۸ پاسخ

پارت ۱۲ ؟ 😐😐😂 الان قصه ی چیو داری میگی ۱۲ پارت؟ خسته نشدی از تایپ؟ 😐😐 خب ک چی اصلا

دخترم اصلا اذیت نمیکرد واسه واکسن ها قطره که میدادم همش خواب بود ولی پسرم نه خیلی اذیته

بچم امروز واکسن زده خیلی اذیته از صبح یسره سر پامه فقط شوهرم بیاد خونه میدم دست شوهرم میرم دستشویی دوباره میام میذارم سر پام

الهی منم تقریبا مثل تو شد زایمانم
اما بارداری نرمالی داشتم
رفتم برا طبیعی کلی درد کشیدم ۵ سانت دهانه رحمم باز شد آخرش هم سز اورژانسی شدم بخاطر خونریزی شدید
دوستم میگفت چجوری میخاستی بچه با وزن ۳۷۰۰ طبیعی بیاریش

والا بخدا مارو چه به بچه آوردن

والا قربون طاقتت امیدوارم یبار دیگه اسم بچه نیاری همین یکی واسه هفت پشتت کافیه

عززیزمممم چقدر سختی کشیدی ،درسته حرفت ک بدن یا بدن فرق میکنه منم دکتر تشخیص نداد ک بچه درشته ۴۲۰۰ طبیعی زاییدم البته من کلا خوش زا هستم شکم دوم دخترم ۳۸۰۰ بود کلا زایمانم از وصل کردن امپول فشار تا زایمان دو ساعت نشد البته ک دردش خیلی زیاده ولی تایمش طولانی نشد سریع لگنم باز شد
اینه ک میگن مادر وقتی زایمان میکنه همه گناهاش میریزه
برو ددست ماپرتو ببوس ک انقدر سختی کشید برای زایمان تو حالا بری واکسن بچه بزنی میفهمی ک وقتی تو داشتی درد زایمان میکشیدی مادرت ک میدیدت چ غذابی میکشیده

آخی عزیزم چه سختی کشیدی الان حست به بچت چطوریه؟

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱۳ ماهگی
پارت ۲
#تجربه زایمان

بستری شدم انقدر استرس داشتم داشتم میکردم کل تنم شده بود یخ عرق سرد رنگ روم پریده بود فقط فقط داشتم گریه میکردم ن ماماهمراهی نه مامانم هیچ کسی کنارم نبود تک تنها بودم 🥲🥲
ساعت ۱۰ کیسه آبم پاره کردن ساعت ساعت ۱۱ هم سرم فشار
اولش خوب بود ولی کم کم لامصب اون فشاری که به دهانه رحمم وارد میکرد داشتم میمردم مرگ با چشمای خودم دیدم😭😭😭خیلی سخت بود خیلییییییییی فقط داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم کل بیمارستان گذاشته بودم رو سرم پرستارا التماس میکردم
میکفتم تروخدا بگید دکتر بیاد اومد معاینه دید خوب دارم پیش میرم
توپ گذاشت گفت دردت کم شد آروم باش دردت تند شد بپر روش از شدت دردم یجوری محکم میپریدم روش سرم میخورذ سقف
اون لحظه جیگرم برای مامانم سوخت 😭😭😭😭😭😭منتظر نشسته بودن بیرون دلش پیش من بود
زنگ زد اون لحظه صدامو شدید کلی گریه کرد وای چقدر سخت بود 😭😭😭😭😭
اومد معاینه حالت سجده نشستم وای ازین پوزیشن چقدر سخت بود
اومد بهم گفت همینجوری پیش بری ۱۲‌ونیم زایمان میکنی
مامان مهرو کوچولو‌🎀 مامان مهرو کوچولو‌🎀 ۹ ماهگی
میخوام یه چیزی بگم نمیدونم چند نفر موافقن
من ازینکه با چالش های مادری روبه رو میشوم اولش میترسم اما بعد بهش عادت میکنم و از بودن در کنار دخترم لذت میبرم
مثلا من ازینکه شب یا صبح خیلی زود بیدار میشدم به دخترم شیر می‌دادم و به چهره اش نگاه میکردم که چقدر معصوم شیر میخوره کیف میکردم با اینکه خوابم بهم می‌ریخت ولی واقعا به آخرین چیزی که فک میکردم خواب بود
اما چند روز پیش یه ویدئو دیدم تو اینستا میگفت یه نوع شکنجه وجود داره که نمیذارن زندانی بخوابه
مادرها این بی‌خوابی رو تجربه میکنن مثلا تا میان بخوابن بچه بیدار میشه
این یه شکنجه اس که مادر تحمل میکنه و ازین حرفا
ازونروز به بعد هروقت برای شیر دادن بلند میشم یاد اون کلیپ میوفتم و حس بدی میگیرم
میخوام اینو بگم
ماها مادریم
بخوایم نخوایم باید این روز هارو بگذرونیم
بخوایم نخوایم هیچکس نمیتونه کارهای مارو انجام بده کمک میتونن بکنن ولی بازم سختی هاش با ماس
پس بهتره ازین ویدئو ها کمتر ببینیم چون خیلی تو گهواره میدیدم که راجبش حرف میزنن
مامان چوبلو🍪 مامان چوبلو🍪 ۴ ماهگی
واقعیت این بود که من وقتی با شکم ورقلمبیده‌ی خودم توی آینه و رفلکس شیشه ها مواجه می‌شدم کمی باورم میشه که دارم مادر می‌شم و زود فراموش می‌کردم. حتی درد زایمان طبیعی و گریه های روزهای اولش حس مادرانگی رو در من برانگیخته نمی‌کرد و من هر روز بیشتر خودم رو سرزنش میکردم که چرا مثل بقیه سرشار از حس مادرانگی نیستم نکنه تا ابد اینجور بمونم و همه‌ی این ها با حرفهای اطرافیان در‌ مورد شیرخشکی شدن بچه‌م شدت پیدا می‌کرد که مادر بدی‌ هستم چون تو زمان بارداری تغذیه اصولی نداشتم
من مادر بدی هستم چون به بچه‌م شیر خودم رو ندادم
من مادر بدی هستم چون وقتی میرم بیرون دلتنگ بچه‌م نمی‌شم
من مادر بدی هستم چون بچه‌م بدون حضور من و حس من هم ساکت میشه
احساس مرگ میکردم
بی فایده بودن
ناکافی بودن
تراپی؟! غول افسردگی چنان منو در آغوشش کشیده بود که حتی جرات بیانش رو هم توی اتاق درمان نداشتم اما حالا که از اون روزا گذشتم می‌بینم تمام اینها از فشار روحی و روانی بود که تحمل کردم و من خیلی قوی بودم که گذر کردم پس «روز جهانی مادر مبارک خودم و تمامی مادرای هم شکل من»