۱۰ پاسخ

بدون بی حسی خب معلومه همه چی حس میکنی وایییی چه دردی کشیدی💔

یا امام موسی کاظم

خیلی در حقت اشتباه کردن و اپیدورال اصلا مثل اون بی حسی سزارین نیست که
خیلی با اون فرق داره
اپیدورال درد رو کاهش میده
ولی اون آمپول بی حسی سزارین کلا بی حس میشی و هیچی نمی‌فهمی
واقعا باورم نمیشه انقد در حقت بی رحمی کردند و چقدر اذیت شدی🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

یا خدا مگه میشه گوش ندن آخه آدم وقتی چیزی میگه حتما حس داره دیگه

افت ضربان مگه چقدر بوده که حتی چند دقیقه هم صبر نکردند

کدوم بیمارستان بودی عزیزم

یعنی آمپول بی حسی تو کمرت نزدن

پارت ۴
اونجا دیگه خیلی درد داشتم شکمم و منقبض میکردم بچه هم بند ناف دو دور دور گردنش پیچیده بود نمیتونستن بیارن بالا منم شکمم و سفت گرفته بود بهشون میگفتم بخدا دارم میفهمم درد داره تا اینکه دکتر دید خیلی شدید شکممو گرفتم گفتن بیهوشی بزنن دیگه وقتی زدن در حد چند ثانیه بعدش من کلا بیهوش شدم ولی هم درد طبیعی کشیدم دوروز هم درد بی‌حسی هم الان درد سزارین کشیدم

یا خدا

وایییی خداااا
کدوم بیمارستان بودی

سوال های مرتبط

مامان آیه ✨♡ مامان آیه ✨♡ ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
هیچی نخوردم تو اپیدورال و خوابیدم فقط از بس خسته شده بودم، یکمم با ماماهمراه ورزش میکردم. یکساعت بعد شده بود ۹ سانت و اثر اپیدورال رفت.. اینجا بود که همه چی خراب شد، با داد میخواستم اپیدورال تکرار بشه و پرستارای احمق به من نگفتن الان اخر کارته و دیگه نباید اپیدورال شی و نمیتونی زور بزنی، تکرارش کردن و نه تنها دردم نرفت بلکه فقط قسمت واژنم بی حس شد 🙂
من که اون لحظه فول شده بودم هر چی میگفتن زور بزن نمیتونستم و تمام زورام بی فایده بودن .. میگفتن سر بچه رو میبینم ولی نمیومد پایین
یکی دو نفر افتادن رو شکمم فشارای محکم میدادن با ارنج که بچه دوباره برنگرده بالا،
ازون ور دکترم مجبور شد با وکیوم بچه رو بکشه بیرون
و منی که میخواستم زایمانم بی برش باشه اون لحظه میگفتم ده تا برش بزنین فقط بکشینش بیرون
و من درد زیاااد میکشیدم و گریه میکردم و تقریبا نمیفهمیدم دورم چی میگن
خلاصه با وکیوم و برش بچه اومد بیرون و همون لحظه همه دردای من رفت
تا اومد بیرون گریه کرد ولی سرش قلمبه شده بود بخاطر وکیوم و اب اورده بود ☹️
مامان سوژین🧸💖 مامان سوژین🧸💖 ۳ ماهگی
دیگه واقعا وحشتناک شد هی زورم میومد میگفتم دستشویی بزرگ دارم و نمیزاشتن برم خیلی معاینم کردن ماما ها دوتا بودن و واقعا هوامو داشتن اگه اخلاق و مهربونی اونا نبود نمی‌تونستم واقعا کیسه ابم ک پاره شد تازه فهمیدم اونا ک درد نبودن دادا تازه شروع شد لرز شدید داشتم و نفسم رفت ضربان قلب بچه ب شدت کند شد و چند نفری اومدن بالا سرم اکسیژن زدن بهم میگفتن نفس بکش بچه خفه شد نمی‌تونستم تا بعد ۵دیقه خوب شدم تو سرمم آرامبخش زدن کلا گیج بودم خوابم میومد شدید اما درد داشتم و زور میومد بهم دیگه چیزی یادم نیست تا دکتر ک داشت معاینم میکرد گفت فوله نیم ساعت دیگه ببرینش ساعتم ۳شب بود دکتر رفت ماما شروع کرد می‌گفت حالت دستشویی بشین و زور بزن ۲۰دیقه روم کار کرد بعد بردنم تو اتاق زایمان و زورای شدید و برش هم خوردم کلی هم از بالا فشارم دادن تا دخترم در اومد ساعت ۳:۲۰دیقه دخترم اومد و من مردم و زنده شدم و وحشتناک بود برام واقعا🥲ولی می‌ارزید به دیدن دخترم🥺❤️
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان رامان مامان رامان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۲
تااینکه شب دوباره اومدن معایینه کردن گفتن سه سانت رو به چهاری ولی من میفهمیدم الکی میگن چون میدیدن خیلی بی قرارم وقتی می اومدن تو اتاق دستکش برمیداشتن من از ترس تب و لرز میکردم انقدر معاینه وحشتناک بود مامانم هی کمرمو میمالید اصلا فایده نداشت تااینکه صبح شد دکتر اومد معاینم کرد گفت کی گفته این سه رو به چهاره ؟؟؟؟این هنوز دوسانته وای منو داری گفتم دیگه زنده از این اتاق بیرون نمیام بعد دکتر گفت نمیشه اینجوری نگه داریمش کانتکاشو شروع کنید بعد ی سری سرم اینا دوباره وصل کردن و ی دستگاهی بود دیدم عددشو بردن بالا ی هو دردام زیاد شد جوری جیغ میزدم از درد که پرستارا می اومدن میگفتن بیمارای فشار خونی داریم ترسیدن یا میگفتن همراهاشون ترسیدن ولی من اصلا نمیفهمیدم اونا چی میگن انقدر دردام زیاد بود بعد به پرستار میگفتم تروخدا اپیدورال برام بزنید میگفتن تو چهارسانتی نمیشه حداقل باید ۵ یا ۶ سانت بشی منم میگفتم توی چهارسانت انقدر درد دارم قطعا ده سانت بشم میمیرم به مامانم میگفتم من زنده ازاین اتاق بیرون نمیام
مامان هدیه بهشتی🩷✨ مامان هدیه بهشتی🩷✨ ۳ ماهگی
من معاینه ها واقعا دردناک بود بعد شیفت عوض شد دکترم اومد معاینم کرد معاینه دکترم واقعا خیلی بهتر بود و دکترم حتی اونجا هم بشدت خوش اخلاق وخندون بود تا گفتم آخ بهم گفت ببخشید اذیت شدی گفت داری پیشرفت میکنی سه سانتی انشالله زایمان میکنی ولی بچه فیکس نبود تا میخواستن کیسه آب بزنن بچه می‌رفت بالا کم کم ماما اومد شکممو از بالا فشار داد وبا کلی تلاش بچه رو نگه داشت و کیسه آب زد بعد زدن کیسه آب فقط احساس فشار میکردم وزور میدادم وبهم میگفتن که نباید زور بزنم دهانه رحمم زخیم میشه یا پاره ولی من فقط احساس فشار میکردم هیچ حرفی هم روم تاثیر گذار نبود تا اینکه بهشون گفتم من میخام برم دستشویی ادرار دارم گفتن مدفوع چی گفتم نمی‌دونم یهو گفتن پاشو بریم اتاق زایمان گفتن واقعا میخایم درش بیارین گفت آره رفتن اتاق زایمان رو تخت ولی واقعا احساس میکردم دیگه جونی برام نمونده وبه دوستش گفت به نظر بچش ریز میاد سرم وصل کردن دیگه گفتن زور بده یه سه چهار تا زور زدم برش داد و سربچه اومد بیرون بعدشم تنش ولی بچم نه گریه میکرد نه تکون میخورد چند بار زدنش وبراش اکسیژن وصل کردن وبخیه های منو شروع کردن بخیه زیاد خوردم ولی گفت به نفعته تحمل کن دو بار هم برات بیحسی زدم و پوست بیحس نمیشه واقعا پرستارا با من خوش اخلاق بودن بعد زایمان هم واقعا همه دورم بودن حتی بچه رو اونا میدادم بغلم اونا میزاشتن تو تخت وایسادن بالا سرم تا کیک و آبمیوه خوردم برا دستشویی رفتن پرستار هی اسممو صدا میکرد که جوابشو بدم نگران بود از حال نرم وساعت ۱۲ شب رفتم تو بخش کلا از بیمارستان وپرستاراش راضی بودم ولی پروسه زایمان کلا درد بهمراه داره هر کاری بکنی لحظه درد کشیدن برای همه چشم انتظارا دعا کردم امیدوارم همه منتظرا به زودی دامنشون سبز شه
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان آراز مامان آراز روزهای ابتدایی تولد
🔴 تجربه زایمان پارت ششم
بالاخره رسیدم به اتاق عمل با کلی انقباض و جیغ و التماس میکردم که بیهوشم کنن 😭
اونا هم به پشمشون بود و گفتن بی حس میکنیم و چقد ازم عصبانی بودن چون میخواستن برن خونه هاشون و من مهمون ناخونده شون بودم و یهو سزارین اورژانسی شده بودم..
گفتم حداقل اسپاینال رو زودتر بزنید انقباض هام دارن منو میکشن..
بازم وقتی کار خودشون تموم شد آمپول زدن به نخاعم و پرده رو کشیدن

هرچقد گفتم من میفهمم بازم به پشمشون بود، وقتی شکمم رو‌ میبریدن حس سوزن زدن به شکمم رو داشتم و وقتی بچه رو در میاوردن کاملا دستاشون رو‌تو شکمم حس میکردم..
میگفتم هم حواسم رو پرت میکردن و میگفتن اشتباه میکنی
بعد بیرون اوردن بچه، باز شدیدتر از قبل تو شکمم بودن و من میگفتم دستاتون رو زیر سینم تو معدم حس میکنم توروخدا تموم کنید..
بعدا فهمیدم احتمالا داشتن رحمم رو از مدفوع بچه شستشو میدادن و ضدعفونی میکردن
وقتی کارشون تموم شد صورت بچه رو فقط چند ثانیه گذاشتم رو صورتم و بردنش
ادامه تاپیک بعدی..
مامان ماهورا مامان ماهورا ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت ۲
۶دکترم اومد و باهام صحبت کرد حالمو پرسید پرسید فیلم بگیره یا نه و اینا اوکیو دادمو منو بردن اتاق عمل لباس اتاق عملم شرف بری بود دیگه منم وا دادم سخت نمیگرفتم دو تا دکتر بیهوشی مردم اومدن تو اتاق اولین بارم بود اتاق عمل میرفتم یکم برام همه چی ترسناک بود های باهاشون حرف میزدم حواسم پرتشه منو نشوندن گفتن شونه هاتو شل کن و اینا بعدش آمپول و زد اندازه ی آمپول عادی حتی کمتر درد داشت بعد که زد منو آروم خوابوندن و حس میکردم پاهام داره داغ میشه ولی هنوز می‌تونستم تکونش بدم همون جوری داشتم با پاهام بازی میکردم که همون لباس اتاق عملی که تنم بود و دادن بالا بستن فکر کردم فقط با همون جلوی دید منو میگیرن منم داشتم میدیدم دارن پتادین میزنم بهم یهو استرس شدیدی گرفت منو هعی میگفتم من هنوز سر نشدم دارم پامو تکون میدم که من دارم میبینم توروخدا جلوی چشمامو بگیرین های میگفتن چیزی نی منم سکته کردم فشارم اومد روی ۸ فقط تونستم بگم که داره خوابم میگیره تا اینو گفتم یه آمپول زدن توی بازوم حالت تهوع بدی ام گرفتم داشتم اوق میزدم...
مامان زینب سادات مامان زینب سادات ۸ ماهگی
تجربه #زایمان_سزارین اورژانسی پارت سه




گفتم براچی خانوم دکتر؟؟من اپیدورال زدم برای زایمان طبیعی
سزارین نمیخاااام (من خیلی مخالف سزارین بود دقیقنم برعکس شد😐)
دکترم گفت بخاطر اینکه بچه به امپول فشار حساسیت نشون داد ضربان قلبش افت کرده خطرناکه
دیگه منو جابجا کردن رو تخت سرارین گذاشتن و بردن تقریبا ساعت ۱۰ونیم شب بود
تو اتاق عمل خیلی استرس داشتم اولین بارم بود از نزدیک میدیدم
پرستارا با شوخی و خنده با من سعی میکردن استرسو از من دور کنن ولی فایده نداشت
چون بهم اپیدورال زده بودن نمیشد آمپول بیحسی اسپاینال که مخصوص سزارینه و از کمر به پایین فلج میکنه روبرام بزنن
همون اپیدورالو چند دوز دیگه تزریق کردن ولی قشنگ میتونستم پاهامو تکون بدم حتی دست میزدن رو شکمم میفهمیدم
بهشون گفتم من دارم میفهمما گفتن اشکالی نداره حواسمون هست
یهو دکتر برش اولیه رو زد من جیغم رفت هوا از سوزش😣
گفتم چیکار میکنین من سوزش چاقو رو فهمیدم الان
ینی قشنگگگگ حس کردم لایه اولو ک بریدن
حتی فهمیدم از کجا تا کجا برید😢
خیلی وحشتناک بود
بعد گفت باشه باشه الان درست میشه یه چیزی تزریق کردن تو سرمم و دیگه نفهمیدم..





ادامه پارت بعد…