من گهواره رو پاک کردم و فکر کنم یکی از بهترین کارایی بود که برای آرامش خودم کردم 🥹🤍

یه مدت بود هر بار می‌رفتم تو برنامه، به‌جای اینکه آروم‌تر بشم، با یه عالمه فکر و «نکنه» برمی‌گشتم بیرون. یکی یه راهکار می‌داد، یکی یه چیز دیگه؛ بعضی وقتا هم با اطمینان درباره چیزایی نظر می‌دادن که اصلاً درست نبود. بعد من می‌موندم و هزار تا فکر:
نکنه میران رفلاکس داره؟ نکنه حساسیت داره؟ اینو تو شیردهی بخورم یا نخورم؟ نکنه من دارم یه کاری رو اشتباه انجام می‌دم؟ 🥲

آخرش دیدم واقعاً ارزش نداره ذهنمو درگیر این همه آدم و نظر و انرژی متفاوت کنم. چیزایی که لازم باشه رو از آدم متخصص می‌پرسم و بقیه‌ش رو رها می‌کنم.

البته من هر چند وقت یه بار میام یه سر به دوستام می‌زنم، مثل امروز 🥹❤️ ولی دیگه نمی‌خوام خودمو درگیر این همه حرف و انرژی منفی کنم.

می‌خوام بیشتر حواسم به خودم و میران باشه، از این روزامون لذت ببرم و بذارم مامان بودنم با آرامش بیشتری بگذره. 🤍🌱

تصویر
۲۱ پاسخ

اخی عزیزم دلم🥺دقیقاهمینه که میگی 🥺❤️ آدم یه جایی می‌فهمه اگه خودش حالش خوب نباشه، نمیتونه از بچه‌شم اونجوری که دلش می‌خواد مراقبت کنه. به نظرم باید یاد بگیریم مامان بودنمون رو زندگی کنیم، نه اینکه توش خودمونو گم کنیم
ولی بهمون سربزن میتراجان🥺 میبوسمت😘

حرفات کاملا درسته..ولی من پاک نکردم عوضش خیییلللی کمتر میام ینی وقت نمیکنم ک بیام🤒😁

میتراااا جانمممم میس یو😍♥️میرانو ببوس

سلام دختر نیستی چرا حالت خوبه نگرانتم

احتمالا گوش درد داره اگه سبزه

میران جان🤍

قررربون ریختت برم جوجهههه دستات و میخوری😘😘😘
کاش قبلش خبر میدادی ادم نگران نشه😒بیتلبیت
ولی بهترین کار رو کردی، منم موقعی که نمی اومدم گهواره خیلی حالم بهتر بووود

آخه قوربون عکسای قشنگتتتتت🥹🥹🥹🩵🩵🩵مبارکه ۳ ماهگیتتتت قلبممم🩵✨️🩵✨️

من که اهمیت نمیدم به این راهکارها
اتفاقا وقتی میبینم همه بچه ها شبیه دختر منن آروم میشم و نگرانیم کم میشه

دخترم هم شیر خشک میخوره هم شیر خودم شکمش هم دو ماه بیشتر سبز کار میکنه یعنی انگار سبز و کمی زرد قاطیه کمی هم سفت بود یعنی نه شل نه سفت هر دو روز هم کار میکنه هر وقت هم میبرم دکتر فوق تخصص نوزاد میگه عادیه هیچ مشکلی نداره حالا دیروز کمی انگار آبکی بود استرس گرفتم ممکنه بخاطر دندون باشه چون انگار داره دندون در میاره

ب نظر من خودت نباید اهمیت بدی البته که اصلا پرسیدن سوال اشتباهه.منظورم سوال های تخصصی چون هر کسی به چیزی میگه و ذهن اشفته میشه باید بچه رو ببری دکتر وقتی چیزای تخصصی بپرسین بعله ک هرکس طبق تجربه خودش یه چیزی میگه و بعضی ها هم سریع ب حرف همه گوش میدن .دیروز دیدم یه مامانه نوشته بود ب بچه ۴ ماهه سوپ ماهی داده چون اینجا یه نفر بهش گفته.خب زن حسابی عقل خودت کجا رفته هر کی هرچی گفت باید گوش بدی؟اینجور ادم ها نه تنها اینجا توی جامعه و پیش اطرافیان هم اذیتن چون ب حرف همه بها میدن

میتونم یه سوال بپرسم در مورد نی نی تا شنبه که ببرمش دکتر

وای خدا چه عکس نازی آخه😍😍🥹🥹

نکنه کلا بری دلم برات تنگ میشه کجا داشته باشمت🥺🥺

عزیزدلم چ عکس قشنگی♥️♥️♥️

اتفاقا من خوشم میاد و میام پیام هارو میخونم البته هرکدوم واسم جذاب باشه و درکل آدمی نیستم که نظر دیگران خیلی روم اثر بزاره. واسه سرگرمی میام. بهتر از اینستاگرامه 😄

من فقط میام متنارو میخونم تموم

زیاد فکرتون درگیر اینا نکنید

اینقدر از دیشب ذهنم درگیر بود کلی انرژی منفی گرفته بودم که الان که میخواستم برم مسافرت با کلی دلشوره و استرس همراه بود

من امروز همین تصمیم رو گرفتم پاکش کنم،انقدر که ذهنم اشفته شده

چقدر بجا بود 🥺❤

سوال های مرتبط

مامان اَبرا مامان اَبرا ۷ ماهگی
*سلام مامان قشنگا...🤍*

*دلم برای اینجا تنگ شده بود...🌱*

این چند روز هر بار می‌خواستم یه چیزی براتون بنویسم، یا ابرا بیدار می‌شد، یا علیار می‌گفت: «مامان بیا بازی کنیم.» 😅

بعد که شب می‌شد، فقط دلم می‌خواست چند دقیقه بشینم و به هیچ‌چیز فکر نکنم...🫠

با خودم گفتم مطمئنم خیلی از شماها هم این حس ها رو تجربه کردین.

*یه وقتایی مادر بودن از بیرون خیلی قشنگه...
ولی فقط خودمون می‌دونیم پشت اون لبخندها، چند ساعت بی‌خوابی، چند تا غذای نصفه، چند تا چای سرد شده و کلی خستگی قایم شده...🥹*

منم دقیقاً این چند روز وسط همین روزا بودم.

بین شیر دادن به دختر کوچولوی سه ماهه‌م 👶🏻
و بازی کردن با پسر سه سال و نه ماهه‌م که انرژی تموم‌نشدنی داره. 🧸💙

ولی یه چیز قشنگی که مادر بودن بهم یاد داده اینه که...

*قرار نیست بهترین مامان دنیا باشیم.
قرار نیست همه کارا رو بی‌نقص انجام بدیم.*

همین که هر روز با عشق کنار بچه‌هامونیم و سعی می‌کنیم یه ذره بهتر از دیروز باشیم، *یعنی داریم بهترین خودمون رو می‌ذاریم. 🤍*

از امروز دوباره کنار همیم...🥰

مثل قبل، از تجربه‌های واقعی خودم براتون می‌گم، از بازی‌ها، اسباب‌بازی‌ها، دغدغه‌های مادرونه و هر چیزی که فکر کنم به درد یه مامان می‌خوره.💚

دلم می‌خواد اینجا فقط یه کانال معرفی محصول نباشه...
*دوست دارم یه گوشه امن باشه که هر وقت پیامش رو باز می‌کنین، یه چیز مفید یا یه حس خوب با خودتون ببرین. 🤍🌿*

راستی...

اگه این پیام رو تا آخر خوندی، فقط یه 🤍 بزار.
مامان حلما✨ مامان حلما✨ ۴ ماهگی
دیشب سر اینکه خونه از خودمون نداریم خیلی ناشکری کردم و چرا انقد همه چیز گرونه و هی داشتم حرص می‌خوردم و اینا ، امروز صبح تایپکای یکی از مامانا رو خوندم که نوزادش مشکل مادرزادی داره و خیلی گریه کردم ، دارم به این فکر میکنم که خیلی آدم ناشکریم خداروشکر که دخترم سالمه و هزار تا نعمت دیگه ای که خدا بهم داده و من کورم 🥲 گفتم بگم شاید کسی دیگه هم باشه که مثل من حواسش به نعمت های خدا نیست ،خدایا شکرت واقعا، تصمیم گرفتم از امروز هر روز شکرگزاری انجام بدم قبلنا مجرد بودم انجام میدادم می‌خوام دوباره شروع کنم 😍✨ یه جا خونده بودم اینجوری انجام بدید :
هر روز ده تا از چیزهایی که به خاطرش خدارو شکر می کنید بنویسید و بعدش سه بار شکر کنید : مثال خدایا شکرت که میتونم نفس بکشم ( هر چیز کوچیک‌و بزرگی می‌تونه باشه ) خدایا شکر خدایا شکر خدایا شکر
اینجوری نوشتنش هم کمک می‌کنه به جذب خواسته ها چون شکر نعمت نعمتت افزون کند هم اینکه خیلی حس خوبی به آدم میده تمرکز آدم رو می‌بره سمت داشته ها و چیزای مثبت 😍✨
ببخشید انقد پرحرفی کردم و رفتم رو منبر😂😂😂
مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم