من هرکاری کردم که بمونی مامانی، نشد ولی ....
اون پارچه سبز رو بابایی وقتی باردار بودم به دوستش سپرده بود که برای تو بیاره، اونو ۱۲ روز وقتی که Nicu بستری شدی گذاشتم زیر سرت، از امام حسین شفاتو خواستم ولی....
اون لباس ها برای بیمارستان بود روزی که قرار بود تورو به بیمارستان انتقال بدن تنت کردم، من نمیدونسم لباس نیاز باشه همراهم نبود، وقتی پرستار آورد از دستش گرفتم با خودم گفتم الان تورو رو اذیت می‌کنه و گریه تو درمیاره، برای اولین بار خودم برات لباس پوشوندم خیلیییی حس خوبی داشت 😭 حتی توی بیمارستان هم این کار حس خوبی بهم داد....
اون کرم های سوختگی و پماد چشم رو بابایی گرفته بود، گفته بودن بهش نیازه برو بخر
زنگ زد ب من، گفتم بهترینشونو بخر داروخانه بیمارستان همینارو داشته....
کلی برات شیر دوشیده بودم توی سرنگ جمع کرده بودم مامانی، به مامانم میگفتم هرچقدر سختم باشه می‌دوشم با شیشه شیر بهش میدم تا نفس کشیدنی اذیت نشه.... من نگران نفس کشیدن هات بودم ولی بهم خبر آورد بابات که دیگه کلا نفس نمی‌کشی مامانی 😭😭😭
شبه روزی که رفتی.... با بابایی ساک تو دوباره بستم گفتم این بار میرم و میارمش خونه ش.... اون ساک همونطوری بسته موند مامانی 😭🖤
نتونستم نگهت دارم، منو ببخش پسر قشنگم🖤

تصویر
۷۰ پاسخ

الهی بمیرم برا دلت😔

زیبا جان قربون دلت برم ان شاالله خدا یه محمدرضا دیگه میده خدایی سخته😭😭😭

با خوندن متن قلبم درد گرفت چشام پر اشک‌شد خدادبه دلت صبر بده

انشالله خدا بهترینارو نصیبت کنه 😭😭😭

اخي زيبا چقدر سخته اين درد
گريم گرفت با حرفات خدا هيچ بنده اي رو اينجوري امتحانش نكنه

عزیزم با خوندش قلبم درد گرفت 😭😭😭

😭😭😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤🖤🖤

هعععععی خدا ، فقط میخوام خدا بهت صبر بده، با خوندن تاپیک هات حس میکنم شما مادر هستین و من مادر خوبی نیستم
بچه منم بستری شد سه روزگی اما من شب نموندم پیشش 😢، روزا میرفتم پیشش، اولین شب گریه امونم رو بریده بود حس میکردم بمونم پیشش بهش وابسته میشم وقتی دستگاه رو دیدم حالم بد شد ...
خداروشکر پسرم مونده....ولی به شدت عذاب وجدان دارم که شب ها پیشش نموندم و روزا در حد ۶تا ۸ ساعت کنارش بودم...
به خصوص وقتی خانواده همسرم می‌گفتند بمون یکی از خواهرشوهرام وقتی بچه اش بستری بود مونده بود
احساس میکنم برای بچه ام کم گذاشتم 😭

ای خدا
بمیرم برا دلت
با خوندنشون دارم زار میزنم
شما چی کشیدی عزیز دلم😭🫂🤍
خدا به دلت ارامش بده

با دونه دونه پست هات اشک ریختم از ته قلبم واست ارامش خواستم
😭

😭😭😭😭😭😭 الاهی بمیرم عزیزم

آی قلبم برات درد گرفت خواهر😭😭

خیلی ناراحت شدم خیلییییییییییییی 🥲

😭😭😭وااای خدا
ایشالا یه پسر ناز خدا بهت میده

خیلی حالم بد شد گریه کردم

هر دفعه تاپیکی ازت میبینم میام تاپیکای قبلیتوهم میخونم و هربار جیگرم میسوزه،امان ازین درد بزرگ که هیچ وقت سبک نمیشه، الهی خدا به بهترین روش برات جبران کنه عزیزدلم

بمیرم برا لباسات 😭😭😭😭😭😭😭

حس میکنم قلبم داره از سینم میاد بیرون چقدر اشک ریختم خدا بهت صبر بده زیبا جان🥺

مردم از گریه😞😞دلم برات پاره شد خدا صبرت بده😔

عزیزم چراازدستش دادین؟؟؟ان شاالله خدای تعالی خیلی زود جاشو براتون سبزکنه و ب دل تو وباباش صبر بده

الهی بمیرم چقدر به فکرت بودم از اون موقع عزیزم خدا بهت صبر بده واقعا سخته و کلمه ای نمیتونم پیدا کنم بگم که اروم تر بشی عزیزم

الله صبر ورسین 😭😔ایشالا تزلیخجا بیردنه فندوق زندگانلغیزا اضافه اولا🤲🏼

نیه نولموشدی عزیز باجیم نمنسیدی کی😓😓😓😓

زیبا جان عزیزم قربونت انگار حرف دلمو زدی چه قدخاطراتمون شبیهه خدا به دلمون صبربده با اینکه سعی میکنم سرمو گرم زندگی کنم ولی یادم میاد قلبم هزار تیکه میشه انشالله خدا دامنتو دوباره سبز کنه 😭😭🥹💔❤️‍🩹🫂🫂🫂میشه بپرسم چی شد پرکشید؟

اخخخ درکت میکن ،زیبا جان هر چیزی که یاداور دوران بارداریم یا هرچه که پسرم وصل باشه من رو عذاب میده شنیدن بارداری اطرافیان دیدن پسر بچه ،تموم خیابون جاهایی که رفته بودم بازاری که میرم و قرار شد براش لباس عید بخرم تخت سفارش بدم چی شد ،یه حباب بود ترکید و پوچ شد ومن موندم و حسرت حسرت 😭😭😭😭امروز بچه هاروبردم ازمایشگاهی که برای قند چند مرحله ای رفتم دنیا رو سرم اوارشده بود روی اوتختا من با پسرم دراز کشیدم و گفتم بدو تولدم میارمش اینجا رسیدگیشون زیاد ،ولی کو کجاست ،بیاد قلب پاره پاره مادرشو مرهم بزار ،امروز نتونستم خودمو کنترل کنم یعنی تا لحظه اخر مقاومت کردم اما دیگه اتاق نمونه گیری بغضم ترکید و اشک اشک اشک،، مگه بند میومد

قربونت برم، همیشه میای توی ذهنم😭😭

😭😭😭😭😭
خدا به دلت صبر بده دختر جیگرمونو آتیش زدی❤️‍🔥

قربونت برم عزیزم😭😭🖤🖤

اشکام همینجوری میریزن😔چقد سختهههه خداهیچ مادریو بابچش امتحان نکنه

خدا مرهم بزاره رو دل شکستت عزیزم

قربونه دلت عزیزم😭

بمیرم الهی😭😭😭😭😭😭

گریم گرفت 😭😭

خدابهت صبر بده ایشالله هرچه زود ترخدا محمد رضا تو بهت بده

قلبم درد گرفت زار زار دارم گریه میکنم خدا فقط بهت صبر بده و انشاالله دوباره نی نی دار بشی

وایی من چقدر اشک ریختم با حرفات خواهر بمیرم برا دلت انشالله خدا به همین زودیا دامنتو سبز می‌کنه

ای واااای😭😭

عزیزم 🥺🥺🥺🥺🥺

خدااااا دلم آتیش گرفت خدا بهت صبر بده جای نیینی قشنگت تو بهشت.

باهرتاپبکت اشک ریختم زیبا جان واقعا حقت این نبود ازته دلم دعاکردم خدا بزودیه زود این غمو اشکاتو ازت بگیره و جاش خنده و شادی قسمتت کنه ان شاءالله ک ازاین ب بعد فقط روی شادی و خوشی رو ببینی❤❤

بمیرم برات 🥲

الهی بمیرم برای غممون ک ن تموم میشه ن کم میشه😭💔

بگردم چی کشیدی من ک غریبم قلبم درد گرفت

عزیزم خدا به دلت صبر بده🥲

الهی بمیرم برا دلت عزیزم
چی شده؟

بمیرم برا دلت خواهر 😔

خدای من با خط به خطش اشکم ریختم قلبم داره می ایسته خدا بهت صبر وآرامش بده فقط

😞خدا ب دلت صبر بده قلبم درد گزفت با خوندنش

الهی بمیرم متاسفم عزیزم خدا صبرت بده و بزودی جاشو سبزکنه برات

عزیز دلمممم😭
خدا به دل داغدیده ات صبر بده

الهی بمیرم

خدایا 😭😭😭😭
ایشالله خدا صبر و توان بهت بده عزیزم و به زودی خدا یه نی نی دیگه بهت هدیه کنه

الهی عزیزم خدا برات جبران کنه ایشالا خیلی سخته من پسرم ده روز اونجا بود تا بیارمش خونه بخدا که پیر شدم خدا هیچ پدر مادری با اولادش امتحان نکنه فقط 😞

خیلی سخته خیلی، من هنوز بعد شش ماه باورم نمیشه، امیر علی قشنگم پر کشیده😭😭😭😭 امروز هم دوباره چقدر گریه کردم اما آروم نمیشم

عزیزم‌خدا صبرت بده

خدا صبرت بده گلم ان شاءالله دستگیر آخرتت بشه 😭😭

قربون دلت ❤️‍🩹

آخی عزیزم خدا صبرت بدا

آخ عزیزم این کارو باخودت نکن دلم کباب شد میاد پیشت عزیزم مطمعن باش روحش تو ی جسم قشنگ و سالم میادو باهات میمونه برای همیشه

فقط میگم خدابهت صبر بده خیلی سخته قلبم آتیش گرفت

قلبم هزار تیکه شد🥀🥀🥀

خیلی متاسفم. خیییییلی ناراحت شدم جلو گریمم نتونسم بگیرم . 😭 😭 😭

الهی برای دلت بمیرم
خیلی دلم گرفت
خدابهت صبر بده😞😩

الهی عزیزم خیلی ناراحت شدم چرا اینطور شد 😢

هیچی ندارم بگم دلت آروم بشه خدا خودش جواب سختی هاتو بده🥲

خاک توسر دنیا 😔

وای خدا 😭😭😭

چی کشیدی تو آخ بگردم

الهی بمیرممم برا دلت 😭

الهی بمیرم چی شده

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
پارت شیشم 💛 ( آخر )

اولین شیر دادن خیلی سخت بود من حتی نمیتونستم آیین و بگیرم بغلم درد داشت آیین بلد نبود میک زدن و ولی خب انجام دادم اولین بلند شدند درد داشت همش تقصیر خودم بود چون خیلی خودمو سفت کردم همین سفت کردنا باعث شد دوهفته لگن درد شدید داشته باشم
بخیه هام خیلی اذیت کرد عفونت شدید گرفتم و میدونم که همش تقصیر خودم بود هرکاری دوست داشتم کردم مامانم میگفت نکن من گوش نمیکردم
ولی خب در کل بخوام بگم بعد چهار ماه از زایمان طبیعی خیلی راضیم درسته سخت بود ولی اگه برگردم عقب میرم طبیعی ولی ایندفعه با بی حسی اپیدورال

دکترم خانم دکتر نسرین سرافرازی بودن
و بیمارستان سوم شعبان زایمان کردم نیمه خصوصی
خیلی بیمارستان خوبی بود با پرسنل عالی و مهربون
برای من مهم بود که پرستارا مهربون باشن چون اون لحظه درد داری نمیتونی داد و بیداد پرستار و تحمل کنی
اون لحظه که کل اتاق از شدت خونریزی شدید من کثیف شده بود خانمی که نظافت اونجا رو انجام میداد با روی خنده با من صحبت می‌کرد دلگرمی میداد اونجارو تمیز می‌کرد واقعا ممنونشونم

رسیدگی‌شون طی یک روزی که بستری بودم خیلی خوب بود هم با خودم هم همراه
تند تند سر میزدن
خلاصه اینجوری آقا کوچولوم بدنیا آمد و تاج سرم شد 👑🫀
امیدوارم سرتونو درد نیاورده باشم مرسی که خوندید 😘❤️
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۴ ماهگی
پارت ۲
حالا بچم تو ماشین خوابش برده بود و من به فکر اینکه الان اینجا شاید بگه وقت زایمان نیست خودم تنها رفتم بلوک زایمان
رفتم نوار قلب و که گرفت گفت وای دختر تو که هر پنج دقیقه انقباض داری درد نداری؟گفتم من همیشه درد دارم خب
زنگ زد به دکترم ایشون هم گفت بستری کنید اخه من سزارین دومم بود
زنگ زدم ب همسرم بیا پرونده بگیر و ببر برای بستری و لوازممو بگیر
از اونطرف مامانم مهمونی بود بهش زنگ زدم برو ساک و لوازم بیمارستان و بیار ک بستری شدم🤦‍♀️
حالا طفلی شوهرم با دخترم تو بیمارستان هی میومد بالا می‌رفت پایین
بستری کردن ساعت ۹ و نیم شب بود ماما بخش زایمان اومد نوار قلب و وصل کرد و یهو گفت افت داره قلب جنین ... زنگ زد دکترم ک قرار بود ۱۲ شب بیاد ک شرح حالمو بگه دکتر گفت ببریدش اتاق عمل الان راه میفتم
ساعت ۱۰ من و دکتر هر دو تو اتاق عمل بودیم از اونطرفم نگران بودم بچم لخت نمونه اخه مامانم ب شوهرم گفته بود که تو تجمعات شبانه گیر کردم شلوغه
منو یک پیرمرد مهربون از کمر بی حس کرد و دکتر شروع کرد ب عمل من یک تهوع خیلی بدی اومد سراغم ک تا گفتم بهم آمپول زدن و در لحظه حالم خوب شد یهو صدای نیکا تو اتاق پیچید و یک نفس راحت کشیدم یک دختر پر مو رو گذاشتن کنار صورتم و من روی ماهش و بوسیدم
بعد خوابم برد و تو ریکاوری چشمامو باز کردم پرسیدم دخترم خوبه کجاست گفتن بردن ان ای سیو اخه تنفسی خیلی خوب نبود وااای من نگران شدم ...همش با خودم میگفتم به چی شده به من نمیگن...منو بردن بخش و بی حس بودم همسرم و دخترم و مامانم پیشم بودن هی بهشون میگفتم برید خبر بگیرید ...دخترمم آواره شده بود بی کسی هم بد دردیه ها...دلم برا اونم میسوخت از شب گذشته پا ب پای باباش تو بیمارستان بود
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷سه🩷

حدود نیم ساعت راه بود تا زایشگاه منم توی این نیم ساعت سوره انشقاق میخوندم و به نم نم های بارانی که میبارید نگاه میکردم و به این فکر میکردم شاید امشب شاید فردا آخرین روزایی هست که دخترکم توی شکممه آخرین روزایی هست که لگداشو حس میکنم آخرین روزایی هست که وقتی تکون نمیخوره نگران این باشم نکنه مشکلی براش پیش اومده توی همین فکرا بودم که جلوی درب زایشگاه وایسادیم و پیاده شدیم و من پرونده به دست رفتم داخل و پرونده برای زایمان تشکیل دادیم ازم ان اس تی گرفتن برای وضعیت جنین بعد بهم ی دست لباس صورتی دادن و من لباسامو عوض کردم و درب رو باز کردم مامانم رو صدا زدم و لباسارو بهش دادم خیلی دلم گرفته بود با اینکه مامانم و بابام و خواهرکوچیکم همراهم بودن ولی جای خالی همسرم خیلی حس میشد و من توی دلم به این ویروس لعنتی فوش میدادم که چرا باید الان همسر منو درگیر کنه😂
ولی خب پیام بازی میکردیم و از موقعیت ها عکس براش میفرستادم
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت3)
با خودم گفتم اگه تا فرداش نرسید و زایمانم طبیعی شد چی؟ شیفت پرستارا عوض شد و یه پرستار تپل وحشی شد مسئول چک کردن من نوبت رسید به دوز سوم قرصم اومد معاینم کرد خیلی بد معاینه کرد اون انگشتای چاقش و به زور کرده بود داخل و هی می چرخوند داشتم میمیردم از درد واقعا خیلی درد داشت کثافت بزور می‌خواست دهانه رحمم و باز کنه وقتی انگشتاش و کشید بیرون دستکش پر خون بود تو دلم کلی فحشش دادم اشکم و در اورد کل بدنم داشت می‌لرزید رفت قرص و بیاره بده بهم، اما نداد دست خودم خودش گفت دهنت و باز کن یه چیزی مثل اب مقطر هم دستش بود قرص و گذاشت زیر زبونم و از اون ابه ریخت تو دهنم، تمام توانم و جمع کرده بودم که تا وقتی حواسش پرت میشه اب دهنم و قورت ندم وقتی حواسش پرت شد چندتا دستمال کاغذی برداشتم و همه رو تا تونستم خالی کردم تو دستمال و بعدش به یکی از پرستارا گفتم میخوام برم سرویس؛ رفتم سرویس حسابی دهن و زبونم رو شستم که یه وقت اثری از قرص نباشه و قورتش بدم.
دردا هی داشت زمانش کمتر کمتر می‌شد پرستاره می دید شکمم منقبض میشه می‌گفت درد داری الکی می‌گفتم نه اما درد داشتم، اون شفتالو هم یه توپ داد بهم گفت رو این بالا پایین برو خلاصه که یک ساعت با اون توپ درگیر بودم ولی سعی میکردم خیلی رو خودم فشار نیارم. ساعت سه شب دوز بعدی رو اورد ولی اون شفتالو خواب بود به جاش یه پرستار دیگه قرص و داد اونم گرفتم انداختم زیر تخت،خلاصه که تا شش صبح کلی درد کشیدم و یهو کیسه ابم نشتی داد پرستارو صدا زدم و اومد معاینم کرد سخت بود و درد داشت اما نه به اندازه معاینه ای که اون شفتالو(ادامه پارت بعد....
مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_سیزدهم

روز چهاردهم زایمانم وقتی با ذوق رفتم بیمارستان براش شیر بردم گفتن میتونی بیای تو اتاق مادران مستقر بشی با هزار ذوق قبول کردم رفتم که وسایلم رو جمع کنم و برگردم ولی تو راه بهم زنگ زدن گفتن که چون دکتر دستور نداده نباید بیای دوباره ناامیدی، دوباره گریه و غم اومد سراغم

هرشب یه بالشت کوچولو بغلم میکردم باهاش حرف میزدم و دخترم رو تصور میکردم‌. روز بعدش به همسرم گفتم تورو خدا التماسشون کن بذارن من برم اتاق مادران مستقر بشم دیگه نمیتونم طافت بیارم که گفت همین الان از بیمارستان زنگ زدی و گفتن مادرش بیاد بمونه دیگه. با چه شوقی جمع کردم وسایلمو خدا می‌دونه فقط میگفتم زودتر برسم پیشش.

تا ۲۷ روزگی دخترم بیمارستان بود و منم شبو روز تو اتاق مادران بودم. گرم به گرم وزنی که می‌گرفت یه جون به جونام اضافه میکرد. تو ۲۷ روزگی به وزن ۱۵۸۰ بالاخره ترخیص شد.

انکار دنیا مال ما شده بود ولی دکتر تاکید کرد باید قرنطینه باشه با تماس تصویری به خانواده خودم نشونش دادیم و به کل خانواده همسرم ماسک دادیم که برای چند ثانیه تو کوچه ببیننش.‌

روز بعد از ترخیص گفتن حتما باید ببریمش متخصص شبکیه چشم که به چکاب که برای تمام نوزادان انجام میدن انجام بدیم.
و نمی‌دونستم که دوباره سختی های زندگیمون داره شروع میشه.
مامان آرن مامان آرن ۶ ماهگی
#معرفی_کتاب برای نی‌نی ها
حساسیت من نسبت به آموزش آرن خیلی خیلی زیاده و فکر میکنم به این خاطره که پدر خودم همین حساسیت رو روی من داشت. به همین خاطر براش کلی کتاب فارسی و انگلیسی گرفتم که تصمیم دارم خوب هاش و اونایی که آرن دوست داشت رو به مرور بهتون معرفی کنم.
من این مجموعه رو وقتی باردار بودم خریدم و تا امروز بسته زرد رو با آرن کار میکردم و از فردا که آرن ۳ ماهش تموم میشه؛ میرم سراغ بسته سبز. هر بسته یک راهنمای استفاده هم توش داره که خیلی خوب والدین رو برای استفاده از کتاب ها راهنمایی میکنه. مثلا توی بسته زرد، ۳ تا کتاب سطح بندی شده (از ساده تا پیچیده) بود که کلی تصاویر سیاه و سفید جذاب داشت (فقط سیاه و سفید) و حسابی آرن رو سرگرم میکرد و آرن با بعضی از تصاویرش خیلی ذوق میکرد 😍 ادعای این ست کتاب ها اینه که هوش بچه رو افزایش میده. حتی من دیدم برای بعد از یک سالگی هم کتاب داره. فعلا محتوای بقیه بسته ها رو دقیق ندیدم ولی تجربه حدودا ۳ ماه استفاده من از بسته زرد، خوب بود و آرن دوستش داشت.
مامان جوجه ها🐣🐣 مامان جوجه ها🐣🐣 ۶ ماهگی
جوجه رنگیایِ زردِ مامان🐥🐥
قرار بود بیلرای لی قشنگتونا برا ماهگرد ۳ماهگیتون تنتون کنم و عکس بگیریم...
اما اینقد توعوض کردن لباس گریه میکنید که وقتی مامانی این لباسارو تنتون کرد،دلم براتون رفت و گفتم چه فرقی داره دیگه،مهم یادگاریه و مقایسه ی صورتای ماهتون از این ماه تا اون ماه
پس با چیزایی که خونه داشتیم،همینقد ساااده و بی آلایش،عکس ۳ماهگیتونم گرفتیم
اگه قول بدین پسرای بهتری باشید،ماهگرد بعدی لباسای قشنگتونا تنتون میکنم و عکس میگیریم مامانی😁♥️
.
یادمه وقتی گریه هاتون خیلی شدید بود،بهم میگفتن تا ۳چهارماهگی بهترمیشه وضعیت،
با خودم میگفتم من چجوری دووم بیارم این ۳ماها
تا اینکه به خودم اومدم و دیدم ۳ماه گذشت
نمیگم سخت نبود که خییییلی هم سخت بود
اما‌ دلم میخواد خدا به ما صبرو توانایی مضاعف بده تا باهمه ی سختیاش این روزا رو باعشق و لذت بردن از شماها بگذرونیم
(گرچه میدونم خدا این توانایی رو تو وجود من دیده که شما دوتارو یکباره به من هدیه داد)
دلم‌برا کوچولوتر بودناتون تنگ شده🥹
من و بابایی عاشقتونیم
شما معجزه اید از طرف خداوندمهربون
آریا و بردیای من🧿♥️