سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید رفته‌رفته حال بچه بهتر می‌شد و یکی‌یکی شلنگ‌ها و دستگاه‌ها رو ازش جدا می‌کردن. دیگه بهش مسکن و داروی بیهوشی نمی‌زدن و یواش‌یواش هوشیار شده بود. خیلی کم چشم‌هاش رو باز می‌کرد و بعضی وقت‌ها دست و پاهاش رو تکون می‌داد.

کم‌کم شیر هم می‌رفت بالا. تقریباً هر وعده ۲۰ سی‌سی بهش شیر می‌دادن و شرایطش داشت بهتر می‌شد.

من هم وقتی دیدم حالش داره بهتر می‌شه، دیگه گریه کردن رو گذاشتم کنار. تصمیم گرفتم با انرژی مثبت برم پیشش. با خودم گفتم: «هرچقدر تا الان گریه کردم و ناله زدم، کافیه. دیگه باید با انرژی برم پیشش تا بچه‌ام یک مادر قوی داشته باشه. باید ببینه حال من خوبه؛ شاید حال اون هم بهتر بشه.»

کم‌کم با همهٔ پرستارها، دکترها و مادرهای اونجا دوست شده بودم. یکی‌یکی مادرها می‌رفتن و بچه‌هاشون ترخیص می‌شدن. برای تک‌تک‌شون ذوق می‌کردم و پا‌به‌پاشون می‌رفتم. کمکشون می‌کردم لباس بچه‌هاشون رو تنشون کنن. حتی بعضی وقت‌ها برای بچه‌هاشون شیر خشک درست می‌کردم و به مادرها می‌دادم.

خلاصه، از خوشحالی‌شون ذوق می‌کردم. دونه‌دونه هر کدومشون که ترخیص می‌شد، همدیگه رو بغل می‌کردیم و همه آرزو می‌کردن که یه روزی بچهٔ من هم از اونجا ترخیص بشه.

با پرستارها و دکترها هم دیگه کاملاً رفیق شده بودیم. من رو می‌شناختن، با هم حرف می‌زدیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. دیگه طوری شده بود که لازم نبود حتماً سر یه ساعت خاصی برم. هر موقع می‌رفتم در رو می‌زدم، در رو برام باز می‌کردن.

حتی دیگه شده بود که توی بعضی کارها به پرستارها کمک می‌کردم؛ هر کاری که از دستم برمی‌اومد انجام می‌دادم