پارت بعد :

البته از حق نگذریم، بعدها که بچه حالش خوب شد، همون پرستار اومد پیشم و ازم عذرخواهی کرد. گفت: «ببخشید، اون شب خیلی حالم بد بود. خودم از نظر روحی و روانی شرایط خوبی نداشتم. از اون طرف هم نوزاد‌های NICU وضعیت خوبی نداشتن. وقتی تو اومدی، دیگه سر تو خالی کردم. معذرت می‌خوام اگر دربارهٔ بچه‌ات اون‌طوری صحبت کردم. من نمی‌خواستم دلت رو بشکنم. وقتی دیدم تو این‌قدر مظلومانه از اینجا رفتی، دلم کباب شد. همه‌ش منتظر بودم من شیفتم باشه تا ببینمت و ازت حلالیت بطلبم.»

من هم بخشیدمش. واقعاً حق داشت. بالاخره خستگی کار و فشاری که روی پرستارها و پزشک‌هاست، ممکنه باعث بشه گاهی چنین رفتارهایی ازشون سر بزنه.

خلاصه گذشت و وضعیت بچه کم‌کم استیبل شد. رفتم دیدمش و دیدم اون شلنگ ها رو از توی سینه‌اش درآورده بودن. انگار دنیا رو به من داده بودن! انقدر خوشحال شدم.

گفتم: «دیگه لازم نیست؟»

گفتن: «نه، تمام هوایی که توی سینه‌اش جمع شده بود و اون خونابه‌هایی که توی ریه‌اش بود، جمع شده بود. بیشترش رو تخلیه کردیم و خدا رو شکر ریه‌هاش بهتر شده. به خاطر همین شلنگ رو درآوردیم.»

دیگه سینهٔ بچه رو بخیه زده بودن و باندپیچی کرده بودن

۳ پاسخ

الهی خداوند هیچ پدر و مادری رو با بچش امتحان نکنه

اشکام درآمد انشالله همه بچه هادرپناه خداباشن

عززززززیم 🥺🥺🥺😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
خلاصه، دیگه اجازه ندادن من برم بالای سرش. گفتن یک روز کامل کسی نباید بره بالای سر بچه. باید دوباره تحت مراقبت‌های ویژه باشه

البته بعدها یکی از پرستارها بهم گفت: «ما اگر اجازه ندادیم بیای بالای سرش، به خاطر این بود که وضعیت بچه هنوز استیبل نبود و ممکن بود هر لحظه دوباره حالش بد بشه. نمی‌خواستیم تو دوباره اون صحنه‌ها رو تجربه کنی. گفتیم بذار یک روز بگذره، وضعیتش استیبل بشه، بعد دوباره بیای بالای سرش.»

خلاصه یک روز کامل اجازهٔ ورود به من ندادن. من فقط مدام می‌رفتم پشت در NICU و می‌پرسیدم حالش خوبه یا نه. دوباره زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم ببینم وضعیتش چطوره.

همون شب، حدود ساعت دو و نیم، سه بود که یه‌دفعه به دلم بد افتاد و دوباره حالم بد شد. به همسرم گفتم: «بیا یه لحظه بریم بیمارستان. به دلم بد افتاده. فقط یه دقیقه بذار برم از NICU بپرسم بچه چطوره، شاید راهم بدن.»

انقدر گریه و زاری کردم که همسرم راضی شد و ساعت دو و نیم شب منو برد بیمارستان.

رفتم و در NICU رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. به محض اینکه وارد شدم، دنبال بچه‌ام می‌گشتم. نگاه کردم و دیدم روی تختشه و همهٔ اون دستگاه‌ها هنوز بهش وصله. ضربان قلبش همچنان بالا بود و اکسیژنش هم اون‌قدر خوب نبود.

یکی از پرستارها اومد پیشم و گفت: «چیه؟ چرا دوباره اومدی؟»

گفتم: «وضعیتش چطوره؟»

پرستار، نمی‌دونم خسته بود، حال نداشت یا هر چیز دیگه‌ای، خیلی خشن باهام صحبت کرد. برگشت گفت: «ببین، وضعیتش خوب نیست. اینو قبول کن که هر اتفاقی ممکنه بیفته. هی پا نشو بیای اینجا.»

همین که این حرف رو زد، من فقط گریه کردم. چشمام پر از اشک شد و همین‌طوری گریه می‌کردم. بعد یواش سرم رو انداختم پایین و از NICU اومدم بیرون.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۴ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان آوان مامان آوان ۸ ماهگی
امروز که عکس های اتلیه دوماهگی خودم و اوان دستم رسید یاد یه خوابی افتادم که دیدم یادمه روز ۱۶ فروردین من شیش روز از موعدم گذشته بود و منتظر بودم بفهمم حامله ام یا نه هرچی بیبی چک زده بودم منفی بودن ولی من حس میکردم حامله ام و کوتاه نمیومدم یادمه رفتم آزمایش بتا دادم و بتام صفر بود با حال خیلی خرابی اومدم خونه مادرم و خبر منفی بودن رو برای شوهرم فرستادم چقدر ناراحت شد بعد ده دقیقه پیام داد که جاریم حاملست هم خیلی خوشحال بودم برای اونا و هم بیشتر از قبل دلم گرفت که من حامله نبودم شب که خوابیدم خواب دیرم یه دختر کوچولو اومد دستمو گرفت یه پل جلومون بود گفت میای باهم بریم اون سمت پل من بهش گفتم تو که مرده بودی چطوری اومدی گفت که نه من زنده ام بیا باهم از روی پل رد بشیم من باهات میام از اون روز هرچی که دکترا میگفتن حامله نیستی من قبول نمیکردم تا اینکه ۱۲ روز بعد آزمایش دادم و مثبت بود من اصلا از بعد عید دیگه رابطه نداشتم و لقاح دیر شکل گرفت و من از وقتی حامله بودنم رو فهمیدم منتظر اون دختر کوچولو بودم که داره میاد تو زندگیم آوان قشنگم مرسی که اون شب منو از اون ناراحتی در آوردی حتی توخواب تو امید منی مادر تو تمام رویای منی 🥰🌷
اگر شماام تجربه مشابه دارید تعریف کنید برامون

رفلاکس
سزارین
کولیک
شیر مادر
حساسیت پروتئین گاوی
مامان محمدرضا🪽نینی🩷 مامان محمدرضا🪽نینی🩷 هفته چهاردهم بارداری
من هرکاری کردم که بمونی مامانی، نشد ولی ....
اون پارچه سبز رو بابایی وقتی باردار بودم به دوستش سپرده بود که برای تو بیاره، اونو ۱۲ روز وقتی که Nicu بستری شدی گذاشتم زیر سرت، از امام حسین شفاتو خواستم ولی....
اون لباس ها برای بیمارستان بود روزی که قرار بود تورو به بیمارستان انتقال بدن تنت کردم، من نمیدونسم لباس نیاز باشه همراهم نبود، وقتی پرستار آورد از دستش گرفتم با خودم گفتم الان تورو رو اذیت می‌کنه و گریه تو درمیاره، برای اولین بار خودم برات لباس پوشوندم خیلیییی حس خوبی داشت 😭 حتی توی بیمارستان هم این کار حس خوبی بهم داد....
اون کرم های سوختگی و پماد چشم رو بابایی گرفته بود، گفته بودن بهش نیازه برو بخر
زنگ زد ب من، گفتم بهترینشونو بخر داروخانه بیمارستان همینارو داشته....
کلی برات شیر دوشیده بودم توی سرنگ جمع کرده بودم مامانی، به مامانم میگفتم هرچقدر سختم باشه می‌دوشم با شیشه شیر بهش میدم تا نفس کشیدنی اذیت نشه.... من نگران نفس کشیدن هات بودم ولی بهم خبر آورد بابات که دیگه کلا نفس نمی‌کشی مامانی 😭😭😭
شبه روزی که رفتی.... با بابایی ساک تو دوباره بستم گفتم این بار میرم و میارمش خونه ش.... اون ساک همونطوری بسته موند مامانی 😭🖤
نتونستم نگهت دارم، منو ببخش پسر قشنگم🖤
مامان معین رضا مامان معین رضا ۱۳ ماهگی
سلام مامانا، امروز توی آرایشگاه یه اتفاقی افتاد، من بچمو گذاشتم روی صندلی که مانتومو تنم کنم، یه دختر جوون کنارم بود کلی ذوق بچم کرد گفت بدید من بغل کنم، گفتم نه ممنون نیازی نیست زحمت میشه گفت نه و با اصرار برای چند دقیقه بغل کرد دودو سه چهار دقیقه، و من یه لحظه به فاصله شاید ۵ قدم رفتم پستونک معین رو توی روشویی همون اتاق آب گرفتم اومدم، بچمم خواب بود، بعد بچه رو گرفتم رفتم خونه و همینطور که خواب بود گذاشتمش توی جاش البته نه روی تختش توی تشک روی فرش، ناهار خوردیم معین گریه کرد رفتم سراغش دیدم معین وارو شده و داره سینه خیز میره و گریه میکنه دویدم بلندش کردم دیدم دهنش سیاست، خیلی ترسیدم فک کردم دهنش خون اومده بسته شده خونا، دست کردم دهنش و یه تیکه شکلات و یه عالمه شکلات آب شده از دهنش درآووردم، خیییلی ترسیدم، خدا لعنتش کنه مریض نمیدونم کی وقت کرده بود شکلات چپونده بود توی دهن بچه ی خواب، خدا میخواست که تا بیدار شده بود وارو شده بود و نرفته بود پایین شکلاته که بره گلوش، خلاصه دنیای کثیفی شده، من که هنوز حالم برنگشته سر جاش، تو رو خدا خیلی مواظب باشید خیییلی، آدم مریض زیاده.