۵ پاسخ

الهی بمیرم منم برای بچم کم وقت میزارم البته من بازی میکنم باهاش چون اصلا اجازه نمیده گوشی بردارم گوشی مو میگیره منم صبح تا شب گوشی رو جمع میکنم که نبینه ولی چون از وقتی نق نقو گریه کن بهونه گیره سرش خیلی داد میزنم خدا لعنت کنه منو 😭

الان باهاشون بازی کنی مهر و محبت بینتون زیادتر میشه، اگر اینکارو بکنی بزرگتر بشن بهت وابسته تر میشن و برن بیرون هر چی بشه میان تعریف میکنن اینو یه روانشناس گفته الان یادم نیس اسمش چی بوده
به نظرمن بخوای تو گوشی باشی چن وقت دیگه اونام یاد میگیرن و وابسته گوشی میشن
هیچی قشنگتر از بازی با مامانا نیست
تو مامان خوبی هستی که به خودت اومدی و از کارت پشیمونی. 🌹

منم دقیقا همینم ب گوشی خیلی وابسته شدم انگار ....
دخترام عاشق بازین من کم میذارم براشون...

اشکال نداره عزیزم از فردا انشالله باهاس بازی کن تونستی بچه ها عاشق بازی با مامان بابان این روزها هم میگزره دیگ کی مثل الانشون به ما نیاز دارن

آخی عزیزم 🥹❤️
خیلی مادر خوبی هستی که
حتما زمانتو کنترل کن
یه تایمی رو برا هرکدوم از پسرا بذار
مثلا بگو ده دقیقه میخام فقط نیکان رو بغل کنم
یا این نیم ساعت که نیکان خوابیده رو با نویان میگذرونم

سوال های مرتبط

مامان جوجه‍ طلآیی🐣 مامان جوجه‍ طلآیی🐣 ۲ سالگی
دیشب یکی از سخت‌ترین شب‌های بچه‌داری رو گذروندم.
چند شبه آرادو از شیر شب گرفتم و دیگه هم تابش نمی‌دم و دارم بهش یاد می‌دم خودش بخوابه. ولی دیشب… با اینکه پنج شب از شروع این روند گذشته بود، فوق‌العاده بی‌قرار بود.
هر نیم ساعت با گریه شدید بیدار می‌شد و شیر می‌خواست. وقتی می‌دید خبری از شیر نیست، خودش رو به در می‌کوبید که باز کنم و بره بیرون. وقتی منصرفش می‌کردم، آب می‌خواست و وقتی لیوان آب رو می‌دادم، روی من می‌ریخت و جیغ می‌زد.

ساعت شش صبح از شدت بی‌خوابی و خستگی دیگه نتونستم تحمل کنم و سرش داد زدم 😔😭
خدایا خیلی خسته‌ام… کاش مامانم کنارم بود که اینجور شب‌ها کمکم کنه.
ولی راه دوره و من تنها موندم. شوهرمم صبح باید می‌رفت سرکار، مجبورش کردم بره اتاق دیگه بخوابه چون بی‌خوابی براش خطرناکه؛ یه اشتباه کوچیک تو کارش می‌تونه جون آدما رو به خطر بندازه.

دست تنها بودم و خسته.
نمی‌دونم این روزا کی تموم میشه…
نمی‌دونم گریه‌های آراد از دندون بود، از دل‌درد یا چیز دیگه. فقط می‌دونم خیلی بی‌قرار بود بچم.

اینجور وقتا هول می‌کنم، نمی‌دونم باید چیکار کنم. حس می‌کنم خیلی بی‌تجربه‌م و یه مامان بد. خیلی خودمو باختم، خیلی… 😔
گاهی حتی به این فکر می‌کنم که کاش بچه نمی‌آوردم که حالا هم من و هم آراد این همه زجر بکشیم.
مامان roza مامان roza ۲ سالگی
سلام
اومدم یکی از تجربیاتمو باهاتون ب اشتراک بزارم
دوماه پیش رزا رو از پوشک گرفتم با اینکه میخواستم بعد از دو سالگی این کارو انجام بدم ولی ب دلیل آمادگی کامل خودش ظرف یک هفته از پوشک گرفته شد و این دوماه حتی یه بار خطا نداشته حتی تو مسافرت و مهمانی
الانم که 21ماهه شده 6روزه که از شیر گرفتمش (شیر مادر )
چند روزه که مدام تو خودش جیش می‌کنه و اصلا نمیگه که خیلی برای من جای تعجب داشت حتی سرش داد زدم کاری که هیچ وقت نمیکردم
مطالعه که مردم نوشته بود تغییر محیط یا استرس و اتفاق جدیدی می‌تونه باعث این موضوع باشه و خیلی نگران شدم و بهم ریختم که چرا
دقیقا از روزی که رزا رو از شیر گرفتم مهمان دارم و درست زمانی که باید ب رزا بیشتر اوجا میکردم سرگرم مهمان داری بودم
امروز دیگه بیخیال مهمونا شدم و مثل قبل چسبیدن ب رزا و کلی باهاش وقت گذروندم شاید باورتون نشه رزا فقط لج کرده بود با من و امروز شد همون‌ رزای سابق حتی یه بار تو خودش جیش نکرد

اگر بچه رو از شیر گرفتین مخصوصا شیر مادر حتما حتما اون مدت بیشتر بهش توجه کنید تا اون خلا پر بشه بعضی چیزا قابل برگشت نیست من شرمنده دخترمم که این چند روز حواسم بهش کمتر بود

یه پیشنهاد هم براتون دارم
کتاب تربیت بدون فریاد بی نظیره خیلی تاثیر گذاره اگه تونستید بخونید
مامان فسقلی👶 مامان فسقلی👶 ۱ سالگی
مامانا میشه بیاید یکم منو دعوا کنید شاید به خودم بیام نزدیک دوماهه انگار افسردگی گرفتم اولا فکر میکردم باردارم که خداروشکر انگار خبری نیست اینقده بیخیالم که حتی تستم نزدم هنوز من زیاد مادر خوبی نیستم چیز خاصی یاد پسرم ندادم کلمات محدودی میگه بازیای زیادی باش نکردم ولی حداقل تو خورد و خوراکش کم نمیذاشتم مدل به مدل درست میکردم روزانه همه مواد غذایی با برنامه بش میدادم ولی این دوماهه خیلی شل کردم از صبحم که بیدار میشیم تلویزیون روشنه😭😭😭دست خودم نیست مغزم درد میکنه از زندگیم بریدم خونه ام به حدی کثیفه که فقط راه میرم و میگم من تو کثافت زندگی میکنم ناامیدم این دوماهه شوهرم از صبح تا شب سرکاره حتی بعضی از جمعه ها جمعه هاییم که نبود ناچار بودم بریم دست بوس پدر و‌مادر گرامیش و کارای خونه بازم میموند 😭😭دلم خوش بود به این جمعه که گفتن باید بیاد الان مشکل من عذاب وجدانم تلویزیون دیدن پسرمه حالم از خودم بهم میخوره که اینقد ارادم ضعیفه اینقده خودم ضعیف شدم