پارت ۸....


بار اولی که رفتم خونشون واقعا تفاوت خونه ما و خونه اونا خیلی زیاد بود اونقدر وسایل قیمتی و لاکچری تو خونش داشت که نگم براتون....

اما کم کم دیدم اصلا اون خونه براش مثل زندانه....
غم از دست دادن مادرش یک طرف اخلاق های خاص شوهرش یک طرف غصه برادرش یک طرف ....خواهرشوهر و مادرشوهرشم که جای خود داشتن.....!

با این حال زن خیلی مهربون و پر خنده و شیکی بود.....


من همچنان ارتباطی با خانواده امین نداشتم...‌
در عوض با همسایه های جدیدم حسابی مشغول شده بودم....
اونا اصلا یادمم نمی افتادن.....

تا اینکه مادرشوهرم زنگ زد....
جواب دادم....
بعده سلام و احوال پرسی....
گفت برای شام دعوتتون میکنم خونمون به بچه هاهم گفتم که بیان ....
وقتی شما نیستید غذا از گلوی من پایین نمیره و جاتون خیلی دیده میشه....
منم دیدم اینطور میگه دیگه هیچی نگفتم......
گفتم باشه ان شاالله میایم.....

میدونید چیه!؟

ادم وقتی قهر میکنه یا ارتباطشو کم میکنه جا برای بقیه بازتر میشه.....

قبول دارید اینو؟!.؟

۷ پاسخ

داستان بعدازکات کردن باعلیرضا
وآشنایی با امین داری برام بفرستی

بله عزیزم تا ابد حق

بله کاملا موافقم

من الان دیدم داستانت رو ادامه دادی ممنون🙏❤️

تا ابد حق🫡🫡

بله منم خیلی قبول دارم😐

اتفاقا بزار جا برا بقیه بازتر بشه اونارو بهتر بشناسن قدر مارو بدونن🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان جوجه کوچولوها مامان جوجه کوچولوها ۲ سالگی