خاطره زایمان قبلی پارت ۳:
تارفتم بالاشوهرموپشت درنگه داشتن خودم رفتم داخل،اول صداقلب بچموگوش دادبعدبااینکه شیوکرده بودم ولی برای احتیاط بازشکمموشیوکرد،یه قوطی ادراربهم دادگفت نمونه توبگیربزارپشت در،ولباس اتاق عمل (یه گان صورتی بهم دادن ویه کلاه بدونه شلوار😬 )گفت ایناروبپوش،بعدنشستیم تونوبت(۶نفربودیم که دکترقراربودزایمانمون کنه وبه نوبت میفرستادنمون اتاق عمل)من نفرپنجم بودم،رفتم نشستم روصندلی ۳تاپرستاربودن کلی سوال پرسیدن ازم،فشارموگرفتن،تست کروناازم گرفتن،وبعدش بردنم روتخت خوابوندن آنژکت زدن برام روانکست سست دست چپم،ونمونه خون ازم‌گرفتن ونیم ساعت بعدش گفتن پاشونوبت عملته بریم اتاق عمل🥺یهودیدم وای من پاهام لخته گفتم من اینطوری نمیام یه شنل پوشوندن بهم وکمک پرستارمنونشوندروی ویلچرورفتیم سمت اتاق عمل،قبلشم شوهرمودیدم باهاش خدافظی کردم

وقتی رسیدم دراتاق عمل گفت بیاپایین،دمپایی هامم ازم‌گرفت وهروی همراه هاموصدازدنبودن(نگورفته بودن توماشین صبحونه بخورن😐😂😂)رفتم تواتاق عمل اینقدرپرستاراش خوش اخلاق بودن
یهوچشمم افتادبه نفرقبلی که داشتن بهوشش میاوردن وای ترس برم داشت،یهوپرستاره کشیدم اینطرف خندیدگفت نگاه نکن وکلی بام حرف زدن وذوق بچموکردن🥺

۴ پاسخ

چجوری بهوش میاوردن مگه😐

وای من برا کوتاژ اینقدر ترسیدم یه مرد داشت میبردم هی میگفتم الان میوفتم هی ویلچر بلند میکرد میگفت کو دیدی نیوفتادی مرد کچل هیکلی مردم از ترس

ینی چی ک نفرقبلیو به هوش میاوردن؟

چقد بیمارستان مهمه اخلاق پرسنل اینجوری استرس کم میشه

سوال های مرتبط

مامان گیسو🤰🏼💖 مامان گیسو🤰🏼💖 روزهای ابتدایی تولد
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۳ ماهگی
سلام دوستای قشنگم
من اومدم از تجربه عمل سزارینم و تجربه بیمارستان بگم بهتون امیدوارم به دردتون بخوره ❤
اول اینکه ۳۸هفته و صفر روز بچم به دنیا اومد با وزن ۲۹۰۰
الکی خودتونو خسته وزن گیری نکنید همش ژنتیک هست من بهترین تغذیه رو داشتم باز با این حال وزنش بیشتر نشد .
😅مامانای عزیز من اصلا شب قبل عمل نخوابیدم تو راه بیمارستان به همسرم میگفتم من تو اتاق عمل میخوابم انقد که بیخواب بودم خانوادمم به مسخره کردن من میگفتن حتما با استرس اتاق عمل میخوابی به همین خیال باش😑رفتیم پذیرش شدیم تو لابی منتظر موندیم و اومدن دنبالمون با همسرم تا جلو در بلوک زایمان بودیم بعدش من رفتم داخل و همسرم پشت در بود کل لباس در اوردن لباس اتاق عمل دادن و یه سری سوالات پرسیدن و سرویس رفتم و رفتم رو یه تخت دراز کشیدن فشارم و گرفتن و از بچه ان اس تی گرفتن و همه چی خوب بود قرار بود من اولین نفر اتاق عمل دکترم باشم و ده دقیقه دیقه برم اتاق عمل اما به دکترم بیمار اورژانسی افتاد و یه ساعت بعد بردنم اتاق عمل،قبل اتاق تو اون یه ساعت😅من خوابیدم تو بخش یه عالم مریض دیگه ام بود که وقتی پاشدم فقط یه نفر بود و پرستار گفت تو توابتو اوردی و چه ریلکس خوابیدی😑😑بعد از خوابی که کردم یواش یواش باید اماده رفتن میشدم و قبل عمل یه قسمت خیلی بدی بود به اسم سوند ،فک نمیکردم انقد درد داشته باشه یه درد خیلی بد و با سوزش شدید کاش میشد این سوندو تو بی حسی زد 😓😓
بعد سوند سوار ویلچر کردن و بردن تو بخش اتاق عملا روی تخت و منتظر اماده شدن اتاق عملم بودم که برم برا عمل و دکترمو دیدم و و یه سری پرستار سوال میپرسیدن
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۴ ماهگی
مامان دلانا فندق طلا مامان دلانا فندق طلا ۵ ماهگی
سلام مامان ها من اومدم تجربه سزارین بزارم
اول اینکه من از هفته ۳۰ بارداری حس میکردم خیلی یه چیزی به پایین شکمم قسمت مثانه فشار میاره رفتم سونوگرافی طول سرویکس اومد بود پایین با وجودی که خیلی رعایت کردم
قرار بود چهارشنبه ۱۹ فروردین سزارین بشم اما بخاطر شرایط که ممکن بود برق کم و زیاد بشه ۱۸ فروردین به دکترم گفتم میخوام سزارین بشم ۳۷ هفته ۵ روز بودم
صبح ساعت ۵ نیم با همسرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان آریا اهواز تا پذیرش شدم و فرستادنم طبقه بالا قسمت زنان و زایمان
ازمایش خون ازم گرفتن و لباس اتاق عمل تنم کردن و مدارک
سونوگرافی ها چک کردن حتما مدارک همراهتون باشه
ساعت نزدیک ۱۰ صبح شد صدام زدن رفتم برای اتاق عمل .من حقیقتش تو ۲۵ سال زندگیم اول بار بود که میرفتم اتاق عمل .راستی صدا قلب بچه هم گوش دادن و یه عالمه برگه پر کردم
وقتی داشتم میرفتم اتاق عمل حتی شوهرم حواسش به گوشیش نبوده زنگ زدم جواب نداد بهش پیام دادم دارم میرم اتاق عمل سریع خودش رسوند دم در اتاق عمل و بهم امید داد
رفتم تو اتاق عمل اینقدر پرستارها با محبت بودن که حد نداشت