۲ پاسخ

دقیقا حال منم همینه😞تازه وقتیم بیرون میری دوتا بچه باید اماده کنی کلی وسایل برداری بچه گریه میکنه اخرشم زهرمار ادم میشه و برمیگرده

ولی باید دلتو دریا کنی در برابر سختیا
نمیشه قوی نبود
ان شالله خدا به همه مون صبر و توان بده

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم
مامان نورِ من🌾🥰 مامان نورِ من🌾🥰 ۵ ماهگی
واقعا دیکه دارم کم میارم اصلا نمیدونم چکار میکنم روال زندگیمو به کل از دست دادم از وقتی که دخترم به دنیا اومده. من هیییچچچیییی از بچه داری حالیم نیست هیچیزی بلد نیسدم مامانم همش ساپورت میکنه الان دوماه و خورده اییه باور میکنی هرشب بدون استثنا مامانم میاد خونمون میخابه شبا بچمو شیر میده( کمکی هم میدم همراه شیر خودم) پوشکشو عوض میکنه لباساشو هوض میکنه منم عین الاغ فقط میخابم ،هیچ همتی ندارم حتی یه شب بدون مامانم بگذرونم. هی میخام خودم گلیممو از آب بکشم بیرون میبینم همسرم زنگ زده مامانمو آورده خونه شب. من بخامم همسرم نمیزاره ،همش میگه بزار بیاد نه من نه تو هیچی حالیمون نیست از بچه. طول روزخودم همه چیو حل میکنم ،از شب خیلی میترسم از اینکه نمیتونم بیدارشم .ادم تنبلی هستم حوصلمو بچه رو نمیکشه دروغ نمیتونم بگم. ولی زندگیم خیلی لنگ شده همش باید شب رو براساس برنامه مامانم بچینیم از خونه زندگیم افتادم مامانم یه شب نتونه بیاد خونه ما،ما باید بارو بندیلوببندیم بریم بمونیم خونه اون ،متنفرم ار خونه کسی موندن. همسرم نیگه زیاد سخت میگیری ... الان ک اینو مینویسم دیگه از شرایطم خسته ام نمیدونم باید چیکا. کنم

بارداری فرزندپروری زایمان حاملگی