تجربه زایمان دوم
پارت ۲

دیگه هی دردام بیشتر میشد منم گفتم احتمالا درد الکی هست چون هنوز یک سانت بودم هفته قبلش که رفته بودم دکتر میگفت وزن بچت کمه استراحت کن که تا دوهفته دیگه بشه ۲۷۰۰ ساعت گرفتم هر دردم پنج دقیقه یبار میگرفت و یک دقیقه طول میکشید تا اروم بشه رفتم دوش گرفتم دردش دیگه غیر قابل تحمل بود زنگ شوهرم زدم باشگاه بود ماشین هم نداشتیم گفت طول میکشه اگه دردت زیاده زود بیام گفتم نه کارت انجام بده الکیه دردم تا مادرشوهرم فهمید من میگم درد دارم گفت ای فشارم رفت بالا قندم رفت بالا پاشو برو دکتر من جرئت نداشتم دیگه چیزی بگم فقط با هر درد شکممو میچسبوندم به بخاری که کمی اروم تر بشه شوهرم ساعت ۹اومد رفتم بیمارستان نوارقلب که گرفت گفت هشتا درد داری باید سریع بستری بشی مسکن بگیری چون بچت وزنش ۲۵۰۰هست احتمال داره نارس باشه بره دستگاه منو میگی فقط گریه میکردم مسکن که زدن اومد بالا سرم دست گذاشت شکمم گفت درد داری منم واقعا اروم شده بودم گفتم نه گفت پس یه نوار قلب بگیریم اگه خوب باشه تا صبح مرخصت میکنیم منم خوشحال به شوهرم زنگ زدم ساک بچرو نیاره من تا صبح مرخصم اونم رفت خونه که بخوابه همین که نوار قلب گرفتن دردام شدید تر شده بود و چهار سانت شده بودم که گفتن سریع بگو شوهرت برگرده باید بری عمل منم مثل بید میلرزیدم شوهرمو که دیدم کمی اروم شدم چون از قبل به دکترم گفته بودم از بیحسی و سوند میترسم توی اتاق عمل اومد داشت باهام حرف میزد که یهو گفتن بخوام گفتم عه بیهوشم میکنید گفتن نه بیحسی زدیم من اصلا نفهمیدم و بعد سوند گذاشت برام و عمل شدم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۲ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۶ ماهگی
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۳ ماهگی
زایمان(سزارین ) پارت دوم
بعدش زنگ زدن دکترم ساعت ۱۱شب بود که گفتن وضعیت مو ۳۷هفته بودم دکتر گفت بدین با خودش حرف بزنم با خود دکترم حرف زدم گفتم وضعیت مو که گفت دیگه نرو خونتون بمون بیمارستان بستری شو گفتم نمیخوام نزدیک بیمارستان فامیل زیاد داشتیم رفتیم خونه یکیشون دکتر گفته بود تا وقت نامه امم هر روز برم آن اس تی جمعه ۲۶اردیبهشت ساعت ۱۰از بیمارستان زنگ زدن که بیا آن اس تی گفتم صبحانه بخورم بیام یهو احساس کردم ازم نصف استکان آب ریخت رفتم سرویس دیدم یکم آب با ترشح بزرگ سفید با رگه های قهوه ای اومد نگران شدم زیاد رفتم بیرون به شوهرم و فامیلمون گفتم گفتن شاید کیسه آب باشه رفتیم بیمارستان سریع آن اس تی گرفت خوب نبود معاینه کرد همون یک سانت بودم تست آمینو شور گرفت مثبت شد و من از استرس مردم نامه رو گرفتن و پرستار اومد گفت کیسه آبت سوراخ شده و ۳۷هفته و ۱روز بودم گفت واسه هزینه مشکلی نداری و شاید بچه بره دستگاه گفت زیر ۳۷میره ولی ۴۰هفته هم داشتیم رفته گفتم نه واسه هزینه مشکلی ندارم سریع پرونده تشکیل دادن زنگ زدم مامانم گفتم بیا سریع می‌خوانن ببرن عمل بعدش گوشیم همراهم بود به شوهرم زنگ زدم پشت در بلوک زایمان بود گفتم می‌خوان ببرن عمل بعد دیدم خودشون صدا زدن شوهرمو که برو پرونده باز کن سریع
مامان فسقلی 🎀 مامان فسقلی 🎀 ۱۱ ماهگی
توی اون پنج دقیقه که ول میکرد من خوایم می‌گرفت و فقط میخواستم بخوابم 😂😑
تا می‌گرفت شروع میکردم داد زدن یه جور داد میزدم خودم خندم می‌گرفت 😄 ولی ته دلم خیلی خوشحال بودم که دیگه وقتشه و اصلا باورم نمیشد نزدیکه دخترمو ببینم 🥺💞
تو طول دردام واقعا وجود همسرم خیلی خوب بود وقتی دردم می‌گرفت بیچاره رو چنگ میزدم و یه جورایی روس خالی میکردم دردمو 😂😑
توی طول یکی از دردام زود به ماما همراهم زنگ زدم تا هم بهم امیدواری بده هم بگه چیکار کنم گفت که تاجایی که میشه دردارو تو خونه تحمل کنم و نرم بیمارستان چون اونجا انقد معاینه میکنن آدمو اذیت میکنن منم خودم قبول داشتم و اصلا فضای بیمارستانو خوشم نمیومد تا ساعت هست دردم تحمل کردم و دیدم دیگه نمیشه و غیر قابل تحملخ چون فاصلشون خیلی بهم نزدیک شده بود و هر چهار دقیقه می‌گرفت وقتی می‌گرفت کل شکمم درد می‌گرفت و پایین شکمم منقبض میشد همون درد پریودی و خیلی شدید تر 😮‍💨
ساعت هشت بود که رفتیم بیمارستان زود رفتن بخش زایشگاه اونجا یه پرستار معاینه کرد فکر میکردم الان میگه دو سانتی 😂
چون بقیه چیزی در مورد طبیعی به من گفته بودن که من فکر میکردم فرایندش خیلی بیشتر از اینا باشه برای باز شدن دهانه رحم ولی خداروشکر چهار سانت باز شده بود سریع نامه بستری دادن لباسامو عوض کردن زنگ زدم ماما همراهم اونم خیلی ذوق کرد که تونستم تا چهار سانت تو خونه تحمل کنم گفت که زود میاد و یه عالمه بهم انرژی داد 🥺🤍
رفتم اتاق درد و خودم تنها بودم پرستار سرم و نوار قلب رو گذاشت که همزمان وصیت بچه هم چک بشه توی اون نیم ساعت که ماما همراهم بیاد و من تنها بودم واقعا اون تنهایی وحشتناک بود فقط داد میزدم و هیچکدوم از پرستارا نمیومدن ببین چه خبره
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۳ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...
مامان بهار مامان بهار ۲ ماهگی
تجربه سزارین سوم من
رفتم مطب دکتر ۳۶هفته و ۳روز بودم که نامه بگیرم برا ۲هفته بعد که یهو رقتم دکتر ضربان قلب گوش داد دست زدبه شکمم گفت درد نداری گفتم این درد عادیه همیشه دارم گفت همیشه همین دردو داری!؟ گفتم اره گفت این ینی الان هر ۲ثانیه انقباض داری درواقع بچه داره بدنیا میاد ولی واقعا درد زیادی نداشتم گفت همین الان پاشو باید بریم بیمارستان.من با خواهرم و پسر اولم رفتیم خونه سریع وسایلو گرفتیم با شوهرم و خواهرم و پسرم رفتم سمت بیمارستان پسردومم هم سپردیم دست خانواده...رفتم زایشگاه تا اونموقع استرس نداشتم چون تجربه کرده بودم ولی این سری همچی فرق داشت...سوند رو بهم زد خیلی خیلی درد داشت سری های قبل اصلا درد نداشت.‌‌... پاهام میلرزید خیلی زود بهم سوند رو وصل کرد تا اتاق عمل اماده بشه نیم ساعتی طول کشید به پرستار گفتم حس دفع دارم رفتم سرویس ابگرم گرفتم رو جای سوند خیلی خیلی اروم تر شد تا صدام زدن برای رفتن به اتاق عمل...تو مسیر خانوادمو دیدم و رفتم تو اتاق عمل چون پنیک داشتم دکتر اطلاع داده بود و پرسنل باهام خیلی رفتار مهربونی داشتن رو تخت گذاشتنم امپول بی حسی سری های قبل اصلا درد نداشت متوجه نشدم ولی این سری انگار مار نیشم زد سوختم و درد گرفت ولی خب پاهام بی حس شد درد سوند رفت حس بهتری داشتم. بچه رو بدنیا اورد حرکات شکم و دست و حس میکردم ولی دردی نداشتم