الهی عزیزم🥺❤
من برای اولین بار وقتی که دکتر گفت زردی داره و ازش خون میگرفتن با گریهش منم گریه میکردم و حس میکردم قلبم فشرده میشه اون موقع حس کردم مامان شدم🙂
برای شام برنج درست کرده بودم که همسرم گفت بریم خونه خواهرش گفتم ولش کن دیر وقته شام درست کردم نریم گفت نه ابجیم زنگ زده میگه آش دوغ درست کردم بریم اونجا اصلا راضی نبودم برم خیلی اصرار کرد که بریم گفت شامی که پختی هم کمی بگیر ببریم همونجا منم گرفتیم رفتیم خونمون یه کوچه باهم فاصله داشت رفتیم اونجا آشی که پختی بود را خوردیم نمیدونستم دوغش محلی بوده و اصلا نزاشته دوغ با آش بجوشه در اصل دوغش خام بوده
همون موقع ها آریا خیلی تکون میخورد و لگد زدن را شروع کرده بود از اون شب دیگه آریا تکان نخور تا سه روز همش گریه میکردم که خدا لعنتم کنه کاش نمیرفتم خونش همسرمم با خواهرش دعواش شد کع آشپزی بلد نیستی چرا زن باردار رو میگه بیاد خونت خونمون هم روستا بود از شهر خیلی فاصله داشتیم همسرمم دستش خالی خالی بود صاحب کارش هم فقط آخر هفته پولشو میداد کسی هم نبود ازش قرض بگیریم خلاصه روز چهارم با هزار درد سر رفتیم برای سونو همسرم برای اینکه خیال من راحت بشه سونوی کامل گفت انجام بدن اینایی که تمام اعضای بدن بچه چک میشه ((یادم رفته اسم سونوش چی بود )) آریا خیلی پایین رفته بود درست دیده نمیشد دکتر گفت بچه خیلی پایینه دیده نمیشه منشی اش رو صدازد کلی آب دادن بخورم یک ساعت من داشتم فقط آب میخوردم از بس آب خوردم داشتم به معنی واقعی میترکیدم رفتیم سونو آریا باسن اش رو رو به ما کرده بود 😂😂😂همین کع تکون خورد خیالمون راحت شد اون ۳ روز فهمیدم مادر بودن یعنی چی و فهمیدم چقدر این بچه برام شیرینه
ای خدا عزیزم تنت همیشه سلامت باشه گلم خدا بچه تو برات حفظ کنه ..من برای اولین بار که نوک سینه هام سر دختر اولم یعنی پاره شده بود از درد میک زدنش میمردم ولی راضی نبودم بچم شیر خشکی بشه تحمل کردم .مادر یه چیر دیگه ست عزیزم با هر کس و هر چیزی قابل مقایسه نیست
قربون پاهاش
بگردم چه درد و استرسی همزمان تجربه کردی
موقعی ک هفت هفته بودم و هماتوم داشتم و بیش از پنجاه درصد ساک حاملگی را گرفته بود و دکتره میگفت برو دو سه روز دیگه سقط میشه
ولی خدا را شکر نشد و بچم الان چهار ماهشه🥰🥰
اونموقع که گفتن آبش کمه و حاضر بودم هر ساعت یه سرم بزنن اونموقع که شیر نداشتم کلی دارو میخوردم شیرم جریان بیفته کلی قرص دومپریدون خوردم به خاطرش
الهی چقد بد بوده خداروشکر سالمی الان
اخ قربون پات.
الان سر و صورت و بینی بهتره؟ جراحی کردی؟
منم فک کنم تو ماه ۴ یا ۳ بود که زمین خوردم تو حموم. چنان گریه ای میکردم و با بچم حرف میزدم که تا همسرم بیاد و منو ببره بیمارستان و تا شنیدن صدای قلبش مردم و زنده شدم.
من اصلا دوست نداشتم بچه داشته باشم دو هفته آخر بارداری شبا همش منتظر تکون خوردنش بودم یه شب هر چیز شیرینی بود خوردم تکون نمیخورد خیلی منتظر موندم و گریه میکردم شوهرم بیدار شد گف چته گفتم تکون نمیخوره اصلا یادم نیس چند ساعت تکون نخورده هر دو گریه میکردیم و فقط دعا میکردم تکون بخوره دراز کشیدم یهو یه تکون ریز خورد اونجا بود فهمیدم واقعا خانوادم.ن بزرگ شده و هردو عاشقشیم🥺🥺
الهی خدا برات حفظش کنه
وقتی بعد از مدت ها چشم انتظاری برای اولین بار صدای قلبشو شنیدم 🥹
خدا برات حفظش کنه
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.