پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم

۴ پاسخ

اصلا نمیتونم خودمو جای شما بزارم فاطی چقدر سخته خدایا خودت به اهورا کمک کن زود زود خوبشه 😭😭😭

همه ماجرای بچه تو همین الان خوندم و واقعا غصه خوردم برات.. بغض کردم و چشام پر اشک شد..میگن انچه از دل براید بر دل نشیند..
واقعا مامان قوی ای هستی عزیزم❤️ امیدوارم حال بچه ت هم خوب باشه و مشکلی نداشته باشه..

وا یعنی چی که پرستارا بچه را نبردن مگه وظیفشون نیست عجبا

هیچکس جای شما نبوده شاید اگر ما هم بودیم راه شما میرفتیم بچه به اون شدت مریضی که دکترا گفته بودن واقعا آدم نمیخاد جیگرگوشش زجر بکشه

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.»

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.حتی یادمه یه بچه‌ای اونجا بود که به‌خاطر اعتیاد پدر و مادرش توی NICU بستری بود. مادرش بعد از زایمان از بیمارستان فرار کرده بود و رفته بود. بچه به‌خاطر عوارض ناشی از اعتیاد بستری بود و مرتب باید ازش آزمایش می‌گرفتن، سونوگرافی می‌کردن و هزار جور بررسی دیگه انجام می‌دادن.

یه‌دفعه قرار شد از بچه عکس بگیرن. به‌خاطر اشعه، هیچ‌کدوم از پرستارها قبول نمی‌کردن همراه بچه برن، چون باید دست و پای بچه رو می‌گرفتن. همه می‌گفتن: «نوزاد ما هم هست، برای بدنمون ضرر داره، ما نمی‌ریم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

واقعیتش فقط می‌خواستم اون‌ها رو بپیچونم و به هر طریقی از اون تست فرار کنم. گفتن: «باشه، بیاریم برات تست بذاریم.» گفتم: «نه، می‌ترسم، نمی‌خوام. اول با دکترم صحبت کنید. اگه دکترم گفت تست رو انجام بدم، من انجامش می‌دم.»

خلاصه به دکترم زنگ زدن و گفتن: «یه مریض با این مشخصات و این شرایط اومده.» دکترم هم که از قبل در جریان بود و ما این داستان رو با هم هماهنگ کرده بودیم، گفت: «آره، بچهٔ این بیمار خیلی مریضه و ممکنه اگر به دنیا بیاد، از بین بره. الان مهم جون مادره. شما بستریش کنید تا من بیام و زایمانش کنم. این مادر خیلی داره عذاب می‌کشه و باید راحت بشه.»

ماما وقتی دید دکتر داره این حرف‌ها رو می‌زنه، بیشتر شک کرد و فهمید که یه داستان‌هایی بین ما هست. دیگه هر کاری کردیم، قبول نکرد. گفت: «نه، من اصلاً این بیمار رو بستری نمی‌کنم، به هیچ عنوان.»

بعد هم گفت قانونی وجود داره که بیمارستان‌های خصوصی، زیر ۳۲ هفته رو به هیچ عنوان نباید بستری کنن

خلاصه دکتر وقتی این شرایط رو دید، خودش تلفن کرد و گفت: «بیمار من رو بگید توی بیمارستان بمونه تا من بیام حالش رو ببینم، ببینم شرایطش چجوریه و…»

دیگه من منتظر موندم تا دکتر بیاد. وقتی دکتر اومد، جلوی بقیه هی من رو معاینه می‌کرد، فشارم رو گرفت و باهام حرف می‌زد. یه سری حرف‌ها هم می‌زد که من اصلاً نمی‌دونستم منظورش چیه. فقط متوجه شده بودم که داره جلوی اون‌ها الکی یه چیزهایی می‌گه و نقش بازی می‌کنه.
بقیه کامنت
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
در اینجا سوال یا تجربه‌خودتون رو بنویسید رفته‌رفته حال بچه بهتر می‌شد و یکی‌یکی شلنگ‌ها و دستگاه‌ها رو ازش جدا می‌کردن. دیگه بهش مسکن و داروی بیهوشی نمی‌زدن و یواش‌یواش هوشیار شده بود. خیلی کم چشم‌هاش رو باز می‌کرد و بعضی وقت‌ها دست و پاهاش رو تکون می‌داد.

کم‌کم شیر هم می‌رفت بالا. تقریباً هر وعده ۲۰ سی‌سی بهش شیر می‌دادن و شرایطش داشت بهتر می‌شد.

من هم وقتی دیدم حالش داره بهتر می‌شه، دیگه گریه کردن رو گذاشتم کنار. تصمیم گرفتم با انرژی مثبت برم پیشش. با خودم گفتم: «هرچقدر تا الان گریه کردم و ناله زدم، کافیه. دیگه باید با انرژی برم پیشش تا بچه‌ام یک مادر قوی داشته باشه. باید ببینه حال من خوبه؛ شاید حال اون هم بهتر بشه.»

کم‌کم با همهٔ پرستارها، دکترها و مادرهای اونجا دوست شده بودم. یکی‌یکی مادرها می‌رفتن و بچه‌هاشون ترخیص می‌شدن. برای تک‌تک‌شون ذوق می‌کردم و پا‌به‌پاشون می‌رفتم. کمکشون می‌کردم لباس بچه‌هاشون رو تنشون کنن. حتی بعضی وقت‌ها برای بچه‌هاشون شیر خشک درست می‌کردم و به مادرها می‌دادم.

خلاصه، از خوشحالی‌شون ذوق می‌کردم. دونه‌دونه هر کدومشون که ترخیص می‌شد، همدیگه رو بغل می‌کردیم و همه آرزو می‌کردن که یه روزی بچهٔ من هم از اونجا ترخیص بشه.

با پرستارها و دکترها هم دیگه کاملاً رفیق شده بودیم. من رو می‌شناختن، با هم حرف می‌زدیم، می‌گفتیم و می‌خندیدیم. دیگه طوری شده بود که لازم نبود حتماً سر یه ساعت خاصی برم. هر موقع می‌رفتم در رو می‌زدم، در رو برام باز می‌کردن.

حتی دیگه شده بود که توی بعضی کارها به پرستارها کمک می‌کردم؛ هر کاری که از دستم برمی‌اومد انجام می‌دادم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
خلاصه، دیگه اجازه ندادن من برم بالای سرش. گفتن یک روز کامل کسی نباید بره بالای سر بچه. باید دوباره تحت مراقبت‌های ویژه باشه

البته بعدها یکی از پرستارها بهم گفت: «ما اگر اجازه ندادیم بیای بالای سرش، به خاطر این بود که وضعیت بچه هنوز استیبل نبود و ممکن بود هر لحظه دوباره حالش بد بشه. نمی‌خواستیم تو دوباره اون صحنه‌ها رو تجربه کنی. گفتیم بذار یک روز بگذره، وضعیتش استیبل بشه، بعد دوباره بیای بالای سرش.»

خلاصه یک روز کامل اجازهٔ ورود به من ندادن. من فقط مدام می‌رفتم پشت در NICU و می‌پرسیدم حالش خوبه یا نه. دوباره زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم ببینم وضعیتش چطوره.

همون شب، حدود ساعت دو و نیم، سه بود که یه‌دفعه به دلم بد افتاد و دوباره حالم بد شد. به همسرم گفتم: «بیا یه لحظه بریم بیمارستان. به دلم بد افتاده. فقط یه دقیقه بذار برم از NICU بپرسم بچه چطوره، شاید راهم بدن.»

انقدر گریه و زاری کردم که همسرم راضی شد و ساعت دو و نیم شب منو برد بیمارستان.

رفتم و در NICU رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. به محض اینکه وارد شدم، دنبال بچه‌ام می‌گشتم. نگاه کردم و دیدم روی تختشه و همهٔ اون دستگاه‌ها هنوز بهش وصله. ضربان قلبش همچنان بالا بود و اکسیژنش هم اون‌قدر خوب نبود.

یکی از پرستارها اومد پیشم و گفت: «چیه؟ چرا دوباره اومدی؟»

گفتم: «وضعیتش چطوره؟»

پرستار، نمی‌دونم خسته بود، حال نداشت یا هر چیز دیگه‌ای، خیلی خشن باهام صحبت کرد. برگشت گفت: «ببین، وضعیتش خوب نیست. اینو قبول کن که هر اتفاقی ممکنه بیفته. هی پا نشو بیای اینجا.»

همین که این حرف رو زد، من فقط گریه کردم. چشمام پر از اشک شد و همین‌طوری گریه می‌کردم. بعد یواش سرم رو انداختم پایین و از NICU اومدم بیرون.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان میرآن👼🏻🧸 مامان میرآن👼🏻🧸 ۳ ماهگی
من گهواره رو پاک کردم و فکر کنم یکی از بهترین کارایی بود که برای آرامش خودم کردم 🥹🤍

یه مدت بود هر بار می‌رفتم تو برنامه، به‌جای اینکه آروم‌تر بشم، با یه عالمه فکر و «نکنه» برمی‌گشتم بیرون. یکی یه راهکار می‌داد، یکی یه چیز دیگه؛ بعضی وقتا هم با اطمینان درباره چیزایی نظر می‌دادن که اصلاً درست نبود. بعد من می‌موندم و هزار تا فکر:
نکنه میران رفلاکس داره؟ نکنه حساسیت داره؟ اینو تو شیردهی بخورم یا نخورم؟ نکنه من دارم یه کاری رو اشتباه انجام می‌دم؟ 🥲

آخرش دیدم واقعاً ارزش نداره ذهنمو درگیر این همه آدم و نظر و انرژی متفاوت کنم. چیزایی که لازم باشه رو از آدم متخصص می‌پرسم و بقیه‌ش رو رها می‌کنم.

البته من هر چند وقت یه بار میام یه سر به دوستام می‌زنم، مثل امروز 🥹❤️ ولی دیگه نمی‌خوام خودمو درگیر این همه حرف و انرژی منفی کنم.

می‌خوام بیشتر حواسم به خودم و میران باشه، از این روزامون لذت ببرم و بذارم مامان بودنم با آرامش بیشتری بگذره. 🤍🌱
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه