مامانا یچیزی ک از خود حاملگی تا الان بابتش ناراحت بودم دور شدن از بچه اولم بود من خیلی ب پسر اولم وابسته بودم و هستم همش تو کل بارداری با هر دردی داشتم براش همه کار کردم بیرون بردم بغلش میکردم خلاصه از روزی ام ک زایمان کردم نگرانیم دردام نبود‌سختیا ک قرار بکشم نبود همین دور شدن از محرابم بود شب اول ک اومدم خونه طبقه بالا پیشم خوابید اما چن ساعت بعد با صدا بچه ها بیذار شد من جون مادرم و خاله هام اومدن شوهرمم میره طبقه پایین خونه مادرش با پسرم اونجا میخوابن ک اینجا راحت باشن خاله هام بچمم اونجا میخابه بغل باباش بیدار شد میاد بالا جن باری قبل هم شده پیش مادر شوهرم خوابیده امشب میخاس بالا بمونه میگفت همینجا باید بخوابم اما بچه هام دقیقا از نصف شب گریه هاشون باهم شروع میشه تا خود صبخ هی بیدار میشن گریه خب پسرمم تا صبح بیدار میمونه امشب دلم خون شد ک نمیخاس بره
ولی وقتی بالا پیشم هس باهاش بازی می‌کنم وقت میزارم هر جی اراده کنه فراهم می‌کنیم دلم خیلی براش میسوزه میخام گریه کنم حتی وقت ندارم گریه کنم
نمی‌دونم چطور کنار بیام دلم آروم کنم حس می‌کنم خیییی بهش ظلم کردم شوهرم میگ پیش من میخابه نگران نباش اما دلم آروم نیس چیکار کنم یچیز بگید آروم بشم خیلی داغونم 😭😭😭

۱۲ پاسخ

با بچه دوم رسیدگی به بچه اول ناخوداگاه کم‌ میشه. یکم بگذره همه چی رو غلتک میوفته خوب میشه

عزیزم این چیزا طبیعیه. ماام قراره بگذرونیم. یه ماه دیگ کلا ب روال عادت میکنی و این روزا یادت میره...باز خداروشکر پسرت پیش باباش میمونه .پسر من اصلا با باباش نمیمونه فقد پیش خودمه .منم دلم میسوزه براش فک میکنم خیلی در حقش ظلم شد

منم از موقعی که پسرم اومد مدام یه حسی بدی دارم که بهش ظلم کردم

وای چقد این حس بدیه
کنم منم همینو کشیدم ولی خوبه خدارشکر باز از تو وابسته باباش هست پسرم فقط وابسته خودم بود یعنی در این حد میرفتم سرویس نیومد پشت در گریه میکرد ولی گذشت الان اون یکی هم یه ساله شد

پسر منم سه سال و هفت ماهش بود که دخترم بدنیا اومد خیلی اذیت شدیم
منم دقیقا احساسات شما رو داشتم همچنان که دخترم یکسالشه فکر میکنم بهش ظلم کردم

نگران نباش عزیزم ، اولش واقعا سخته
پسر منم ۲ سال و نیمش بود که دخترم به دنیا اومد ، اوایل خیلی میخواست نزدیکم باشه ، میگفت چرا مامان این نی نی نمیاد ببردش ؟
خیلی خیلی شرایط سختی بود تا یک سال
بعد از یک سال همبازی هم شدن، کار منم سبک تر شد
الانم کلی با هم بازی میکنن ، گاهی از صبح تا ظهر که کلا کاری با من ندارن

منم تفاوت سنی بچه هام سه سال و چهار ماه هست
الهی بمیرم افسردگیم شروع شد و بچمو تا امسال زدم
الآن همش دارم براش یچیز میخرم و محبت میکنم
عذاب وجدانش دارم

اینا طبیعیه گلم
منم تازه زایمان کرده بودم این حس رو داشتم که از پسر اولم دور شدم
من بعد زایمان افسردگی شدید گرفتم
خودم ب نظرم بیشتر افسردگیم از دور شدن از پسر اولم بود
ولی بذار مرد بار بیاد
بعدشم همه چی بعد از یه سال برمیگرده ب روال قبل

دقیقا من بچه اولم وقتی دومی ب دنیا اومد ی شب دیدم پاشد اومد توبغلم از ترس پاهاشم پایین تخت بود ک بهم نخوره تاخود صب بغلش کردم اشکام ریخت

چند سالشه عزیزم
اشکال ندارد بزار پیشت بخوابه حالا بیدارم شد روز می‌خوابه
وای خیلی از خودت دورش نکن
منم پسرم ده سالشه خیلی بهم وابسته است
دوروزه بیمارستان از الان نگرانم شبا چطور بدون من میخوابه

وای دقیقا دغدغه من اینه حالا من دوتا دارم موندم چجوری چیکار کنم به اونا ظلم نشه کم‌کاری نکنم براشون ناراحت نشن💔🥲

عزیزم حق داری ولی اگه وابسته باباشم هست که ناراحتی نداره سعی کن روزا وقتی بچه ها خوابن براش وقت بزاری

سوال های مرتبط