۱۵ پاسخ

اوهوم دقیقا دختر منم بخدا همینه وقتی شوهرم از کار میاد میگه بابا انقد ذوق میکنه یعنی اگه بامن دست بده منو بغل کنه زود تر گریه میوفته😅😅 بچه ک نیاوردم هوووو آوردم برا خودم😂😂

نه ساحل بیشتر ب من علاقه داره

من دختر ندارم ولی پسرم شدیدا باباییه🤧😂

دختر منم همینه باباش و میبینه انگار دنیارو بهش دادن یه ذوقی میکنه که

اصن بی حد و مرز عشق ب باباش داره و بابای خودم
ب بابام میگه بادا
ب باباش میگه بابا
من اصن نیستم براش
حالا موقع پسرم بی حد و مرز عاشق من بود اصن انگار باباش وجود نداشت😆

دختر منم همینه چنان ذوق میکنه که نگمم

دخترمن باباش میامیرقصه میره روبدنش درازمیکشه بازی میکنه

والا بچه ما که پسره هم همینطور انگار ما وجود نداریم وقتی باباش هست🤣🤣

دختر من یه مدت اینجوری بود تازگیا منو بیشتر دوست داره 🥲

کانال غذای کودک در روبیکا .🍲💕.
@food_babyy

عزیز من هم دختر هم پسر هیچی حسابم نمیکنن فقط باباشون
دخترم حسودتره مخصوصا اگه باباش دست منو بگیره

دختر من با باباش رابطه خوبی داره همسرمم خیلی براش وقت میزاره بازی میکنه ولی برعکس خیلی وابسته منه

اره دختر من خوراکی دستم باشه ازم‌میگیره میبره میده باباش وقتایی ک باباش خونه اس نزدیک من نمیاد

خواهر دست رو دلم نزار ! انگار باباش زاییده ش
کافیه از در خونه بیاد تو همچین ذوقی می‌کنه که بیا و ببین بعد باباش میگه این بچه که بیتابی نمیکنه گریه نمیکنه که! انقدر باهاش بازی می‌کنه که نگو

بله بله بله اصلا انگار من وجود ندارمممم🥲

سوال های مرتبط

مامان آوینا.آریا🌈 مامان آوینا.آریا🌈 ۱۵ ماهگی
بچه ها میشه راهنماییم کنین . دخترم خیلی پدرشو دوست داره و واضحه از من بیشتر دوسش داره و وابستشه .‌ باباش خیلی خیلی باهاش خوبه و اون والدی ک جدی هست مخصوصا تو تربیت من هستم تو خونه تا پدرش🫤🫤 حالا امشب من گفتم آوینا دیگ باید کم کم تو و داداش جاتون رو جدا کنین چون من و بابایی باید شبا پیش هم بخوابیم و اینکه شما بین ما هستین درست نیست و ب مرور ما از هم دور میشیم ها (دخترم خیلی با درک هست ) خلاصه فقط سر اینکع دلش میخواد پیش باباش بخوابه بهونه آورد و خواهش کرد تا موقعی که خوابش ببره باباش بره پیشش بخوابه . حالا داشت برا باباش یه قصه تعریف میکرد ک تا حالا من نشنیده بودم و نگفته بودم . گفت ک یه روز یه جوجه کلاغ با باباش زندگی میکرد باباش رفت بیرون بهش گفت از خونه بیرون نری . وقتی باباش رفت بیرون جوجه کلاغ رفت بیرون و گم شد بعد باباش کلی گشت دنبالش دید تو یه باغ دیگه مامانش اونو زندانی کرده . میره جوجه کلاغ رو نجات بده اونو هم پیشش زندانی میکنن و جوجه کلاغه با باباش همیشه زندانی میمونن قصه ی ما ب سر رسید کلاغه ب خونش نرسید 🫤🫤🫤 حالا خیلی فکرم درگیره ک چرا این قصه رو ب باباش گفت . آخر هم بهونه گرفت و با بغض و گریه و التماس یجور خوابید بتونه دست باباش رو بگیره و بخوابه ‌ ... هوف