بعد میان میگن چرا از مادر شوهر بد میگی
دیشب بعد از شام یه سر. فتیم خونشون بند پستونک‌دختدم جا مونده بود اونجا رفتیم اونو بیاریم از اول که رفتیم بچه رو بغل کرد هرچی بچه گریه میکرد نمیداد به ما صدکا حالت بچه رو گرفت اونم تازه شیر خور ه بود باید عمودی میموند به خاطر رفلاکسش انقدر بچه رو زیرو رو کرد اخر بالا اورد. بعد شوهرم گفت مامان دخترمون بزرگ شده گفت اره کم کم دارخ قیافه ادم میگیره...یه بارم همسرم گفت مامان ن.اه کن باش بگیم بخند میخنده مامانشگفت مگه ادم شده؟؟؟؟ بعد پرسید چند کیلو...به من گفت تا زه بعد ۲ماه شده وزن باباش که اومد دنیا..همسرم گفت مگه بچه غول د. نیا اورده بودی بعد بهم گفت پوستش داره سبزه میشه حیف گفتم نه بابا سفیده .دختر من سفیده گفت مگا اینکه تو که مامانشی اینجوری بگی...همه دستای بچه دو بوس کرد یکم انگار ابریزش بینی داشت بادستش دو سه با. بینیشو گرفت به جای دستمال بعد دستای. خترمو گرفت...خیر سرش هم جوونه هم امروزی و باکلاسه انقدر حرص خوردم که نگو..موقعشیر دادن و تعویض پوشک هم کلا بالاسر من نشسته بود
#فرزندپروری#باردااری#رفلاکس#کولیک#شیرمادر#شیرخشک#بوسیدن

۱۶ پاسخ

وایی انقد بدم میاد ع این کاراشون مادر شوهر منم میریم اونجا پسرم خواب باشه بیدارش میکنه اذیتش میکنه

خداروشکر من ندارمش

هوف عصابم خورد شددد

ببین مادرشوهر منم همینه..
دیگ چ میشه کرد. بیخیال

واااای عصابم خورد شد

چقدر بیشعوره واقعا
زیاد رفت و امد نکن حداقل اعصاب خودت ارومه

من چی بگم‌ک‌تازگیا هی مگن سیر نمیشه بچه باید بریم شیرخشک بگیریم براش مگم ن نمخام مگه ن بدیم بخوره استخون بندیش سفت بشه رشد کنه سیر بشه حالا خوبه شیر خودم خوبه میخوره قشنگ بعد هم پدرشوهرم هم مادرشوهرم انقد میگفتن اون روز انقد حرص خوردم ک جرا مخان ب زور شیر خشک کمکی بدن ب بچم بعد ک بچم سینه منو ول کنه بچسبه ب شیر خشک همش بیان بچم از پیشم ببرن نزارن ک کنار من باشه آخر انقد گفتم ن گفتن ها اصلا مخام شیرخشک کنیم ک بیاریمش جا خودمون مخاستم همونجا گریه کنم حالم انقد بدشده بود ی دل سیر دلم مخاست فوش بدمشون بعدم ب شوهرم گفتم من نمدم شیر خشک خانوادت هرچی بگن خودت جوابشون بده آخه من موندم ب اونا چ بجه من مگه اونا زاییدن اگ خیلی برا بچه انقد میفهمن یا مخان ب بچه چیزی بدن بچه بیارن میتونن که

وا چه عجیب. مادرشوهرا نوه رو خیلی دوست دارن و هرکی بگه بالای چشم نوه ابرو است رو پاره می‌کنن. من ندیدم تا حالا همچین موردی.

واااای چقدر رو مخن
من دخترم وزن نرمال داره بعد همش مادرشوهرم میگه سبکه ضعیفه مثل گنجشکه
منم فقط و فقط بی محلی میکنم زیادم بچه رو نمی‌برم پیشش همش پیش خودمه

منم خیلی سر حرفای مسخرشون ناراحت شدم ولی ب خودم قول دادم دیگه هر گوهی خوردن نوش جونشون کنم جوابشونو بدم

شوهر من چشاش آبیه، یبار خواهر شوهرم بهم گفت کاش چشای بچه آبی باشه، گفتم آره آبی باشه خوشگل میشه.یرگشت گفت اگه آبی نشه چی؟ گفتم بازم برای ما خوشگله ،بچمه هر جوری باشه قبولش داریم و دوسش داریم

اهمیت نده
همون جا درجا می‌گفتی مامان سرما خوردی ؟ می‌رفتی بچه رو بغل میکردی بهش میگفتی مامان بده بهم تا بدبختمون نکردی یه دکتر برو ، میبردی دست و صورت بچتو می‌شستی

اینجور وقتا تو هم مثل خودشون رفتار کن بچه رو بگیر بغلت بگو مامان ببخشیدا این بچه هنوز کوچیکه بدنش زود میکروب میگیره بدین ببرم دستاشو بشورم دماغشم بگین خودم تمییز کنم پوستش لطیفه زخم میشه، در مورد وزنش قیافش پوستش هر چی گفت ، بگو مامان جان اون الان بچه ماست هر چی باشه رو تخم چشامون جاداره و دوسش داریم

چقد بدم میاد از اینجوری آدما مال منم که از در وارد شدم نه سلامی نه علیکی بچه رو ازم گرفت تازه کلی چیز دیگه چرا لاغره چرا اینجور چرا اونجور انقد حرصی میشم

بیخیال عزیزم مادرشوهره دیگ واسه همه همینه
ایقد پیگیر همچین حرفایی نباش مهم شوهرته

چ‌ بیشعور
حالا خوبه بچه دخترش باشه
انق ناز می‌کنه بش انق تعریفش میکنه

سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۴ ماهگی
دیشب شوهرم که اومد رفتیم بیرون داخل ماشین بهش گفتم امروز خیلی ناراحت و عصبی بودم همش استرس داشتم 😉(فن زنانه)😅 گفت باز چیشده گفتم چندتا متن خوندم درمورد تکون دادن بچه میگن خیلی خطرناکه به خواهرم زنگ زدم اون بیشتر منو ترسوند مامانت این بار بخواد بچه رو بذاره رو پاهاش تکون بده من دیگه سکوت نمیکنم قلبم داره از جاش کنده میشه
بعد الان بازم بچه یکم اذیت کرد گریه میکرد درجا مادرشوهرم اومد خونمون (بچه از خواب بیدار شد گریه میکرد شیر دادم موقع آروغ زدن گریه کرد و گذاشتیمش سرجاش بچمم عادت داره شیر میخوره پستونک دهنش میذاریم میذاریم سرجاش خودش میخوابه ) مادرشوهرم اومد گفت این بچه اینطوری نمیخوابه خوابش نمیاد و فلان بچه رو دستکاری کرد این مگه ساکت میشد یه دور دیگه بهش شیر دادم همین که سینه رو از دهنش درآوردم بچه رو میخواست به زور از دستم بگیره گفتم مامان صبر کن آروغش رو بگیرم دیدم نشست کنارم پاهاشو دراز کرد بالشت گذاشت من قلبم میخواست ایست کنه شوهرم خودش به مامانش گفت نباید بذاری رو پا و واسه بچه خوب نیست 😁خوشم اومد ازش سر اون اول اومد دست زد به بچه و بغل گرفت و دیگه ساکت نشد مجبور شدم دوباره شیر بدم بهشم شوهرم بهش گفت نباید بغل بگیریش بد خواب میشه خلاصه مادرشوهرم دید ما نمیذاریم بذاره رو پاش پتو پیچش کرد راه برد بچه رو که بخوابه اینم تو بغل مادرشوهرم به زور خوابید مادرشوهرم اینو گذاشت سرجاش رفت بیرون این چشاشو باز کرد تکون تکون خورد که پتو رو از رو سرش برداره(رو کلاه و سرش کلا حساسه نباید چیزی باشه رو سرش دستاشم باید بیرون پتو باشه)
خلاصه بازش کردم خودش پستونک خورد خورد خوابید
مامان محمد🌥️🤎 مامان محمد🌥️🤎 ۷ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 5✅
بعد پسرمو برداشتن گذاشتن زیر یه دستگاه جیغ زدم چرا میبرینش اونجا مشکلی پیش اومده؟گفتن نه همه بچه رو میاریم اینجا تنفسشون اوکی شه..بعد ماما گفت چند سلفه مصنوعی بزن ۴.۵تا زدم بند نافو کشید بیرون گفت میخای ببینی گفتم نه حالم بد میشه بعد گفت باید یه کوچولو ماساژ بدم چیز میزای اضافی بیان بیرون..یکم فشار آورد اونقد که میگن درد نداشت خون ازم اومد دیگه وسایل بخیه رو آورد وقتی آمپول بی حسیو دیدم گفتم میترسم گفت وقتی برش خوردی درد داشت؟گفتم نه حس نکردم گفت اینم الآن زدم حس کردی؟گفتم مگه زدی گفت آره بعد شروع کرد به بخیه چیزی حس نمیکردم تموم ک شد بعد چند دقیقه مامانم رسید😂بردنم تو اتاق بعد دوباره اومد گفت یه ماساژ دیگه بدم آخریه باز همون کار کرد خون خیلی اومد دیگه زیر اندازمو عوض کرد گفت تند‌تند بهش مایعات بدین تقویتش کنین بعد شیرینی زندگیمو آوردن بهش شیر بدم🥺😍 بهترین حس دنیاس ایشاالله قسمت همه مامانای چشم انتظار
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )