۵ پاسخ

تو سونو گرافی عدد ان تی تون چند بود؟؟؟

خدا لعنتشون کنه ناراحت نباش کار خدا بی حکمت نیست

انشالله که خدا بهت یه دختر خوشگل مامانی بده خدا خیلی بزرگه هیچ وقت بدی بنده هاشو نمیخواد با اینکه بنده هر چقدر بد باشه توکلت به خدا باشه

عزیزم بچت چند ماهه بود چرا فوت کرد

توکلت بخدا باشه

سوال های مرتبط

مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۳ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....
مامان آرن مامان آرن ۸ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۲
ماهم داخل شهرمون فوق تخصص نداشتیم رفتیم شیراز برا بررسی های بیشتر کلی استرس داشتم چکاب انجام شد و بچم سالم بود ولی برا اطمینان بیشتر خواستم سلفری انجام بودم از اونجایی که میدونستم سلفری تعیین جنسیت هم میزنه کلی استرس داشتم چون هم خودم و شوهرم به شدت پسری بودیم بعد دو هفته استرس زا جواب سلفری امد بچم سالم بود ولی زده بود د دختر کلی گریه کردم از عکس العمل شوهرم میترسیدم از اینده بچم که بهش محبت نکنه و همشم بخاطر خودخواهی من باشه ولی بازم ته دلم امید داشتم گفتم بزار برم انامالی اونجا مشخش میشه در تکاپوی عروسی دختر خالم بودیم که تایم انومالیم رسید و تنها و بدون اینکه کسی بدونه رفتم سنو امید داشتم بگه پسره ولی بازم گفت دختره و من انگار یه ساختمون اوار شد رو سرم ولی بازم ته دلم امید داشتم نمیدونم چرا یه شب به شوخی به شوهرم گفتم دوست داشتی بچمون دختر باشه گفت نه اگه دختر بود برو خونه مامانت دختر کم داره اخه من تک دخترم کلی دلم سکشت اونشب کلی گریه کروم ولی نگفتم دختره تا سنو ۲۸ هفته مجدد رفتم .....
مامان علی جان مامان علی جان ۵ ماهگی
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۱
من و شوهرم دختر عمو و پسر عمو هستیم ۵ سال اختلاف سنی داریم حدود ۴ سال نامزد بودیم و دوسال بود که عروسی کرده بودیم شوهرم از اول با بچه دار شدم مخالف بود و میگفت اصلا بچه نمیخوام و بار شاغل بود و ادامه تحصیل منم مخالف بود با هزار ضرب و زور رفتم لیسانسم رو گرفتم با اینکه مخالف بود و حمایت نمیکرد گذشت تا اینکه گفتم میخوام برم سر کار باز مخالفت کرد ولی با اصرار های من موفق شدم برم و مشغول شم داخل یه مجموعه چون علوم تربیتی خونده بودم سرو کارم با بچه ها بود و روحیم خوب بود به همسرم گفتم اگر با کار کرونم مخالفی پس بزار یه بچه بیارم دیگه نمیرم سرکار و تمرکزم رو میزارم روی تربیت بچم باز مخالفت کرد ولی خودم رفتم دنبال کار های قبل بارداری و چکاب و چیزای دیگه یه مدت گذشت زد و من بار دار شدم میرفتم مدرسه بهش خبر بارداریمو دادم باورش نمیشد میگفت الکی نگو و ناراحت بود و منم خیلی خورد تو ذوقم یه مدت کلا کارم بود گریه کردن و به اینده بچم فکر میکردم مراقبت های هفته های اول بارداریم رو خودم تنها میرفتم و انجام میدادم تا رسید به ان تی که گفتن چون فامل نزدیکین و سندروم دان داخل خانواده هست ریسک دارین و حتما باید فوق تخصص بررسی کنه و.....
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۳ ماهگی
خلاصه بهشون ماجرا رو گفتم شوهرم خیلی سعی داشت بهم دلداری بده ولی من از چشماش میخوندم که چقدر حالش داغونه.شوهرم موقع امیرعباس هم همینجوری بود به من دلداری میداد درصورتیکه تو خلوت سکته رو رد کرده بودو به من نگفته بودن تا یکی از پرستارا لو داد گفت شوهرت سکته رو رد کرد وقتی پسرتونو دید.اون لحظه فقط تو بغل خودش آروم میشدم مثل همیشه بغلم کرد سرمو بوسید گفت زهرا هرچی بشه مهم نیست فقط تو ناراحت نباش.خواهرمو شوهرش مدام بهم دلداری میدادن که چیزی نیست و نگران نباش خواهر زادم مدام تو گوگل سرچ میکرد میگفت خاله بخدا چیزی نیست اینجا زده نرمال نگران نباش اما من دلم آروم نمیگرفت که فقط با دیدن سلامتی پناه آروم میشدم.
یک ساعتی تو محوطه بیمارستان بودیم که از زایشگاه به همسرم زنگ زدن که خانم رو بیار بالا باید دوباره ان اس تی بده. با گریه ازشون جدا شدم رفتم داخل دوبار دیگه ازم گرفتن همش مشکل داشت هم انقباض و هم ضربان بالا پناه تمام ان اس تی هامو بردن اتاق عمل به دکترم نشون دادن اونم دستور داد آماده بشم واسه عمل.....