واقعا دیکه دارم کم میارم اصلا نمیدونم چکار میکنم روال زندگیمو به کل از دست دادم از وقتی که دخترم به دنیا اومده. من هیییچچچیییی از بچه داری حالیم نیست هیچیزی بلد نیسدم مامانم همش ساپورت میکنه الان دوماه و خورده اییه باور میکنی هرشب بدون استثنا مامانم میاد خونمون میخابه شبا بچمو شیر میده( کمکی هم میدم همراه شیر خودم) پوشکشو عوض میکنه لباساشو هوض میکنه منم عین الاغ فقط میخابم ،هیچ همتی ندارم حتی یه شب بدون مامانم بگذرونم. هی میخام خودم گلیممو از آب بکشم بیرون میبینم همسرم زنگ زده مامانمو آورده خونه شب. من بخامم همسرم نمیزاره ،همش میگه بزار بیاد نه من نه تو هیچی حالیمون نیست از بچه. طول روزخودم همه چیو حل میکنم ،از شب خیلی میترسم از اینکه نمیتونم بیدارشم .ادم تنبلی هستم حوصلمو بچه رو نمیکشه دروغ نمیتونم بگم. ولی زندگیم خیلی لنگ شده همش باید شب رو براساس برنامه مامانم بچینیم از خونه زندگیم افتادم مامانم یه شب نتونه بیاد خونه ما،ما باید بارو بندیلوببندیم بریم بمونیم خونه اون ،متنفرم ار خونه کسی موندن. همسرم نیگه زیاد سخت میگیری ... الان ک اینو مینویسم دیگه از شرایطم خسته ام نمیدونم باید چیکا. کنم

بارداری فرزندپروری زایمان حاملگی

۸ پاسخ

منم بیست روز مامانم اینا خونمون بودن کمک میکردن ولی الان خودم خونه مامانم اینام ولی پوشک شیر و لباس عوض کردن همشو خودم انجام میدم گاهی وقتا مامانم لباساشو میشوره گاهی وقتا خودم بیشترم بغل خودمه شبا ک کلا خودم بیدار میشم منم اول میترسیدم لباساشو عوض کنم ولی کم کم یاد گرفتم

همیشه اولینبار سخته
برعکس من از شب اول خودم بیدارمیشدم باهرتکون بچه وحشت زده بیدار میشدم مامانمم میگفت ک ول کن چیزی نیس دوساعت یبار الارم میزاشتم فقط پوشکشو بلد نبودم اونم ۱۰ روز مامانم عوض کرد یک هفته همسرم حالا وقتی همسرم خونس من میشورم اون میموشونه وقتاییم ک خونه نیس تنهایی اوکیم

عزیزم مادر اون بچه شمایی نه مامانت
مامانتو بفرس بره خودت ب بچت برس
بچه گناه داره بچه مادرشو میخاد
شما شبا گوشتو کوک کن هر دوساعت تک تاب بش شیر بده اصلا سخت نیس
سعی کن اگ شیر خودتو نمیخوره شبا قهوه بخور بتونی بی خابی بکشی

اینجوری برای خودت سخت تره... روزی ک مامانم میخواست بره شوهرم اصرار میکرد ک مامان بمون بچه کوچیکه خطر ناکه من به مامانم گفتم برو بالاخره ک چی هرچی بیشتر بمونی من وابسته تر میشم وقتی رفت خدا توانایی منو ده برابر کرد تو خودم نمیدیدم اصلا بتونم کاری کنم ولی شکر تونستم ...بنظرم به مامانت بگو بجای اینکه کاراشو بکنه تو بیدار کنه و کمکت کنه تا خودت کم کم یاد بگیری بالاخره ک چی چن روز چن سال؟ نمیشه ک بچه هر روز چالش جدیدی داره کمر همتو ببند

من اصلا بلد نبودم پوشکش کنم هی منو از خواب بیدار میکردن شیرش میدادم میترسیدم مای بیبیش کنم یهو اونا رفتن من موندمو هلن تا یکی دوماهم از بس کوچولو بود نمیتونستم بشورمش یا لباسشو عوض کنم شوهرم انجام میداد ی روز مهمونی دعوت شدیم مجبوررررر شدمممم لباسشو عوض کنم ی روزم ببخشیدا کلی پی پی کرد من گیج شده بودم نمیشد با دستمال پاکش کرد بردمش زیر اب شستمش نمیدونم بچه چش شد شروع کرد گریه کردن منم تا ی هفته سر اشکایی ک ریخت افسرده بودم ولی بعد ترسم ریخت ی شب دل بکن ب مامانت بگو نیا دیگ اوکی میشی نترس از هیچی نترس خدا توانشو میده✌️✨

حالا فکرمیکنی خودت تکی جور بکشی ، بعدا ازت تقدیر میشه/=
بذار مامانت بیاد عوضش خونت تحویلش بگیر خوراکی جات و خوشمزه جات واینا که بنده خدا راحت باشه ، همین

عزیزم ما هم بچه اولمون ولی همون‌چند روز اول فقط کمکی داشتیم بعدش فقط خودم تنها بودم به نظرم خودت کم کم کارا انجام بده یادمیگیری و میبینی هر چند کم میخوابیم ولی،شیرینه بچه داری

عزیزمـ منم خیلی میترسیدم ولی سعی کن توام همراه ـمامانت بیدار بشی شبا و ازش بخواه تو طول شب بیدارت ـکنه کاراشو انجام بدهـ منم سنم پایینه و میترسیدمـ یه هفته ام رفتم خونشون خوابیدم 10روزم اون اومدولی الان چندروزه دگه خودم و همسرمیم ببین بچه رو دورتر از خودت بزار و بخواب هرموقع کار داشت گریه میکنه اصلا نترس

سوال های مرتبط