۱۱ پاسخ

الهی عزیزم🥺❤
من برای اولین بار وقتی که دکتر گفت زردی داره و ازش خون میگرفتن با گریه‌ش منم گریه میکردم و حس میکردم قلبم فشرده میشه اون موقع حس کردم مامان شدم🙂

برای شام برنج درست کرده بودم که همسرم گفت بریم خونه خواهرش گفتم ولش کن دیر وقته شام درست کردم نریم گفت نه ابجیم زنگ زده میگه آش دوغ درست کردم بریم اونجا اصلا راضی نبودم برم خیلی اصرار کرد که بریم گفت شامی که پختی هم کمی بگیر ببریم همونجا منم گرفتیم رفتیم خونمون یه کوچه باهم فاصله داشت رفتیم اونجا آشی که پختی بود را خوردیم نمیدونستم دوغش محلی بوده و اصلا نزاشته دوغ با آش بجوشه در اصل دوغش خام بوده
همون موقع ها آریا خیلی تکون میخورد و لگد زدن را شروع کرده بود از اون شب دیگه آریا تکان نخور تا سه روز همش گریه میکردم که خدا لعنتم کنه کاش نمیرفتم خونش همسرمم با خواهرش دعواش شد کع آشپزی بلد نیستی چرا زن باردار رو میگه بیاد خونت خونمون هم روستا بود از شهر خیلی فاصله داشتیم همسرمم دستش خالی خالی بود صاحب کارش هم فقط آخر هفته پولشو میداد کسی هم نبود ازش قرض بگیریم خلاصه روز چهارم با هزار درد سر رفتیم برای سونو همسرم برای اینکه خیال من راحت بشه سونوی کامل گفت انجام بدن اینایی که تمام اعضای بدن بچه چک میشه ((یادم رفته اسم سونوش چی بود )) آریا خیلی پایین رفته بود درست دیده نمیشد دکتر گفت بچه خیلی پایینه دیده نمیشه منشی اش رو صدازد کلی آب دادن بخورم یک ساعت من داشتم فقط آب میخوردم از بس آب خوردم داشتم به معنی واقعی میترکیدم رفتیم سونو آریا باسن اش رو رو به ما کرده بود 😂😂😂همین کع تکون خورد خیالمون راحت شد اون ۳ روز فهمیدم مادر بودن یعنی چی و فهمیدم چقدر این بچه برام شیرینه

ای خدا عزیزم تنت همیشه سلامت باشه گلم خدا بچه تو برات حفظ کنه ..من برای اولین بار که نوک سینه هام سر دختر اولم یعنی پاره شده بود از درد میک زدنش میمردم ولی راضی نبودم بچم شیر خشکی بشه تحمل کردم .مادر یه چیر دیگه ست عزیزم با هر کس و هر چیزی قابل مقایسه نیست

قربون پاهاش
بگردم چه درد و استرسی همزمان تجربه کردی

موقعی ک هفت هفته بودم و هماتوم داشتم و بیش از پنجاه درصد ساک حاملگی را گرفته بود و دکتره می‌گفت برو دو سه روز دیگه سقط میشه
ولی خدا را شکر نشد و بچم الان چهار ماهشه🥰🥰

اونموقع که گفتن آبش کمه و حاضر بودم هر ساعت یه سرم بزنن اونموقع که شیر نداشتم کلی دارو میخوردم شیرم جریان بیفته کلی قرص دومپریدون خوردم به خاطرش

الهی چقد بد بوده خداروشکر سالمی الان

اخ قربون پات.
الان سر و صورت و بینی بهتره؟ جراحی کردی؟
منم فک کنم تو ماه ۴ یا ۳ بود که زمین خوردم تو حموم. چنان گریه ای میکردم و با بچم حرف میزدم که تا همسرم بیاد و منو ببره بیمارستان و تا شنیدن صدای قلبش مردم و زنده شدم.

من اصلا دوست نداشتم بچه داشته باشم دو هفته آخر بارداری شبا همش منتظر تکون خوردنش بودم یه شب هر چیز شیرینی بود خوردم تکون نمی‌خورد خیلی منتظر موندم و گریه میکردم شوهرم بیدار شد گف چته گفتم تکون نمیخوره اصلا یادم نیس چند ساعت تکون نخورده هر دو گریه میکردیم و فقط دعا میکردم تکون بخوره دراز کشیدم یهو یه تکون ریز خورد اونجا بود فهمیدم واقعا خانوادم.ن بزرگ شده و هردو عاشقشیم🥺🥺

الهی خدا برات حفظش کنه
وقتی بعد از مدت ها چشم انتظاری برای اولین بار صدای قلبشو شنیدم 🥹

خدا برات حفظش کنه

سوال های مرتبط

مامان نیهان🍊 مامان نیهان🍊 ۶ ماهگی
نیهان به من وابسته ست،چون من تنها ادمی هستم توی این دنیای عجیب براش اشنا و امنه.
اما من به نیهان وابسته ام...
چون این دختر منو به زندگی وصل میکنه:)
امیدوارم بتونم مادر خوبی براش باشم،یک مادر سالم و شاد که این بچه هیچوقت نگرانم نباشه و با خیال راحت بره دنبال زندگی و هدفاش،در واقع بزرگ ترین هدف من تو زندگی تربیت بچه ای سالم و شاد و با اعتماد به نفسه که مادری شاد و سالم داره،نگرانی برای والدین کل آینده بچه رو تحت تاثیر قرار میده،بار روانی که والد مریض روی دوش بچه اش میذاره واقعا افتضاح ترین حس هارو ایجاد میکنه.
من خودم قربانی بودم،همه عمرم نگران پدر مادرم بودم،الگوی تربیتم طوری بود که همیشه من بودم که ازاونا مراقبت میکردم نه اونا از من.
میخوام این چرخه ی باطل برای دخترم شکسته بشه،هرگز غم و درد منو نبینه،اگر روزی به دردی دچار شم که نیازمند کمک کسی باشم،ترجیح میدم پرستار داشته باشم تا اینکه دخترم رو تحت فشار روانی بذارم برای کمک..
اصلا چیشد یهو درد دلم باز شد🤦🏻‍♀️
مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۴ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت یازدهم
تا اینجا گفتم که منشی دکتر بهم گفت برای زدن آمپول‌ها می‌خوری به تعطیلات عید دیگه نمی‌تونی که بیای سونو انجام بدی ببینم تخمدانات فعال شده یا نه برو توکل بر خدا اقدام کن انشالله نتیجه می‌گیری
خلاصه منم ناامید که یک ماه دیگه باید منتظر بمونم تا دارو مصرف کنم برگشتم خونه مامانم عمل کرده بود پیش مامانم بودم ازش مراقبت می‌کردم اصلاً تو فکر بارداری نبودم یعنی منتظر بودم دوباره پریود بشم که برم دکتر بعد از تعطیلات عید یگه اصلاً به فکر بارداری نبودم تا اینکه طبق معمول همیشه که پریودم نامنظم می‌شد ۱۲ روز دیر پریود شدم بازم فکر کردم که تنظیم پریودم‌به خاطر تنبلی تخمدان به هم خورده دیگه می‌خواستم از این چیزای گرم دم کنم بخورم که پریود بشم چون فکر نمی‌کردم بدون دارو باردار بشم به خاطر همین اصلاً به فکرش نبودم خلاصه بازم مثل همون دفعه قبلی مامانم بهم گفت که کاش یه آزمایش بتا بدی بعد بیای دم کرده بخوری بازم من گفتم نه بابا بارداری کجا بود تنظیم پریودم به هم خورده به اصرار مامانم رفتم آزمایش دادم جوابشو که گرفتم دیدم نوشته عدد بتا بالای ۱۵۰۰ 😳
اصلاً باورم نمی‌شد که مثبته چون می‌گفتم تا نرم دکتر و دارو مصرف کنم باردار نمی‌شم خلاصه همون روز بعد از ظهرش رفتم سونو از روی عدد بتا خودم شک کرده بودم که ممکنه دوقلو باشه ولی خب امیدی نداشتم به اون صورت خلاصه دکتر سونوگرافی دستگاهشو که گذاشت روی شکمم توی مانیتور دو تا کیسه دیدم
شوکه شدم زبونم بند اومد همونجا هزار بار خدا را شکر کردم که دوباره منو لایق دونسته و بهم دو تا فرشته کوچولو داده حال اون روزمو نمی‌دونم چه جوری بنویسم یه حالی بود سرشار از خوشحالی همراه با استرس که خدایا نشه بازم همون اتفاق بیفته 🥺