مادر شدن خیلی حس عجیب و غریبیه
انگار کلی از حس هارو باهمدیگه تجربه می‌کنی
تو داری یه موجود کوچولو رو به این دنیا میاری، و قراره تااخر عمرش،مسئولیتش به گردنت باشه
این موجود کوچولو هیچوقتِ هیچوقت قرار نیست ازت جدا بشه
همیشه‌ی همیشه به تو احتیاج داره، حتی وقتی هم سن و سال خودت بشه.
الانکه کوچولوئه وقتی یک لحظه از جلوی چشماش کنار میری، انگار دنیا واسش تاریک میشه🥺دنبالت میگرده، چون تو یه تیکه از قلبشی❤️
شاید اون یه تیکه از قلب تو🫠🎀
وقتی اینو به کسی می‌سپری که نگهش داره، یا حتی نزدیکترین فرد بهش، مثل باباش
بازم اون ته دلت بهش فکر می‌کنی بازم حواست پهش هست
از صدای خنده‌ش یا نق نق کردنش می‌تونی بفهمی چه حسی داره
آخ خدا
مادر شدن واقعا دنیایی پر از حس و حالای متناقضه🥺
مامانِ یه موجود کوچولو شدن خیلی خیلی خیلی حس قشنگ
و در عین حال سخته...


خداقوت به تویی که تمام سعی‌ت رو می‌کنی
تا مامان خوبی واسه نینی‌ت باشی💞


رفلاکس کولیک
آلرژی
غذا کمکی
شیر مادر

تصویر
۵ پاسخ

دقیقا من هرروز برای داشتنش از خدا تشکر میکنم موندم که قبل مادر شدن چجوری زندگی میکردم هدا حفظشون کنه

وقتی شیرین کاریاشو ببینی نازکردناشون خنده هاشون اولین دندون اولین حرف و‌‌.... بهترین حس دنیا رو داری من که ازخوشحالی کرکر میخندم بوسش میکنم
چیه این مادربودن که یه زمانی بخاطر حالت تهوع ویار مثه جنازه میفتی ولی الان باخنده هاش شاد ترین آدم دنیایی🥰😍

واقعاهم منی که باهرگریش خودمم اشکم‌میریزه🥲خداهیچ بچه ای روبی مادرنکنه هیچ مادری روهم بی بچه نکنه🤲

وای چقدر حرف دل منو نوشتی 😔 من اوایل انقدر عصبی بودم سر اینکه قراره تا آخر عمر یه موجود بهت بچسبه و دیگه اون تنهایی های خودت تموم شدن خیلی بهم فشار میومد
اما روزی که با این موضوع کنار اومدم دیگه ناراحت نیستم و اینم بگم که بارداری من کاملا ناخواسته بود🫠

کسی عکس آتلیه ای نمی‌خواد فقط تا فردا شب دونه 20 هزار
نمونه کار هم دارم راضی بودی هزینشو بده ❤️🥰
@Arsamparhamfar1404آیدی روبیکا ✨🌹

سوال های مرتبط

مامان نقطه مامان نقطه ۶ ماهگی
نشسته بودم روی تخت داشتم به بچم شیر میدادم،
از پنجره ی اتاق صدای رهگذرا میومد
صداى مامانى رو شنيدم كه با پسر كوچولوش رد ميشد و داشتن باهم وقت ميگذروندن و ميخنديدن
خودم و دخترم رو تو آينده تصور كردم كه ميتونم دستشو بگيرم و باهم قدم بزنيم حرف بزنيم و بخنديم و به اين فكر كردم كه چقدر مامانا ميتونن خوشحال باشن از لمس كردن و نوازش كردن پاره ى وجودشون از خنديدن و گريه كردنشون باهم و وقتى كه باهم ميگذرونن حتى اگه سختى ها هم وجود داشته باشن
ياد جمله ى بهشت زير پاى مادراس افتادم ولى اين بار برخلاف هميشه از يه طرف ديگه نگاهش كردم
ميدونى به نظرم مادرى كردن خود بهشته حس مادر شدن حس اولين بارى كه بچتو بغل ميگيرى حس اولين بارى كه يه موجود كوچولو رو تو وجودت حس ميكنى و از وجود تو رشد ميكنه ايناااا همه و همه خود خود خود بهشته "بهشت مادرى" قشنگترين تجربه ى يك زن
اين يعنى وقتى تو مامان ميشى بهشت تو وجود توعه تو قلب و روح توعه
الهى هر كسى دلش بچ ميخواد زود زود اين حس ناب رو تجربه كنه
الهى بچه ها هميشه شاد باشن
الهى دنياى بچه ها هميشه قشنگ باشه
تبريك به تويي كه مامانى و دارى تلاش ميكنى مامان خوبى باشى عزيزم🌱✨

فرزند پروری شیر مادر پوشکه
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
روزی روزگاری، یه نی‌نی کوچولو 👶 بود که تو یه سرزمین خیلی قشنگ زندگی می‌کرد. این سرزمین پر بود از گل‌های رنگارنگ 🌸🌼🌷 و درخت‌های بلند 🌳🌲🌴. نی‌نی کوچولو یه عروسک خرسی 🧸 داشت که خیلی دوستش داشت.
یه روز، نی‌نی کوچولو با عروسک خرسی رفت توی یه پارک خیلی بزرگ. تو پارک، یه تاب 🪅 خوشگل بود. نی‌نی کوچولو سوار تاب شد و شروع کرد به تاب خوردن. وقتی داشت تاب می‌خورد، یه پرنده کوچولو 🐦 اومد و کنارش نشست. پرنده کوچولو شروع کرد به خوندن یه آهنگ خیلی قشنگ 🎶🎵🎼. نی‌نی کوچولو خیلی خوشحال شد و شروع کرد به خندیدن 😄😃😀.
بعد از اینکه تاب بازی تموم شد، نی‌نی کوچولو و عروسک خرسی رفتن پیش یه حوضچه کوچولو ⛲. تو حوضچه، یه ماهی قرمز 🐠 بود که داشت شنا می‌کرد. نی‌نی کوچولو به ماهی قرمز نگاه کرد و یه بوس کوچولو 💋 فرستاد براش. ماهی قرمز هم یه دم تکون داد و یه حباب کوچولو 🫧 درست کرد.
وقتی که هوا داشت تاریک می‌شد 🌃، نی‌نی کوچولو و عروسک خرسی به خونه 🏠 برگشتن. نی‌نی کوچولو خیلی خسته بود. مامانش 👩‍👧‍👦 نی‌نی کوچولو رو برد توی تختش 🛌 و یه لالایی آروم 🎵 براش خوند. نی‌نی کوچولو خیلی زود خوابش برد 😴. تو خواب، دوباره پرنده کوچولو و ماهی قرمز رو دید و باهاشون بازی کرد.
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
نامه از طرف نی نی ها👼
مامانِ قشنگم، 💖
من هنوز خیلی کوچولوئم، 👶 انقدر کوچیک که حتی نمی‌تونم درست حرف بزنم. فقط بلدم با چشم‌هام نگاهت کنم 👀 و با دست و پاهام یه کمی تکون بخورم. 👋 اما مامان جون، تو چشم‌هات همه چیز رو می‌فهمی. تو می‌فهمی وقتی گشنمه، 😋 وقتی خوابم میاد، 😴 وقتی دلم بغل می‌خواد. 🤗
من نمی‌دونم چطوری باید ازت تشکر کنم. 🙏 نمی‌دونم چطوری بگم که چقدر دوستت دارم. 🥰 وقتی تو بغلم می‌گیری، 🤱 انگار همه دنیا رو بهم دادی. 🌍 وقتی بهم شیر می‌دی، 🥛 حس می‌کنم دیگه هیچ غمی ندارم. 😔 صدای قلبت، 💓 قشنگ‌ترین آهنگی هست که تا حالا شنیدم. 🎶
بعضی وقتا نصف شب گریه می‌کنم، 😭 تو هم خسته از خواب می‌پری و من رو بغل می‌کنی. 🥺 من نمی‌فهمم تو چقدر خوابت میاد، 💤 نمی‌فهمم چقدر کار داری. 😩 فقط می‌دونم وقتی تو بغلمی، دیگه نمی‌ترسم. 😇
مامان مهربونم، تو بهترین مامان دنیایی. 🥇 من قول میدم وقتی بزرگ شدم، همیشه مواظبت باشم. 💪 قول میدم همیشه دوستت داشته باشم ❤️ و هیچوقت تنهات نذارم. 🫂
با همه قلب کوچیکم، 💖
عاشقتم، 😘
فرزند تو ❤️
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
قصه امشب نی نی ها👼🌜
یه شب تاریک 🌃، سه تا ستاره کوچولو ✨ به اسم‌های “نورا”، “لیلی” و “آرش” تو آسمون داشتن با هم بازی می‌کردن 💫. نورا خیلی کنجکاو بود 🤔، لیلی خیلی مهربون ❤️ و آرش خیلی شجاع 💪.
یهو، نورا یه صدای گریه شنید 😢. صدا از یه ابر کوچولو ☁️ می‌اومد که گم شده بود و نمی‌دونست کجا بره 🥺.
نورا به لیلی و آرش گفت: “باید بهش کمک کنیم!” 🤔 لیلی با مهربونی 😊 گفت: “حتما!” آرش هم با شجاعت 💪 گفت: “بریم دنبالش!”
اونا با هم رفتن پیش ابر کوچولو ☁️ و ازش پرسیدن: “چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟” 🥺 ابر کوچولو گفت: “من گم شدم و نمی‌دونم پیش مامانم کجا برم!” 😭
نورا، لیلی و آرش تصمیم گرفتن ابر کوچولو رو به خونش برسونن 🏡. نورا راه رو نشون داد 🧭، لیلی به ابر کوچولو دلداری داد 🤗 و آرش ازش محافظت کرد 🛡️.
بعد از کلی گشتن، بالاخره اونا مامان ابر 👩‍👧 رو پیدا کردن 😃. مامان ابر خیلی خوشحال شد 😄 و از ستاره‌ها تشکر کرد 🙏.
نورا، لیلی و آرش فهمیدن که کمک کردن به دیگران خیلی خوبه 💖 و با هم بودن می‌تونن هر مشکلی رو حل کنن 🤗. و اینجوری بود که نورا، لیلی و آرش، سه تا ستاره کوچولوی مهربون، یه شب به یاد موندنی رو تجربه کردن 💫
شب بخیر کوچولو👼🌙
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۵ ماهگی
یه دختر کوچولو به اسم سارا 👧🏼 عاشق ستاره‌ها بود. هر شب قبل از خواب، از پنجره اتاقش به آسمون نگاه می‌کرد و ستاره‌ها رو می‌شمرد. یه شب، یه ستاره کوچولو ✨ از آسمون اومد پایین و گفت: “سلام سارا! من ستاره کوچولو هستم. می‌خوام با تو دوست بشم!” سارا خیلی هیجان‌زده شد و گفت: “سلام ستاره کوچولو! منم سارا هستم. خیلی خوشحالم که با تو دوست شدم!”
ستاره کوچولو و سارا هر شب با هم حرف می‌زدن و قصه‌های جالب برای هم تعریف می‌کردن. یه شب، سارا از ستاره کوچولو پرسید: “ستاره کوچولو، میشه منو ببری پیش بقیه ستاره‌ها؟” ستاره کوچولو گفت: “البته که میشه! دست منو بگیر و چشماتو ببند.” سارا دست ستاره کوچولو رو گرفت و چشم‌هاشو بست. یه دفعه احساس کرد داره پرواز می‌کنه. وقتی چشم‌هاشو باز کرد، دید که توی آسمون پر از ستاره‌هاست! 🤩
سارا با ستاره‌ها بازی کرد و خیلی خوش گذروند. بعد ستاره کوچولو سارا رو برگردوند به اتاقش. سارا به ستاره کوچولو گفت: “ممنون ستاره کوچولو! این بهترین شب زندگیم بود!” ستاره کوچولو گفت: “خواهش می‌کنم سارا! هر وقت دلت برام تنگ شد، به آسمون نگاه کن. من همیشه اونجام.” سارا به ستاره کوچولو لبخند زد و خوابید. 😴 شب بخیر! 🌟