۱۵
هرجا من بودم مهرزاد رو میفرستاد خرید و وقتی من نبودم،صداش میکرد تا پیشش بره.حس زنونگیم ندای خوبی نمیداد هرچند از شوهرم مطمئن بودم.رفتارهای مهرزاد کمی عوض شده بود، پشت ماشین مدل بالاشون که می نشست خودش رو گم میکرد و حرف از خرید خونه توی بالاشهر می زد.
اون روز قرار شد من تهران بمونم و توی اون سفر شمال همراهشون نباشم. حتی ملیحه رو که همدم خوبی برای من بود رو نبردن و قرار شد ما بمونیم و ساختمون رو از ریشه تمیز کنیم.اون دو هفته بهترین روزهای منو ملیحه شد.با هم دیگه از امکانات خونه استفاده می کردیم.توی اتاق مرسده میرفتیم و ادکلنش رو میزدیم.زندگی بدون ترس توی اون ساختمون خیلی لذت داشت.شبها روی تخت سلطنتی مرسده می خوابیدیم و باهم حرف میزدیم. ملیحه توی زلزله رودبار پدر و مادرش رو از دست داده بود و عموش اون رو به مرسده داده بود تا کارگر ویلای شمالشون بشه و بعد از چندسال باخودش میارتش تهران.هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشت و فقط کارگری و تمیزکاری بلد بود.
من براش از مدرسه و درس و آینده حرف می زدم و اون خوشش می اومد.
بعد از دوهفته به خونه برگشتند و اون شب مهرزاد حال و هوای عجیبی داشت.

۶ پاسخ

عزیز جواب بده
رمان هست یا واقعی؟

اسم رمانش چیه

جیگر ادم در میاآاد دیر پارت میزاری گلم

دست گلت درد نکنه ...👏👏👏
گلم ادامش رو زودی بزار 😍

پاک نکنی شب بخونم

زود به زود بزار🙏

سوال های مرتبط

مامان ملکاجون مامان ملکاجون ۱۲ ماهگی
📚📚
#داستان_شب

پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند پدر بزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.

یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!

یادمان بماند که:
"زمین گرد است..." 🙂❤️‍🩹

🌺شب خوبی رو براتون آرزومندیم،،،💚💚💚
مامان محدثه مامان محدثه ۱ سالگی
تا چند وقت پیش واقعا خواب دخترم معضل خیلی بزرگی برام بود به لطف یکی از مامان های گهواره تا حد زیادی مشکلم حل شد خدا خیرش بده. دخترم تا دو ماه پیش روی تخت کنار مادر می خوابید و کنارش هم بالش میزاشتم که غلت نزنه توی خواب، هر دو ساعت هم بیدار میشد واسه شیر خوردن یا کلا غر میزد. بعد یه روز خوندم توی گهواره یکی از مامانا نوشته بود از وقتی روی زمین می‌خوابه بچه اش راحت تر شده خوابش. منم گفتم بزار امتحان کنم. یه روز خودم و همسرم با بچه رفتیم روی زمین توی پذیرایی خوابیدیم. اون شب واقعا راحت خوابیدم هم خودم هم بچه. کلا دوبار بیشتر اون شب برای شیر بیدار نشد. خیلی راحت خوابید همه اش توی خواب لول میزد هرجا دلش میخواست می‌رفت منم کاری نداشتم بهش روی شکم می خوابید و خلاصه راحت خوابید. واقعا تجربه مفیدی بود برام و خیلی بهم کمک کرد. یا اینکه هنوزم هر از گاهی یکم اذیت می‌کنه دخترم توی خوابیدن اما حداقل وقتی می‌خوابه دیگه مثل قبل برای شیر زیاد بلند نمیشه و توی خواب هم از ناله و غر خبری نیست ☺️
مامان زندگیم مامان زندگیم ۱ سالگی
خانما شما بیاید قضاوت کنید
پسر من پنج ماهش که بود تشنج کردم ما بردیم بیمارستان اونجا بستری شد بدون تب تشنج کرد یهو
بعد از اون دارو بهش تجویز کردن دکترا
مرخص که شد از بیمارستان سرما خورد چون تو بیمارستان ویروس بود پسر منم گرفت مت گفتم می خوام ببرم مطب خصوصی
شوهرم گفت می بریم دولتی رایگان خوبش می کنیم
مادرم گفت خودم پولشو میدم
بزار بچه رو ببریم دکتر
بماند چقدر من دلم خون شد تو این مدت بااین بچه
بماند
الانم پسرم دوباره سرماخورده از صبح آبریزش و سرفه داره
به شوهرم که گفتم می خوام ببرمش دکتر چون خونه بود شوهرم
گفت نمی خواد ببری گرونه مطب خصوصی
بعد زنگ زدم به مادرشوهرم
اونم برگشته می گه ببرنش بیمارستان دولتی
خصوصیا گرونه
من که ۳۰ سال پیش بچه هامو می بردم مطب خصوصی ارزون روده قدیم
الان گرونه ببرمش دولتی

منم به شوهرم گفتم شما خانوادگی گدا گدولین
یعنی انقدر بدم اومده از خودشو خانوادش که یعنی داد می خوام بکشم
خودم مریضم پاهام واریس داره خیلی ببخشید
تو خونه مثل سگ دارم کار می کنم خیلی اذیتم می کنه
تیکه زیاد می ندازه
دیگه امروز گفتم طلاقم بده نمی تونم