۱۲ پاسخ

😍😍😍😍

اینکه چیزی متوجه نشدی حین عمل حتما بیهوشی عمومی کردن چون من اسپاینال کردن متوجه شدم بعد عمومی کردن

پمپ درد گرفتی؟؟ یا فقط شیاف دیکلوفناک دادن بزن مبارکاااااا باشه

خداخیرت بده من دوهفته دبگه زایمانمه منم سز اجباری هستن ومیخاستم ازکمربه پایین بیهوش بشم ولی اینقداسترس دارم هرروز وهرلحظه اعصابم خورده ،ولی شما بااین توضیحات که دادی یه کم ترسم ریخت

خداروهزاربا شکر که خودت وبچه سالمید واین تجربه برات شیرین تموم شد😍😍😍

قدمش مبارک عزیزم

کارت_امید_مادر

درخواست اختصاص کارت امید مادر، به نوزادانی که قبل از سال ۱۴۰۵ متولد شده‌اند

رئیس محترم جمهور

نمایندگان محترم مجلس

با سلام،

طبق تصمیمات و تصویب دولت محترم راجع به «طرح اختصاص کارت امید مادر به فرزندانی که از ابتدای سال ۱۴۰۵ به دنیا می‌آیند»، ضمن تشکر بابت برقراری این طرح؛ خواهشمندیم جهت مساعدت مالی در رفع نیازهای نوزادان، تحقق عدالت اجتماعی و همچنین با توجه به تقاضای بسیاری از افراد، دولت و مسئولین مربوطه در این طرح تجدیدنظر نموده و با اصلاح قوانین، به فرزندانی که در سال جاری (یعنی سال ۱۴۰۴) نیز به دنیا می‌آیند و یا تاکنون متولد شده‌اند، کارت امید مادر تعلق گیرد.

با تشکر فراوان

• شروع کارزار: ۲۵ آبان ۱۴۰۴

• پایان کارزار: ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

• از طرف: متقاضیان طرح کارت امید مادر

• هشتگ رسمی: #کارت_امید_مادر

• نویسنده: رضا حسینی

• لینک کارزار: 

68%

۳۳ درصد باقی مانده تا نمایش ویژه در صفحه اصلی کارزار
[اطلاعات بیشتر]

عزیزم کدوم بیمارستان سزارین شدی دکترت کی بود

اخی عزیزم
از بعدشم‌بگو وقت کردی از مراقبتات

آخیییییی نازی به سلامتی🌺مبارکه🌺خداحفظش کنه🤲🏻

کدوم بیمارستان و کدوم دکتر؟

ای ننههه😍
خب ازمراقبتای بعدش وشکم فشاردادنم بگو

سوال های مرتبط

مامان پناه💞 مامان پناه💞 ۶ ماهگی
سزارین پارت ۳
خلاصه داشتن پشت پرده مو با بتادین پاک میکردم شکمو بتادین زدن بعدش به چیزی انداختن روی بدنم که فقط شکمم بیرون بود اون جایی که میخان ببرن و بخیه بزنن دیدم دکتر عملم اومد گفت الان دخملت تا چند دقیقه دیگه میاد تو بغلت منم از استرس داشتم میمردم فکر میکردم اگه حین بریدن من دردم حس کنم چی از این فکرها خلاصه حالم بد شد آوردم بالا که زرداب بود دخترای اتاق عمل آمپول حالت تهوع زدن تو سروم حالم خوب شد دیدم حین این کارا دیدم هیچ احساس فشار احساس میکنم تو شکمم منو برش زدن دارن بچه رو در میارن حین اینا صدای نینی اومد🥹 و من گریم گرفت از ذوق داشتم دیوونه میشدم اون حس با هیچی عوض نمیکنم خدایا😍 خلاصه همه گفتن وای چه دختر نازی چه موهای قشنگی از این حرفا همه تبریک میگفتن بهم دیدم اومدن پناه خانومو نشون من دادن صورتو چسبوندن تو صورتم تا ۳ ۴ دقیقه .داشت گریه میکرد من باهاش حرف میزدم ساکت میشد با لباش لپامو میخورد😂 خلاصه نینی رو بردن و من موندم به شکمی که باید دوخته می‌شد راستی پناه من ۸:۵ صبح به دنیا اومد .پناه بردن منو دوختن یه نیم ساعتی ۴۰ دقیقه ای طول کشید بعدش دوتا مرد اومدن منو از روی تخت اتاق عمل رو به تخت دیگه گذاشتن و بهم گفتن سرتون بالا بگیر به تخت نخوره
مامان فندوق مامان فندوق ۱ ماهگی
پارت ۴
ولی فک کنم داشت کاره خودشا میکرد بعد فقط حس میکردم انگار شکمم دار کش میاد و یکی میکشه داخل شکممو من کلی داد بیداد کردم وای دلم من میفهمم من اصلا دردی حس نمیکردم فقط حس میکردم و از،استرس بود دارن ب شکمت ور میرن منم چون استرس دردا داشتم هی داد و بیداد میکردم 🤣🤣دکترم فک کنم از قصد من اروم بشم میگفت بیهوشش کنید یه چیزی مثه بخار گرفتن دم بینیم نمیدونم چی بود ولی ۵ دقیقه از عمل نگذشته بود که پسر قشنگم اورد کنارم گفت ببین اینم نینیت بعدش موقعه بخیه کردن هیچی حس نمیکردم به دکترم گفتم دکتر من خیلی تعریف بخیه کردنا شما را شنیدما و خندیدم دکتر بیهوشی گفت بیا داره هندونه زیر بغلت میزاره و خندیدیم ادامه بخیه هم تموم شد کل عملم حدود ۱۵ دقیقه شد خیلی خوب بود ماساژ شکمی هم واسم انگار بعد بخیه کردن انجام دادن اصلا چیزی متوجه نشدم (یادم رفت بگم سوندم گفتم واسم تو بی حسی بزنید اون موقعه زدن اصلا چیزی نفهمیدم ) دیگ اینقدر بیحس بودم که دستم رو پام بود نمیدوستم پامه بعد دستمو تکون داد گفتم این چیه من دست گذاشتم روش سرد و سنگین بود بعد فهمیدم پامه ادامه ....
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۵ ماهگی
مامان ..♡🎀🧸مَهوا مامان ..♡🎀🧸مَهوا ۹ ماهگی
💖😍اومدم زایمانمو بگم من ۹/۹قرار بود زایمان شم که دردام شرو شده بود درد هم فقط سفتی شکم بود ن درد خاصی ولی ان اس تسم درد نشون میداد که 1 آذر ساعت ۱۲ ظهر سزارین شدم یکم میترسیدم هرچقد جلو خودمو گرفتم احساسی شدم موقع عمل بردنم هم خودم هم همسرم هم ابجیم اشکمون دراومد😅سوند هم زیاد درد نداشت که اولش سوند گزاشتن فقط من خودمو همیشه سفت میگیرم دردم اومد داد کشیدم و میترسیدم اتاق عمل هم که بی حسیو از کمر زدن زیاد درد نداشت ولی من میترسیدم این ترسه سخت کرد برام بی حس ک شدم شرو کردن لحظع زدن تیغو ب شکمم فهمیدم ک اخ گفتم دکتر دس نگهداشت گف میفهمه منتظر موندن چند دقیقع بد شروع کردن قشنگ متوجه بودم چیکار میکنن شکممو تکون میدن میبرن بچه رو درمیارن ولی دردی حس نمیکردم که یهو صدای مهوا پیچید گریش ناخوداگاه اشکم اومد خیلی حس قشنگ و عجیبی 🥺بود پیرمرده دستیار دکترم سرشو اورد پشت پرده بهم گف چقد بچه تمیزیه دختر خانومت خیلی تمیزه روش هیچی نیس اوردن صورتشو گزاشتن رو صورتم چشاش کامل باز کرده بود اخه من فک نمیکردم همون اول چشاش باز کنه 🌸😍💖
بقیشو تایپیک بد بگم طولانی نشه🌸💖
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۲ ماهگی
پارت چهارم
اینم در مورد سوند بگم
روزی ک نامه عمل گرفتم به دکترم گفتم میشه تو اتاق عمل بعد از بیحسی بزارید برام گفت بچه های اتاق عمل قبول نمیکنن مگر اینکه تو اتاق عمل یا بخش زایشگاه کسی داشته باشی آشنا باشه ک‌بتونه برات کاری کنه
خلاصه منم اشنا نداشتم فقط گذاشتم پنج دقیقه قبل عمل .....
دکتر شروع کرد به تیغ زدن ولی من هنوز انگشتای پاهام تکون میدادم
قشنگ متوجه عمل میشدم اینکه شکمم داره از هم ج ررررر میخوره همش میگفتم وای من دارم متوجه میشم تا اینکه دوباره یچیزی بهم زدم از طریق سروم و پاهام بیحس شدن دوباره شروع کرد ک اصلا متوجه نشدم اینبار
پنج دقیقه شد بله هامین عزیزم پسرم بدنیا اومدم تمام سختی های دوران بارداری فدای این پنج دقیقه شدن همه استرسا رو فراموش کردم
هامین رو بردن داشتن پاکش میکرد من سرمو چرخونده بودم همش بهش نگاه میکردم وای انگار دنیا رو بهم داده بودن خیلی حس خوبی بود انشالا روزی همتون
پاکش کردن آوردن گذاشتن رو صورتم تمام این مدت منتظر همچین لحظه ای بودم ک بلاخره موعدش رسیده بود خدارو هزار مرتبه شکر
نیم ساعت شد تا بخیه هامو زدن
بعد ک عمل تموم شد پساری و بخیه سرکلاژمو باز کرد
نگم براتون آنقدر پساریم بزرگ بود ک وحشت کردم 😂شوهرم همش میگن من فک میکردم کوچولو باشه ولی این خیلی بزرگه چطور جا شد
..... بعد بردنم ریکاوری نیم ساعت اونجا بودم پاهام تکون دادن بردنم بخش
ولی ولی ولی قسمت بد ماجرا این شد ک هامین ناله میزد و زیر اکسیژن بود سرش بعد از دو ساعت آوردن ولی گفتن ناله هاش خیلی کمه اگر زد بهمون خبر بده ببریمش ان ای سیو اونجا براش بهتره
منم بغلش کردم دیدم دوتا ناله زد فوری پرستار صدا کردم گفتم ببرینش
مامان راستین🐣 مامان راستین🐣 ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت چهار
اومدن سوند وصل کنن خیلییی سوزش داشتم ولی سریع بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد انقد راحت بود که من اصن متوجه نشدم کی زدن سوزن رو وااااقعا نفهمیدم و پاهام شروع کرد به گرم شدن و بی حس شدن و پرده رو کشیدن جلوم دکتر که داشت بتادین میزد من قشنگ حرکت دستاشو حس میکردم و هی میگفتم بخدااا من میفهمم و میگفتن انقد استرس نداشته باش لمس رو میفهمی درد رو اصلا قرارنیس بفهمی و خلاصه فاصله بی حس شدم تا شنیدن صدای گریه بچه جمعا ۵دیقه فک کنم طول کشید و صدای بچه رو ک شنیدم تماممم اون دوماه سختی همه چی و همه چی یادم رف اون لحظه انگار زمان وایساده بود وجز چشمای بچم چیزی نمیدیدم گوشام جز صدای گریه بچم چیزی نمیشنید و کلا جز بچم هیچی درک و احساس نمیکردم حس اون لحظه فوق العاده بود که گذاشتنش روی سینم و باورم نمیشد این بچه منه و من ۹ماه براش زحمت کشیدم و ازنظرمن خوشگلللل ترین بچه ای بود ک تمام عمرم دیده بودم و کلا چیزی از عمل و بی حسی من نفهمیدم هیچی تمام ترسام الکی بود و خوشحال وخندان رفتیم ریکاوری و بعدشم بخش بچم ۳۴۳۰ گرم بود قشنگ تپلی و سفید وخوشگل هرپرستاری میومد ازش عکس میگرف و کیییف میکردم و همه چی خوب و قابل تحمل بود رحمم ی بار تو اتاق عمل ماساژ دادن ی بارم بعدش ک بی حس بودم هنوز و هیچی متوجه نشدم
سزارین سزارین سزارین
مامان دلماه🌙🫀 مامان دلماه🌙🫀 ۶ ماهگی
#9
منو از بخش زایشگاه بردن اتاق عمل زایمان طبیعی اونجا بهم میگفتن زور بده بچه بیاد پایین بعد از اینک سر بچرو دیدن گفتن زور نده ک الان خود دکترت میاد بالاسرت،و بعله حدودا چند دقیقه بعد دکتر عزیزم شیوا هورزاد اومدن بالای سرم و من تا دیدمشون گفتم دکتر لطفا برش نزنین واژنمو بزارین شاید تونستم بدون بخیه زایمان کنم،گفت باشه و بعدش با ۵/۶تا زور بچه اومد بیرون و گزاشتنش رو شکمم مثل یک جیگر خیییییلی داغ بود خیلی حس خوبی بود هرچی ازش بگم کم گفتم،بعد بچرو گزاشتن کنار صورتم اصلا گریه نمیکرد فقط چشماش باز بودو کنارم ارم گرفته بود من کریه میکردم باورم نمیشد🥹🥹،دکترمم مجبور شده بود درحد۳تا بخیه برش بزنه و بعدش بهم گفت۲/۳تا سرفه بزن که جفت بیاد بیرون و جفتم اومد بیرون ،بخیه های منو زدن و من هیچی حس نکردم انگار حین کار بی حسیم زده بودن ک متوجه نشدم، بعدش تختع دیگ اوردنو منو جا ب جا کردن بردن همون بخش قبلی بچروهم بردن لباساشو تنش کردن و بردن بیرون ب همسرم نشون دادن بعدش اوردن پیش خودم که بهش شیر بدم🫠خیلیییییی همچی قشنگ بود اگر بازم برگردم عقب همین راهو میرم🥹💖
مامان دخترم💓😍 مامان دخترم💓😍 ۸ ماهگی
پارت ۲ زایمان

گفتن اکوی قلبت خوبه منتظر باش تا دکترت بیاد نوبتت بشه بری برای عمل من از هفت صبح منتظر بودم ساعت یازده امدن دنبالم که بریم برای عمل
من با چهار نفر دیگه رفتیم اتاق عمل اول نفر اسم منو خوند رفتم تو اتاق عمل از استرس بدنم میلرزید نه که از عمل بترسم از اینکه بچم دستگاه بره استرس داشتم
دکترم تو اتاق عمل بود خیلیییییی بهم روحیه داد امد بغلم کرد باهام عکس گرفت کلی باهام شوخی کردن در همین حین سوندم وصل کردن اصلا من متوجه نشدم خیلی سریع راحت
بعد گفتن بشین من نشستم گفتن یکم خودمو خم کنم من میگفتم تروخدا یواش بزنین این امپولو اینا
دکتر بی هوشی خندید گفت تموم شد عزیزم درازبکش
من کلا هنگ بودم گفتم امپول و زدی گفت اره دکترمم هنش شوخی میکرد باهام منم استرس داشتم
امدن شروع کنن گفتم من هنوز بی حس نشدم دکتر گفت پاتو بیار بالا من به خیال خودم پامو اوردم بالا😂اصلا تکون نمیخورد انگاری ی تیکه اضافه بود که بهم وصل شده
هیچی دیگه شروع کردن منم هی صلوات میفرستادم دکترمم هی بهم روحیه میداد
که یهو صدای دخترمو شنیدم وااااای نمیدونین چ حسی بود انقد گریه کردم لباساشو پوشیدن آوردنش کنارم خیلی خوب بود برای اولین بار دیدمش...