو نمیدی وهی سعی در قصاوت داشتن منم فقط با حرف دکتر جلو رفتم .....) هر روز که میگذشت منم انگار شیرم کمتر بشه بچمم خیلی دیگه تمایل به سینه نداشت منم برای اینکه خشک نشه میدوشیدم میدادم بخوره
تا اینکه چند وقت پیش مریض شد و یه هفته بیمارستان بود توی این یه هفته به خاطر شرایطش نتونست شیر منو بخوره و کلا بیخیال سینه شد
من خیلی گریه میکردم که چرا دیگه سینه منو نمیگیره هی خودمو سرزنش میکردم
هر کاری کردم علاقه ای پیدا نکرد تا اینکه الان شیرن خیلی کم شده شاید ۷۰تا در روز و اونم میدوشم وهی داره کمتر میشه
واقعا میترسم برم مسافرت بهم بگن چرا شیر خودتو نمیدی ؟
همه همینو بهم میگن کلافه شدم بخدا
خودم حالم بده قضاوت بقیه رو هم باید تحمل کنم
مامان ائل‌آی مامان ائل‌آی ۱۵ ماهگی
اینجا مینویسم شاید کسی بجز منم درگیر این شرایط باشه و بدونین تنها نیستین
بارداری من ناخواسته بود و من همینطوریشم اولش شوکه شدمو اصلا براش آماده نبودم مخصوصا که بارداریمم با ویارهای خیلی بد بود
تا اینکه زایمان کردم
هفته اول فاجعه بود نه حال روحی خوبی داشتم نه شیرم میومد که به بچه شیر بدم
مدام گریه و بدن درد و کرختی مفاصل
حس میکردم بچمو دوست ندارم
حس میکردم دلم میخواد برگزدم به قبل
حس میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم
شب و روزم شده بود گریه با اینکه هم همسرم هم مادر و خواهر و خاله هام کنارم بودن و از بچه مراقبت میکردن که من راحت باشم ولی باز علاوه بر تمام این حس ها وقتی ازش دور میشدم یه حس اضطراب شدید داشتم
شما بگو در حد یه اتاق حتی نمیتونستم ازش فاصله بگیرم(هنوزم همینم)
کافی بود سرفه کنه با اون حال باید یه جوری خودمو بهش میرسوندم ببینم چشه
هفته اول فاجعه بود ولی بهتر شد تا یک ماهگی هنوزم همه جی خوب نشده بود ولی یه ماه که سر اومد انگار سبک تر شدم
الان خیلی بهتر از اون روزام اما هنوزم گاهی اون اضطراب و اون دلتنگی برای قبلا میاد سراغم که میخوام بخاطرش برم مشاوره

ولی اگی شما هم این حسا رو دارین بدونین عجیب نیست
ما ادمایی هستیم که یه تغییر بزرگ زندگیمونو تکون داده پس عادیه که بترسیم و دلمون برای گذشتمون تنگ شه
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه شیردهی:
من سینم پر از شیر بود ولی نوک سینه نداشتم و بچم اصلا نمیتونست سینمو بگیره. از همون اول شروع کردم با شیردوش سینمو دوشیدم که شیرم خشک نشه و با سرنگ میدادم به بچه. چون خیلی مهمه که بچه آغوز رو بخوره و شیر هم با دوشیدن و مکیدن زیاد میشه. هرروز هم با اینکه نمیتونست سینمو مک بزنه، میذاشتم دهنش تا بهش عادت کنه و شاید بگیره. یکی دو روز آخر هم دیگه با سرنگ‌ ندادم، با شیشه شیر دادم که مک زدن رو یاد بگیره. شش روز گذشت و دیگه کامل شیر داشتم ولی هنوز نمیگرفت. شب که گرسنه از خواب بیدار شد و ولع مکیدن داشت، یه ذره شیرخشک ریختم دهنش که دهنش شیرین بشه و ببینه شیر هست، بعد سریع به جای شیشه شیر ، سینمو گذاشتم تو دهنش. گرسنه بود و با قدرت مک زد که من از درد مردم و اشکم سرازیر شد. هم اشک شوق هم اشک درد. دیگه کم کم بیشتر سینمو دادم و فقط وقتی سیر نبود شیرخشک میدادم. تا دیگه قبل یک ماهگی شیرخشکو کامل حذف کردم و تا الان که دوماهش شده یک قطره شیرخشک ندادم چون هرچی بچه بیشتر مک میزنه سینه رو، شیر هم بیشتر میشه. فقط یه چیزی رو حتما حواستون باشه که سر سینتون خشک نباشه موقع دوشیدن که زخم میشه و داغون میشید. همیشه کرم شقاق بزنید که نرم بشه. ولی با کرم ندوشید که شیرش کثیف بشه وگرنه اون شیرو باید بریزید دور. من سر یکی از سینه هام که زخم شده بود، کرم میزدم کلی که سرش از کرم سفید میشد و با همون میدوشیدم آروم اروم و میریختم دور که فقط دوشیده باشم و زخمش خوب بشه
مامان آرن مامان آرن ۷ ماهگی
#معرفی_کتاب برای نی‌نی ها
حساسیت من نسبت به آموزش آرن خیلی خیلی زیاده و فکر میکنم به این خاطره که پدر خودم همین حساسیت رو روی من داشت. به همین خاطر براش کلی کتاب فارسی و انگلیسی گرفتم که تصمیم دارم خوب هاش و اونایی که آرن دوست داشت رو به مرور بهتون معرفی کنم.
من این مجموعه رو وقتی باردار بودم خریدم و تا امروز بسته زرد رو با آرن کار میکردم و از فردا که آرن ۳ ماهش تموم میشه؛ میرم سراغ بسته سبز. هر بسته یک راهنمای استفاده هم توش داره که خیلی خوب والدین رو برای استفاده از کتاب ها راهنمایی میکنه. مثلا توی بسته زرد، ۳ تا کتاب سطح بندی شده (از ساده تا پیچیده) بود که کلی تصاویر سیاه و سفید جذاب داشت (فقط سیاه و سفید) و حسابی آرن رو سرگرم میکرد و آرن با بعضی از تصاویرش خیلی ذوق میکرد 😍 ادعای این ست کتاب ها اینه که هوش بچه رو افزایش میده. حتی من دیدم برای بعد از یک سالگی هم کتاب داره. فعلا محتوای بقیه بسته ها رو دقیق ندیدم ولی تجربه حدودا ۳ ماه استفاده من از بسته زرد، خوب بود و آرن دوستش داشت.