۵ پاسخ

تو سونو گرافی عدد ان تی تون چند بود؟؟؟

خدا لعنتشون کنه ناراحت نباش کار خدا بی حکمت نیست

انشالله که خدا بهت یه دختر خوشگل مامانی بده خدا خیلی بزرگه هیچ وقت بدی بنده هاشو نمیخواد با اینکه بنده هر چقدر بد باشه توکلت به خدا باشه

عزیزم بچت چند ماهه بود چرا فوت کرد

توکلت بخدا باشه

سوال های مرتبط

مامان دیانا مامان دیانا ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۲
که من از طبیعی میترسم وقتی بهش فامیلیمو گفتم گفت چرا میخوای اینجا سزارین کنی گفتم شهر خودم سزارین نمیکنن گفت پس منم سزارین نمیکنم😐😐گفتم حالا راهی نداره گفت برو سونو و ان اس تی و یه ازمایش انجام بده بیار ببینم رفتم قبض همشو پرداخت کردم سونو خودش انجام نمی‌داد پیش یه نفر دیگه رفتم نوبت زدم چند نفر جلوم بودن تا اتاق ان اس تی خالی بود گفتم بزار برم اول ان اس تی انجام بدم اتاق ان اس تی و سونو روبرو هم بود داشت ان اس تی میگرفت که صدام زدن واسه سونو بهش گفتم صبر کن ان اس تی بگیرم بعد میام دیگه منشی باهام لج کرد و نوبتم نداد گفت صدات زدم نبودی باید بشینی اخرین نفر منم رفتم ان اس تی به دکتره نشون دادم گفت خوبه و رفتم منتظر موندم تا سونو نوبتم بشه هر چی بهش میگفتم من از راه دور اومدم دکتر هم میره میخام برم بهش سونو نشون بدم فردا دیگه نمیتونم بیام اونم دوباره گفت صدات زدم نبودی باید بشینی آخرین نفر اگرم دکتر شما رفت ایشون خودش متخصص هست مشکلی باشه بهتون میگه منم گشنم شده بود ساعت ۱۰ و نیم اینا بود رفتم شوهرم واسم رانی و کیک گرفت خوردم دوباره رفتم نشستم تو نوبت ساعت ۱۲و نیم اینا بود که صدام زد رفتم سونو انجام دادم گفت آب دورش کم شده ۱ میلی هست باید همین امروز زایمان کنی طبیعی دووم نمیاره باید سزارین کنی
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۱۴ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان فندوق مامان فندوق ۱۰ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۲
ماهم داخل شهرمون فوق تخصص نداشتیم رفتیم شیراز برا بررسی های بیشتر کلی استرس داشتم چکاب انجام شد و بچم سالم بود ولی برا اطمینان بیشتر خواستم سلفری انجام بودم از اونجایی که میدونستم سلفری تعیین جنسیت هم میزنه کلی استرس داشتم چون هم خودم و شوهرم به شدت پسری بودیم بعد دو هفته استرس زا جواب سلفری امد بچم سالم بود ولی زده بود د دختر کلی گریه کردم از عکس العمل شوهرم میترسیدم از اینده بچم که بهش محبت نکنه و همشم بخاطر خودخواهی من باشه ولی بازم ته دلم امید داشتم گفتم بزار برم انامالی اونجا مشخش میشه در تکاپوی عروسی دختر خالم بودیم که تایم انومالیم رسید و تنها و بدون اینکه کسی بدونه رفتم سنو امید داشتم بگه پسره ولی بازم گفت دختره و من انگار یه ساختمون اوار شد رو سرم ولی بازم ته دلم امید داشتم نمیدونم چرا یه شب به شوخی به شوهرم گفتم دوست داشتی بچمون دختر باشه گفت نه اگه دختر بود برو خونه مامانت دختر کم داره اخه من تک دخترم کلی دلم سکشت اونشب کلی گریه کروم ولی نگفتم دختره تا سنو ۲۸ هفته مجدد رفتم .....
مامان علی جان مامان علی جان ۶ ماهگی