۸ پاسخ

ای خدا مگه یه بچه دو کیلو چقدر جون داره 😭😭

عزیزم چقدر مادر بودن سخته مخصوصا با این شرایط خدا کمکت کنه انشالله که خدا معجزه ای نشونت بده وهمه چیز درست بشه
الان وضعیت بچه ات چطوره رشد طبیعی داره دست وپاش که گفتی تو سونو کوتاه بود بعد از تولد رشد میکنه

عجیبه این بچه طفل معصوم چه شرایطی رو از سر گذرونده.. واقعا هیچ کار خدا بی حکمت نیست و به قول قدیمی ها هیچ برگی بدون اذن خدا از درخت نمی افته.. ان شالله که این بچه بشه مونس و همدمتون.. ان شالله خدا حفظش کنه و سلامت باشه

😭😭😭😭😭

ماشالله بچه ی قوی که الان پیش مامانشه🥹🥹🥹

😭😭😭😭😭😭

😭😭😭آخ آخ

نگران نباش عزیزم انشالله زود خوب میشه
نذر حضرت علی اصغر کن

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

البته از حق نگذریم، بعدها که بچه حالش خوب شد، همون پرستار اومد پیشم و ازم عذرخواهی کرد. گفت: «ببخشید، اون شب خیلی حالم بد بود. خودم از نظر روحی و روانی شرایط خوبی نداشتم. از اون طرف هم نوزاد‌های NICU وضعیت خوبی نداشتن. وقتی تو اومدی، دیگه سر تو خالی کردم. معذرت می‌خوام اگر دربارهٔ بچه‌ات اون‌طوری صحبت کردم. من نمی‌خواستم دلت رو بشکنم. وقتی دیدم تو این‌قدر مظلومانه از اینجا رفتی، دلم کباب شد. همه‌ش منتظر بودم من شیفتم باشه تا ببینمت و ازت حلالیت بطلبم.»

من هم بخشیدمش. واقعاً حق داشت. بالاخره خستگی کار و فشاری که روی پرستارها و پزشک‌هاست، ممکنه باعث بشه گاهی چنین رفتارهایی ازشون سر بزنه.

خلاصه گذشت و وضعیت بچه کم‌کم استیبل شد. رفتم دیدمش و دیدم اون شلنگ ها رو از توی سینه‌اش درآورده بودن. انگار دنیا رو به من داده بودن! انقدر خوشحال شدم.

گفتم: «دیگه لازم نیست؟»

گفتن: «نه، تمام هوایی که توی سینه‌اش جمع شده بود و اون خونابه‌هایی که توی ریه‌اش بود، جمع شده بود. بیشترش رو تخلیه کردیم و خدا رو شکر ریه‌هاش بهتر شده. به خاطر همین شلنگ رو درآوردیم.»

دیگه سینهٔ بچه رو بخیه زده بودن و باندپیچی کرده بودن
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۴ ماهگی
بعد میان میگن چرا از مادر شوهر بد میگی
دیشب بعد از شام یه سر. فتیم خونشون بند پستونک‌دختدم جا مونده بود اونجا رفتیم اونو بیاریم از اول که رفتیم بچه رو بغل کرد هرچی بچه گریه میکرد نمیداد به ما صدکا حالت بچه رو گرفت اونم تازه شیر خور ه بود باید عمودی میموند به خاطر رفلاکسش انقدر بچه رو زیرو رو کرد اخر بالا اورد. بعد شوهرم گفت مامان دخترمون بزرگ شده گفت اره کم کم دارخ قیافه ادم میگیره...یه بارم همسرم گفت مامان ن.اه کن باش بگیم بخند میخنده مامانشگفت مگه ادم شده؟؟؟؟ بعد پرسید چند کیلو...به من گفت تا زه بعد ۲ماه شده وزن باباش که اومد دنیا..همسرم گفت مگه بچه غول د. نیا اورده بودی بعد بهم گفت پوستش داره سبزه میشه حیف گفتم نه بابا سفیده .دختر من سفیده گفت مگا اینکه تو که مامانشی اینجوری بگی...همه دستای بچه دو بوس کرد یکم انگار ابریزش بینی داشت بادستش دو سه با. بینیشو گرفت به جای دستمال بعد دستای. خترمو گرفت...خیر سرش هم جوونه هم امروزی و باکلاسه انقدر حرص خوردم که نگو..موقعشیر دادن و تعویض پوشک هم کلا بالاسر من نشسته بود
#فرزندپروری#باردااری#رفلاکس#کولیک#شیرمادر#شیرخشک#بوسیدن
مامان فندق مامان فندق ۹ ماهگی
مامانا تو رو خدا بیاید بگید من چیکار کنم
من بچم آروم بود ولی شبا نمیخوابید از بس کسیو نداشتم نمیدونستم بچه تا چند ماهی خواب شد نداره
۲۸ روزش بود که از بی کسی بردمش خونه مادرشوهرم ک کمکم بده خودش تنهاعه ولی خب با من خوب نبوده هیچوقت چون فکر میکنه پسر آخرش که همیشه پیشش بوده رو ازش دزدیدم 🤦‍♀️
بعد کلا آدم شنیدن از اینور و اونور دعا و جادو اینا زیاد میکنه🙁
خلاصه من بچه رو بردم ولی بچه به روز خوابش خوب بود فقط شب نمیخوابید منم واقعا این ۲۸ روز خسته بودم بردمش اونجا شب
با فردا صبحش بچه رو برد با دست آب پاشید توصورتش
بعد اومد نشست گفتش که خونه ما پری داره و خواستیم احضارش کنیم فلا بالا سر بچه این حرفا رو میزد اونروز بچم چشم رو هم نزاشت
شبنم رفت پیش دعا نویس یه وردی آورد که اینو داده گفته مادر تو گوش بچش بخونه فقط آروم میگیره
از اونروز بچم اصلا پیشم آروم نمیگیره دیگه سینمم نگرفت
نزدیک سینم میشه گریه میکنه پیش همه میمونه پیش خودم فقط گریه میکنه تو خونه خودم تو خونه خودم بیقراری میکنه خواب نداره حتی روز
یه روزم بغلش بود هی تو گوش بچه کوچیک میخوند که فقط مامانبزرگ و بابا رو دوست داشته باش مامانو دوست نداشته باش
خیلی ام از این موضوع که بچم پیشم آروم نیست موقعی شنید خوشحال شد
تو رو خدا بگید من توهم زدم یا کاری کرده چیکار کنم حالا😭
خدایا خودت ب داد منه بی کس برس😭