۶ پاسخ

الهی عزیزم چقد بهت سخت گذشته🥺🥺 خداروشکر که الان پسرت صحیح و سالمه 🤲🤲😍
ولی همیشه خاطرات روزای اول زایمان توی ذهن آدم میمونه من ۱۰ سال از زایمان دخترم گذشته اما اطرافیان و همسرم درکم نکردن و هنوز گاهی یادش میفتم اشک تو چشام جمع میشه

بدتر بدتر از اون اینه که اطرافیان درکی به حالم ندارن‌
من اونموقع ۵ روز بود که مادر شده بودم.. بدنم خالی خالی بود.. خون میرفت ازم . وقتی بهم گفتن باید بستری بشیم و از بچه م مراقبت کنم فقط خانم فاطمه زهرا رو صدا زدم که تنهایی چجوری از پسش بر بیام.. سینه هام پر از شیر بود و بچه نمیخواستش.. زیر شکمم درد داشتم و دیگه شستشو هم ندادم و خدایی بود که عفونت نکرد.
همه ی اینا یه طرف عدم درک اطرافیان یه طرف. همسرم با همه با شعور بودن و همراه بودنش یه وقتایی حرفهایی میزنه که حس میکنم ذره ای درکم نکرده.

عزیزم واقعا خیلی سخته
ایشالله خدا هیچ بچه ای رو رو تخت بیمارستان قرار نده

پسرمنم توچهل روزگی بدنش عفونت کرد
دوهفته بستری شد با تماممم وجود دردتو درک کردم چ روزای سختی بود

منی به بچهام زود دنیا اومدن و اول ۱۰ روز بستری بود تو‌دوماهگی سرما خوردن ۱۵ روز بستری سدن از سر دخترم رگ گرفتن چون بدنش دیگه رگ نداست بس که انتی بیوتیک گرفته بود بچهام دوماه اول زندگیشون چهره مو فقط گریان دیدن 😢 تتپیکت حرف دلم بود خیلی سخته فراموش کردنش من هر بار که یادم میاد گریه میکنم فقط یه مادر این حس و درک میکنه🥺

خیلی سخته صبوری کن یادت میده عزیزم فقط زمان

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم. ماما گفت چهار سانت باز شده من گفتم می‌خوام برم بیمارستان خصوصی زایمان کنم ماما هم کلی تعریف و تمجید بیمارستان تامین اجتماعی و کرد آخرش گفتم من راضی بشم همسرم راضی نمیشه همسرم هم صدا زدن اون هم راضی کردن و بستری شدم بیمارستان به اون بزرگی هیچ کسی برا زایمان اونجا نبود اول یه سرم ساده زدن که اصلا درد نداشتم بعد ساعت ۱۲ سرم عوض کردن آمپول فشار هم به سرم زدن به توپ هم آوردن برا ورزش این هم بگم خواهرم همراهم بود کم کم درد هام شروع شد. منو منتقل کردن صندلی زایمان بعد۴۵دقیقه تلاش تیم زایمان بچه به دنیا اومد سه چهار نفر بالا سرم بودن. بچه رو گذاشتن رو سینه م همون موقع ادرار کرد نمی دونستم خوشحال باشم یا بخندم لحظه خیلی شیرینی بود. اما یه ساعت طول کشید تا بخیه زدن تموم بشه این و هم بگم برش نزدن موقع زایمان یه کم پارگی پیدا شد بخیه زدن برام خیلی درد ناک بود. همون ساعت اول بچه رو آوردن برا شیر دادن که چند قطره ای که تو سینم بود سیرش نمی‌کرد در کل از دکتر وپرستار بیمارستان راضی بودم اما از خدمه بیمارستان نه خیلی بد اخلاق بودن. یه توصیه هم بگم اگه بیمارستان دولتی میرین تخت خصوصی بگیرین انشاالله همه روزی صحیح و سالم بچشونو بغل بگیرن موقع زایمان برا همه دعا میکردم. که خدا به همه بچه سالم و صالح بدون مهم بودن جنسیت بده
مامان نویان 👶🏻 مامان نویان 👶🏻 ۴ ماهگی
سلام دخترا
میخوام یه تجربه دیگه از خودم راجبه زردی رو باهاتون به اشتراک بزارم
من اگه برگردم عقب همون تو بیمارستان یا همون روزی که مرخص شدم پسرم رو می‌بردم آزمایش زردی بده
چرا؟
چون من فردای روزی که مرخص شدم پسرم رو بردم برای ازمایش زردی و فهمیدم زردیش رو ۱۶ ست و واقعا جوری حالم بد شد و دست و پام رو گم کردم که فقط خدا میدونه چی به من گذشت
اولین بچه م هست و خیلی حساسم روش
از طرفی زردی هم میدونید دیگه اگه دیر به داد بچه برسی باعث عقب موندگی و خیلی چیزهای دیگه میشه
مثلا زردی بالا حتی خون نوزاد رو تعویض میکنن
اصلا لعنت به هرچی زردی واقعا
من وقتی فهمیدم زردی پسرم ۱۶ عه به دکترش که گفتم ،گفتن سریع بستری بشه ،خیلی خطرناکه .
من ساعت ۲ نصفه شب با اون حال و شکم پاره تو خیابون ها از این بیمارستان به اون بیمارستان که بچه م رو بستری کنن
اصلا وحشتناک ترین روزها رو گذروندم بخدا،رفتم همون بیمارستان عرفان خراب شده که زایمان کرده بودم گفتن به ما ربطی نداره و اکه میخوای بستری کنی باید علی الحساب ۶۰ میلیون کارت بکشی ،گفتم دیروز مرخص شدم چطوری زردی بچه رو نفهمیدین، گفتن به ما مربوط نیست😐 پدرسوخته ها فقط پول رو میشناسن ،۱۲۰ میلیون برای زایمان از ما پول گرفتن یه ازمایش از بچه نگرفته بودن یا دکتر کودکانش یه چک ساده نکرده بود .خدا لعنتشون کنه فقط
خلاصه اونجا بستری نکردم چون معلوم نبود قراره چند شب بمونه و قراره دوباره چقدر تیغ بزنن مارو
نصفه شبی یهو مادرم گفت بریم کوکان مفید .و رفتیم اونجا
ساعت ۳ نصفه شب بود ، من مثل ابر بهار گریه می‌کردم، همه دلشون میسوخت برای من که چی شده، و خلاصه اونجا هرجور بود پسرم رو بستری کردن دیدن
ادامه تاپیک بعد...
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت۳
بعد هر معاینه کلی امیدواری میدادند که نه خیلی خوب داری پیشرفت میکنی ورزش کن و من با تمام حال بدم گریه میکردم و ورزش میکردم. بعد از معاینه اخر یکی از همراهام از روبروی ایستگاه پرستاری رد شده بود و شنیده بود که دارند میگند دهانه رحم هنوز ۶ تا ۷ و رحم ورم کرده تا اینو شنیده بود شروع کرده بود با دکتر و ماما به بحث کردن که چرا دروغ گفتید که دهانه رحم ۸ شده و دعواشون شد که چرا نمیبرید سزارین.
تو این موقعیت به خاطر ورم دهانه رحم سر بچه هم چرخید و تو کانال سمت راست گیر کرد و مجبور شدند با اطاق عمل هماهنگ کنند برای سزارین.
با وجود اون همه دردی که کشیده بودم آمپول بی حسی برام دردی نداشت دیگه.
چند روز بعد از زایمانم با مامایی که باهاش کلاس داشتم صحبت کردم و شرایط بیمارستان و خودم و ورزشارو بهش گفتم گفت اصلا یه سری ورزش اشتباه به تو دادند که باعث ورم رحم شده.
پیش یه دکتر دیگه هم چند روز پیش رفتم برای معاینه که گفت لگن تو اصلا شرایط زایمان طبیعی نداشته.
همه ی اینا دست به دست هم داد که الان تا یاد اونروز میفتم اشکم سرازیر میشه و هنوز کلی کمردرد و لگن‌درد دارم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

البته از حق نگذریم، بعدها که بچه حالش خوب شد، همون پرستار اومد پیشم و ازم عذرخواهی کرد. گفت: «ببخشید، اون شب خیلی حالم بد بود. خودم از نظر روحی و روانی شرایط خوبی نداشتم. از اون طرف هم نوزاد‌های NICU وضعیت خوبی نداشتن. وقتی تو اومدی، دیگه سر تو خالی کردم. معذرت می‌خوام اگر دربارهٔ بچه‌ات اون‌طوری صحبت کردم. من نمی‌خواستم دلت رو بشکنم. وقتی دیدم تو این‌قدر مظلومانه از اینجا رفتی، دلم کباب شد. همه‌ش منتظر بودم من شیفتم باشه تا ببینمت و ازت حلالیت بطلبم.»

من هم بخشیدمش. واقعاً حق داشت. بالاخره خستگی کار و فشاری که روی پرستارها و پزشک‌هاست، ممکنه باعث بشه گاهی چنین رفتارهایی ازشون سر بزنه.

خلاصه گذشت و وضعیت بچه کم‌کم استیبل شد. رفتم دیدمش و دیدم اون شلنگ ها رو از توی سینه‌اش درآورده بودن. انگار دنیا رو به من داده بودن! انقدر خوشحال شدم.

گفتم: «دیگه لازم نیست؟»

گفتن: «نه، تمام هوایی که توی سینه‌اش جمع شده بود و اون خونابه‌هایی که توی ریه‌اش بود، جمع شده بود. بیشترش رو تخلیه کردیم و خدا رو شکر ریه‌هاش بهتر شده. به خاطر همین شلنگ رو درآوردیم.»

دیگه سینهٔ بچه رو بخیه زده بودن و باندپیچی کرده بودن
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۳ ماهگی
یک خفته دخترم اینتوبه بود بعد یک هفته لوله رو از دهنش خارج کردن و داخل بینیش گذاشتن روزی که رفتم دیدم چقدر خوشحال شدم تمام این مدت شوهرم هروز۸-۹ صبح میومد بیمارستان تا ۱۲ شب پیش ما بود،همه بیمارستان دیگه مارو میشناختن بعد اون یک هفته دیگه دخترمو با دارو نمیخوابوندن ولی من هربار میرفتم پیشش خواب بود مادرای دیگه که تو اتاق بودن میگفتن الان بچت بیدار بود من که میرفتم دخترم خواب بود بهشون التماس میکردم توروخدا وقتی بیداره بمنم بگید فک میکردم دروغ میگن اخه من حتی صدای گریه ش هم نشنیده بودم چشای بازشو‌ندیده بودم،اونروزا که وقتی بچه ها گریه میکردن پرستارا مادرارو صدا میکردن که بیا بچت گریه میکنه من ارزو میکردم کاش منم موه اینا بودم کاش منم صدا میکردن بیا کارای بچتو کن بیا ارومش کن،اخ که چه روزایی بود،یبار وقتی رفتم تو یکی از پرستارا که خیلی هم مهربون بود کفت دکتر شیر واسه بچت شروع کرده قبلش دخترم فقط سرم میگرفت شیرنمیخورد،اونروز گفت شیرو از طریق گاواژ وارد معدش میکنیم برا من همونم غنیمت بود بعد چندروز کفت اجازه داریم شیرو با سرنگ بدیم بخوره پرستاره اجازه داده من بهش بدم من اون سرنگو بادگاری نگه داشتم
ادامه پارت بعد
مامان دلوین🎀 مامان دلوین🎀 ۸ ماهگی
بیمارستان که رفتیم کلی التماسشون کردیم گفتیم هرچی باشه هزینه اش میدیم فقط ببرید سزارین که اتفاقی برای بچه نیوفته ولی گفتن نههه ما خیلی مورد طبیعی با بند ناف دنیا آوردیم و ۲ دور بند ناف چیزی نیست و ساعت ۸ شب بستری شدم برای زایمان طبیعی ، همون موقع زنگ زدم ماما همراه که گرفته بودم اون اومد و دیگه شروع کردیم ورزش و سرم میزدن برام ، دهانه رحم نرم بود ولی سر بچه خیلی بالا بود یچیز کیسه مانند وصل کردن بهم که دهانه رحم کشیده بشه و خلاصه با کلی ورزش و اینا من ۵ سانت شدم ولی اصلاا درد خاصی نداشتم فقط یه کمر درد خفیف،بخاطر بند ناف که دور گردن بچه بود ، سرم ها بهش فشار آورده بودن ماما همراهم اومد دستگاه هارو وصل کرد شکمم و بچه افت کرده بود اکسیژنش خیلی زیاد
یهو دکتر و ماما همه اومدن بالا سرم و گفتن سریع امادش کنید بریم اتاق عمل
انقد شرایط بچه بد بود همه هول کرده بودن
خلاصه اتاق عمل بی حسی رو زدن و من هیچی نمیدونستم که انقد حال بچم بده
فقط یهو دیدم بچرو درآوردن و بچه کلا کبود کبود اصلا نفس نداشت انقد دیر منو بردن سزارین و فشار آوردن به بچم 🥺