۸ پاسخ

من بلند شدم گفتم ببخشید نوبت ما هست ، گفت من نوبت ۲ هستم من باید برم داخل ، گفتم هیچ بایدی در کار نیست ، شما دیر اومدین الانم‌ شماره ۲۷ رفته بعدشم نوبت ما هست ، گفت نمیبینی دختر حالش بده؟ من باید برم ، نمیذارم‌شما بری!!!! از این لحن حق به جانبش خیلی بدم اومد گفتم‌خانم محترم دوباره میگم که بایدی وجود نداره ، شما میتونی صبر کنی بعد ما برید ، قبل شما هم دونفر شرایط شما رو داشتن اومدن من گفتم مشکلی نیست برید داخل ، ولی الان دخترم کلافه شده دیگه نمیتونم‌بیشتر صبر کنم
گفت‌ اصلا نمیذارم‌بری داخل ، منم آدمی که اصلا حرف زور تو سرم نمیره... گفتم خانم من به شما اجازه نمیدم بری داخل
خلاصه یهو برگشت گفت باشه تو برو ولی شعور نداری ، وقتی شعور نداری همین میشه!!!! 😐😑
گفتم‌خانم مودب باش ، توهین نکن ، دوباره شروع کرد هی گفت بیشعوری و شعور نداری ، منم گفتم شما هم شخصیت خانوادگیتو داری نشون میدی ، ۴ روز دیگه دخترت بزرگ‌میشه ، میشه عین خودت همین‌قدر نامحترم ، که وقتی‌ یکی از حق خودش دفاع کرد به خودش اجازه میده توهین کنه و دیگه به هیچ حرفش اهمیت ندادم... بماند که چند باز دیگم گفت شعور نداری..‌‌‌.
خلاصه من اول عذاب وجدان گرفتم که شاید دخترش بدحال بوده عصبی شده ، من باید اجازه میدادم ، بعد گفتم نه هرچقدرم وضعیت بد بوده نباید بی احترامی میکرد و به خودش حق بده هر موقع اومد سریع میره داخل....
تو راه برگشتن دخترم‌گفت مامان منم میخوام مثل تو باشم هر کسی بهم زور گویی کرد از حقم دفاع کنم ، حتی اگه اون عصبانی باشه 😅😅😅 منو میگی قلب و چشمام اکلیلی شده بود ، گفتم مامان جان اول از همه خودت مهمی ، اگه دوست داشتی میتونی مهربونی کنی یا نکنی


دستم‌خسته شد از بس تایپ‌کردم.... حالا نظر شما چیه؟

بهترین کارو کردی دیدم گفتی پشیمونم ۴تا درشت بارش نکردم ولی همون بهترین کاره که نکردی جلو بچت هم یاد دادی بدون درگیری فش و ناسزا گفتن میتونی از حقت دفاع کنی

کارت درست بوده.و رفتارتم صحیح

رفتارت عالی بود
منم مث شمام حرف زور تو کتم نمیره

لایک داری 🙂😂

رفتارتون خیلی سنجیده و عالی بوده احسنت به شما

به نظرم خوب حرف زدی و خوب خودتو کنترل کردی

خوب حرف زدی بخدا من دهنم چفت و بست نداره اولو اخرو میگم

سوال های مرتبط

مامان لیانا مامان لیانا ۴ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها