۸ پاسخ

الحمدالله پدرِ عزیزتر از جانم همیشه با شوخ طبعی تمام حس ناکافی بودن رو بهمون القا میکرد و ما هیچ وقت هیچو جدی نمیگرفتیم !
حتی پیک نوروزی رو !
برمیداشتیم میگفت جون عمه اتون می‌نویسید و میخونید هرچی در طول سال خوندین این ۱۳ روزم میخونید ! (حالا درسمون بد نبود ۵_۶ تا ۲۰ رو داشتیم توی کارنامه ولی خب به چشمش
نمی‌آمد)
😃

مسافرت نه
ولی تو مهمونیا میبردیم🥲

حالا پسر من چهارشنبه مشقاش تندتند مینویسه شرط میکنه که جایی رفتم حق ندارین کیفم بیارید

یادم رفته بود داغ دلم تازه شد😕

من نمیبردم یادمه یه سالی عید رفتیم روستای مادری کل عید خوش گذروندم ۱۴ ام افتاد جمعه از صب گفتم می‌نویسم می‌نویسم آخرم برداشتم. دفتر کتابام سفید بردم🤣

من‌ خودم عین خجسته هاکتابامومیبردم ولی دریغغغ از یه خط درس خوندن😁

من سال اول دبیرستان رفتم مشهد قشنگ همه ی کتاب ها م رو برداشتم بردم خدا شاهده اگه یه دونه ش رو باز کرده باشم بردم و آوردم

واقعا کتاب درسی میبردیم تو مسافرتامون😐😐😐😐😐

سوال های مرتبط

مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
پارت دوم
کتاب مادر یک دقیقه ای

یادتون بیاد از زمانی که کارنامتون رو می‌بردین خونتون، احتمالا از بین ده تا درس پنج تاش ۲۰ بود، سه تاش ۱۷ و یکی ۱۵ و یکی ۹
خب قطعا اون چند نمره خوب اصلا توسط والدین ما دیده نمیشدن
چه حجم استرسی به ما وارد میشد

خب این کتاب چی میگه؟؟
مادر یک دقیقه ای با دیدن کارنامه بچه، میگه وااای تو پنج تا درس رو ۲۰ گرفتی و سه درس ۱۷
این واقعا خوشحال کنندس
چقدر عالی واقعا مشخصه که خیلی تلاش کردی حتما خودت هم از داشتن نمره ۲۰ خیلی حس خوبی داری؛ حالا باید برای داشتن این نمره ۲۰ تو کارنامت حسابی جشن بگیری و امروز بازی کنی
بعد از اتمام اون روز
در روزی که برای هدف‌گذاری مشخص شده به کودک میگیم خب حست از داشتن نمره ۲۰ چی بود؟ از داشتن نمره ۹ چی بود؟ و قراره چه برنامه ای براش داشته باشی؟

( من خودم یادمه یه بار یه امتحان ریاضی ک بیشتر سوالات هوش بود معلم کلاس پنجم ازمون گرفت، من ۱۱ شدم بیشترین نمره کلاس و بقیه همه ۴ و ۵ شدن، و مامان و بابام به شدت منو دعوا کردن!! من تا چند روز استرس داشتم و ریشه الان استرسی بودنم هم قطعا یکیش برمیگرده به این موضوع ها)
مامان سام مامان سام ۵ سالگی
سلام شبتون بخیر
میخوام یکم درددل کنم
من ۳۷هفته باردارم و یه پسر ۵ساله هم دارم
نمیدونم من خیلی حساس شدم یا شما هم جای من بودین اینجوری میشدین
ما ۳تا خواهر و مامانم توی اینستا یه گروه داریم که واسه هم کلیپ میفرستیم
چند وقته خواهرام و مامانم همش کلیپ بچه دزدی یا تجاوز به بچه رو واسم میفرستن میگن مواظب بچت باش.گفتم بابا منم مادرم مواظبم هیچ وقت نمیزارم از جلو چشمام بره اونور تنها جایی نمیزارمش
دیشب همون خونه مامانم بودیم خوشحال که بعد مدتها دورهمیم.یهو خواهرم گفت یه مرده به یه پسر بچه ۵ساله تجاوز کرده بعد گردنشو زده و با لاستیک اتیشش زده.من یهو حالم خراب شد به شوهرم پیام دادم اومد دنبالم تا صبح نخوابیدم و اشک ریختم صبح میگم اینچیزا رو واسه من تعریف نکنین من بهم میریزم دیشب فشارم ۱۵ بوده بهشون برخورده ما واسه خودت میگیم بعدا یه چیزی نشه بزنی تو سرت.
از دیشب دلم میخواد واسه اینجور بچه های بیگناه بترکه همش اشکم میاد یواشکی میام توی اتاق تا پسرم اشکمو نبینه
نمیدونم چیکار کنم چجوری بفهمونم که بهم دیگه نگن و بهشون هم برنخوره😭😭😭