۱۲ پاسخ

همه مردان روانی شدن
مرده شور همشون ببرن
متنفرم ازشون

من بم بجگت هرناچم تکیاباحساوکاربیته دسی

چکار بچه داره 🤬🤬🤬🤬🤬🤬

ای خوا عزیزکم قینا ک اسرا گیان کنار ب تکیا بشکم خوی خاص بت 🥲🥲

شا امه چ بیشعوره دی خو قرار نیه هرچه شوه بری تا نیمع شو دانیشی امه کی اوت، خوی حزاکات خوی بچهه

شوهر من این دومین بارشه تو جمع این پست کع دیگه زنا بدون مهریه باید طلاق بگیرن رو میخونه با چشای خوشحال منم یه اس دادم بهش مهمون دارم چون ...وقتی بخونه یه جنگی هم ما داریم خیلی دلم میشکنه سر این حرکتش

هینکی منیش یه هفته خاصو خراو ایژیت پیمان تک و تنیا ناو شار غریب😭😭😭💔

یاخوا ژان کات
حیف نویت دسته گل به اوه ظریفیه بچیته گژیا له سر دانیک له خوی خراو تر

اسرا خانم کوتاه بیا وقتى جز سازش کارى نمیتونى بکنى،فقط بسپار بخدا همین بهت قول میدم دنیا گرده و نوبتى هست

ای خوا عمری پ نات قینو تت چبکم دی بیژه او مناله چبکات .بیژه برو ل بغلیا بخفه بشکم تیری ل بخوی

کی؟

چه بووه دواره اسرا گیان؟

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان دلسا😍 مامان دلسا😍 ۴ سالگی
من خیییییلی خستم از بچه داری
دخترم اصلاااااا و ابدا حرف گوش نمیده، اصلا توضیح حالیش نمیشه
اصلا از حرفش کوتاه نمیاد
جزء به جزء زندگیمون هرمرحله اش شده یه مصیبت. غذا خوردن، دست شستن، لباس پوشیدن، دستشویی رفتن و ....
بخدا دیگه کم اوردم‌ واقعا نمیتونم از پسش بر بیام هیچ جوره
فقط تو همین هفته دوتا دعوای اساسی کردیم باهم. یکیش همین یک ساعت پیش بود.
خیلی دوست داره ببرمش خونه مامانم. از مهد برگشتنی گفت بریم گفتم باشه. قبل رفتن باهاش حرف زدم که مامان حرفمو گوش بده وگرنه مجبور میشیم برگردیم. رفتیم بالا انگار با یه موجود دیگه طرفم. منم بعد کلی داد و بیداد برداشتم اوردمش خونه. گریه کنان اومد
حالا از همه بدتر مامانمه که میکشیدش میگفت ولش کن تو بچه داری بلد نیستی برو خونتون این پیش من مبمونه😔😔😔😔 انگار من دشمنشم
بخدا داغونم. اصلا بچه داری اونی نبود که تصور میکردم. بمیرمم دیگه بچه نمیارم
بخدا از همه بدتر اینه که اصلا توضیح حالیش نمیشه. گوش نمیده اصن ببینه چی میگی
حالا الان هم ناراحتم که این چه مدل بچه داریه، هم از عذاب وجدان دارم میمیرم که چه مامان به درد نخور و بدیم، هم هزار حس بد دیگه😭😭😭