خلاصه، دیگه اجازه ندادن من برم بالای سرش. گفتن یک روز کامل کسی نباید بره بالای سر بچه. باید دوباره تحت مراقبت‌های ویژه باشه

البته بعدها یکی از پرستارها بهم گفت: «ما اگر اجازه ندادیم بیای بالای سرش، به خاطر این بود که وضعیت بچه هنوز استیبل نبود و ممکن بود هر لحظه دوباره حالش بد بشه. نمی‌خواستیم تو دوباره اون صحنه‌ها رو تجربه کنی. گفتیم بذار یک روز بگذره، وضعیتش استیبل بشه، بعد دوباره بیای بالای سرش.»

خلاصه یک روز کامل اجازهٔ ورود به من ندادن. من فقط مدام می‌رفتم پشت در NICU و می‌پرسیدم حالش خوبه یا نه. دوباره زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم ببینم وضعیتش چطوره.

همون شب، حدود ساعت دو و نیم، سه بود که یه‌دفعه به دلم بد افتاد و دوباره حالم بد شد. به همسرم گفتم: «بیا یه لحظه بریم بیمارستان. به دلم بد افتاده. فقط یه دقیقه بذار برم از NICU بپرسم بچه چطوره، شاید راهم بدن.»

انقدر گریه و زاری کردم که همسرم راضی شد و ساعت دو و نیم شب منو برد بیمارستان.

رفتم و در NICU رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. به محض اینکه وارد شدم، دنبال بچه‌ام می‌گشتم. نگاه کردم و دیدم روی تختشه و همهٔ اون دستگاه‌ها هنوز بهش وصله. ضربان قلبش همچنان بالا بود و اکسیژنش هم اون‌قدر خوب نبود.

یکی از پرستارها اومد پیشم و گفت: «چیه؟ چرا دوباره اومدی؟»

گفتم: «وضعیتش چطوره؟»

پرستار، نمی‌دونم خسته بود، حال نداشت یا هر چیز دیگه‌ای، خیلی خشن باهام صحبت کرد. برگشت گفت: «ببین، وضعیتش خوب نیست. اینو قبول کن که هر اتفاقی ممکنه بیفته. هی پا نشو بیای اینجا.»

همین که این حرف رو زد، من فقط گریه کردم. چشمام پر از اشک شد و همین‌طوری گریه می‌کردم. بعد یواش سرم رو انداختم پایین و از NICU اومدم بیرون.

۱ پاسخ

بمیرم برای دلت🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

البته از حق نگذریم، بعدها که بچه حالش خوب شد، همون پرستار اومد پیشم و ازم عذرخواهی کرد. گفت: «ببخشید، اون شب خیلی حالم بد بود. خودم از نظر روحی و روانی شرایط خوبی نداشتم. از اون طرف هم نوزاد‌های NICU وضعیت خوبی نداشتن. وقتی تو اومدی، دیگه سر تو خالی کردم. معذرت می‌خوام اگر دربارهٔ بچه‌ات اون‌طوری صحبت کردم. من نمی‌خواستم دلت رو بشکنم. وقتی دیدم تو این‌قدر مظلومانه از اینجا رفتی، دلم کباب شد. همه‌ش منتظر بودم من شیفتم باشه تا ببینمت و ازت حلالیت بطلبم.»

من هم بخشیدمش. واقعاً حق داشت. بالاخره خستگی کار و فشاری که روی پرستارها و پزشک‌هاست، ممکنه باعث بشه گاهی چنین رفتارهایی ازشون سر بزنه.

خلاصه گذشت و وضعیت بچه کم‌کم استیبل شد. رفتم دیدمش و دیدم اون شلنگ ها رو از توی سینه‌اش درآورده بودن. انگار دنیا رو به من داده بودن! انقدر خوشحال شدم.

گفتم: «دیگه لازم نیست؟»

گفتن: «نه، تمام هوایی که توی سینه‌اش جمع شده بود و اون خونابه‌هایی که توی ریه‌اش بود، جمع شده بود. بیشترش رو تخلیه کردیم و خدا رو شکر ریه‌هاش بهتر شده. به خاطر همین شلنگ رو درآوردیم.»

دیگه سینهٔ بچه رو بخیه زده بودن و باندپیچی کرده بودن
مامان پارسا مامان پارسا ۱۴ ماهگی
دوستان کسی بوده بچه ش فقط یکبار در روز شیر خودش رو می‌خورده ولی سینش خشک نشده و بعد از یک مدتی بچه دوباره به شیر مادر برگشته باشه؟
بچه با شیر خودم وزن نرگفت بعد از یک ماهگی... و در کل از همون اول فقط ۵ دقیقه می‌خورد و نیم ساعت بعد دوباره ۵ دقیقه و ...
زردی گرفت به شیشه دادیم خیلی دوست داشت.. ترسیدم که سینه رو نگیره دیگه بهش ندادم ولی شیر خودمو با غر و گریه و له له فقط پنج دقیقه میخورد... بعد از ۴۰ روزگی دکتر خیلی عصبانی شد و گفت وزنش کمه باید خشک بدی گفتم همینجوریشم با شیر من حالش خوب نیست مطمئنم اگر شیشه بدم یگه شیر منو نمی‌خوره
گفت اصلاً نخوره اصلاً مهم نیست... و همینطورم شد چون وزنش پایینه ما همیشه به شیر خشک میدیم روند مشخصی هم نداره
شیر خودمم می‌دادم وسطاش ولی الان که حدوداً ۱۰ روز از اون روز می‌گذره دیگه حتی اون یک ذره رو هم نمی‌خواد بخوره
من خیلی دوست دارم که هم شیر خودمو بخورم شیر خشک....
من با شیر دادن حالم خیلی خوب میشه
ولی متاسفانه از وقتی که کم شیر می‌خوره حالم م متناسب با اون بد شده نمی‌دونم چیکار کنم
مامان علی کوچولو🩵 مامان علی کوچولو🩵 ۶ ماهگی
#پارت_آخر_ختنه
قبل رفتن به اتاق جراحی منشی موارد نگهداری بعد ختنه رو با فیلم آموزشی داخل بله فرستاد
داروهارو نوشت که یه پماد بود که بعد هر بار تعویض پوشک باید طبق ویدئو میزدم و یک گاز استریل روش میزاشتم و پوشک میکردم
گفت تا حد امکان هم از شستن جلوگیری کنید فقط در صورتی که آلت آلوده شد به مدفوع اونو با آب و صابون بچه بشورید
تا یه روز حموم نبرید

داخل اتاق جراحی هم آمپول بی حسی زدن و جراحی رو شروع کردن پسرم اصلا گریه نکرد و خوابید
و یکی از دلایلش این بود که دکتر از ما اجازه گرفت و نیم سیسی داروی خواب آور (مجاز سن نوزاد) بهش داد


در کل راحت بود
فقط یکم تو ماشین گریه کرد حالت ناله کردن
بعد دوباره خوابید مثلا یک عمل شد دیگه ساعت ۸ شب میخندید پسرم و درد نداشت


راستی دکتر بهم گفته بود یه ساعت قبل رفتن به مطب بهش هفت قطره استا بدم
و الان هم گفت قطره پاراکید بده هر شش ساعت


تجربه خوبی بود برای من...
امیدوارم همتون این مرحله سخت رو پشت سر بزارید
من فعلا روز اول ختنه پسرم گذشت امیدوارم ماباقی هم خوب بگذره...✨️

بخیه رفلاکس کولیک دلدرد نفخ پوشک شیر خشک
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم
مامان نور مامان نور ۷ ماهگی
بخش سوم
درد هام کم کم میگرفت و ول میکرد ماما بهم گفت تایم دردهات رو داشته باش هروقت به طور منظم هر دو دقیقه یا سه دقیقه شد صدام کن درد های من طوری بود که مثلا اندازه یک ربع منظم بود بعد اندازه نیم ساعت نامنظم میشد حدودا ساعت ۱۱ بود که دکترم اومد و معاینه کرد که گفت همچنان یک سانت هستم ولی کیسه آبم بمبه کرده و هر لحظه ممکنه پاره بشه سرم اول تا تموم بشه شد ساعت ۱ بعدازظهر
دوباره یه سرم دیگه بهم وصل کرد و همچنان درد های نامنظم داشتم دکترم تو این تایم چندبار تماس گرفت که بهش میگفتن دردهاش منظم‌ نمیشه و پیشرفتی نداشته مامای مسئول من خیلی بداخلاقی بود کم کم داشت گریه ام میگرفت که ازش پرسیدم اگه پیشرفت نکنم چی گفت باید تا شیفت بعدی حدود ساعت ۱۱ ۱۲ شب آمپول فشار بگیری اگه جواب نداد تصمیم با دکترت هست هم درد ها کلافم کرده بود هم اینکه نمیذاشت مامانم بیاد پشت در حداقل دو دیقه ببینمش قشنگ نشستم گریه کردم چندتا سرم غر زد و رفت سرم دوم هم ساعت ۵ غروب تموم شد سرم سوم رو که بهم وصل کردن درد هام یسره شده بودن یعنی ول نمیکرد قشنگ بالای شکمم سفت شده بود و شل نمیشد
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۴ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان 🌊دریا🌊 مامان 🌊دریا🌊 ۱۲ ماهگی
یه تجربه ای برام پیش اومده می‌خوام بگم براتون شاید به بعضیا کمک کرد. من شیرم از اول کم بود و شیر کمکی دادم.‌دخترم از یک و نیم ماهگی دیگه سینم رو نمی‌گرفت و کلا شیر خشکی شد. شیر منم کامل خشک شد. بماند که چه گریه ها کردم و میکنم به خاطر این قضیه! الان چند روزه وقتی خیلی کلافه و خواب آلوده بود سرش رو فرو می‌کرد زیر بغلم و لباسم رو میکرد توی دهنش. من به خاطر اینکه لباس آلوده نباشه یه وقت لباسم رو در آوردم سریع و به جاش گفتم بذار سینمو بذارم جلوش. شروع کرد به مکیدن😍😍🥰🥰روز اول از گریه زار میزدم وقتی می مکید. ولی امشب که بار دوم بود گفتم چرا ازین لحظه زیبا لذت نبرم!؟ ده دقیقه مکید و خوابش برد. بعد از چت جی پی تی پرسیدم گفت به این عمل میگن مکیدن غیر تغذیه ای و خیلی هم برای آرامش نوزاد مفیده. حتی ممکنه دوباره ترشح شیر برگرده. اینم بگم پستونک از اول به دلایلی که برام مهمه ندادم.‌وقتی چند روز پیش از سر اجبار که خیلی گریه میکرد دادم یه بار بیشتر نگرفت همش تف می‌کنه بیرون.‌خلاصه که اگه کسی مثل من بچش شیر خشکی شده و ارتباط پوستی با بچش رو دوست داره بعد از خوردن شیرش وقتی داره دستاشو میخوره بهترین وقته برای تجربه این حس زیبا🥰