#پارت_1۲۳🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
معلوم بود از بیقراری من خوشش اومده.
- احساس میکنم تازه دارم لیلای واقعی رو میبینم ...نگفته بودی از از کار ها هم بلدی.
با دست هاش دستمو گرفت
حالا از خجالت جمع شدم.
- بزرگ تر شدی ، قدر زحماتم رو بدون ...
تو این وضع انتظار داشت ازش تشکر کنم؟
نگاه خیرش داشت میسوزوند.
- خیلی سف
یدی ، باس روش نقاشی کرد.
+نخیرم
- زود میخوای بری سر اصل کاری .
حرف هاش باعث میشد خجالت زده بشم
- پس معطل چی؟!
چشم هاش برق زد.
- میخوام ببینم چقدر میتونی بیقرار بشی!؟
منم بلد بودم مثل خودش باهاش بازی کنم.
#پارت_1۲۲🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
آروم مهارم کرد.
- چقدر کوچولویی! با یه دست میتونم بلندت کنم.
کوچولو بودن انتخاب من نبود ولی همیشه ترجیحش دادم.
- مامان بزرگت میگفت دختر باید ریزه میزه باشه که تو ب
ع
ل شوهرش جا شه.
- هوم ...واسه همین پسندیدهت!
کتش رو گوشه ای انداخت.
با چشما منتظر بودم بدن عضلانیش رو
وقتی دستش سمت دکمه های پیرهنش نرفت
با خجالت یکم جلوتر رفتم و با دست های لرزونم شروع کردم.
انتظار این رفتار ها رو نداشت ولی همین که پسم نزده بود جای شکرش باقی بود.
نگاهم به جمال عضلاتش روشن شد.
- میشه بهش دست بزنم؟
با سر به عضلاتش اشاره کردم که اجازهم رو صادر کرد و انگشت های زمختشو دور موهام پیچوند.
دست هامو روی بازوش گزاشتم
پوستش خیلی محکم و سفت بود.
اختیار هیچ کدوم از کار هام دست خودم نبود.
#پارت_1۱۲۱🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
حاضر بودم خودم رو ت
قدی
م ش کنم.
- میگم ...یهو مامانت نیاد!
گوشه لبش پوزخند نشست.
- نگران نباش ...مامانم میدونه پسرش مشغول تولید مثله ...
موهامو پشت گوشم انداختم
- نکن لام
صب!
این مالکیت منو بد عادت میکرد.
دست های بزرگش ...
چشم هام رو بستم
میگن اولین ها از یاد آدما نمیرن ...مطمئنم قرار نیست هیچوقت فراموش کنم.
لباسش رو تو مشتم گرفتم.
چی میشد اگه دنیا همینجا صبر میکرد؟!
- لعنتی ... بوت خیلی خاصه
دست خودم نبود که براش ناز میریختم:
- مگه چجوریه؟
بیقراری شو میدیدم.
- توتفرنگی، همونقدر وحشی و ملس ...یه ذره بچه ای ولی منو بهم ریختی!
مگه تقصیر من بود که جلوی جذابیتش کم می آوردم؟
#پارت_1۴۰🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
پشتم رو بهش کردم و قبل از برداشتن اولین قدم بازوم اسیر دست هاش شد و وادارم کرد سمتش بچرخم
_اون رو دیگه لولو برد عروس خانم ... پا تو از این در بزاری ،بیرون کلاهمون میره توی هم ....
مگه خودش همینو نمیخواست؟ دیگه مقاومت برای چی بود؟
نه اجازه ی رفتن داشتم و نه جرعت موندن ... اون خوب بلد بود چجوری بازی رو به نفع خودش تموم کنه.
+اینجا بمونم که چیکار کنم؟
سمت تختش رفت و آسوده سر جاش دراز کشید و با نگاه تمسخر آمیز بهم زل زد _وظیفه ت چی بود وقتی پاتو اینجا گذاشتی؟ نکنه عادت کردی
تکونی توی جاش خورد و برق اتاق رو خاموش کرد و منو توی تاریکی سر پا نگه داشت و تشر زد - د يالا ... شب تولدم خوبیت نداره زنم خودشو دریغ
کنه
ممکن بود یه روزی بالاتر از این هم تحقیر بشم؟! نه به خدا که امروز آخرین حدش بود .... بغض تو گلوم راه نفسم رو بست و با ته مونده
صدام تو گلو نالیدم
نفسش رو عصبی بیرون داد و توی نور کم اتاق اخمش نمایان شد.
_اینو منم نمیشنوم بلند تر ....
توی تاریکی اتاق پوزخندش رو دیدم ولی اون نتونست غم توی چشم هام رو ببینه
کلافه شد.
#پارت_1۳۹🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
سمتم خیزی برداشت که دست و پام رو گم کردم و فکم میون دستهای بزرگش اسیر شد. +یه بار دیگه بگو ببینم چه شکری خوردی؟
هنوز باید مقابله به مثل میکردم؟! مگه توی قصه ها اینجوری نبود که دختر و پسر با هم کل کل میکردن آخرش هم به خواب ختم می شد؟ البته من امشب توانش رو نداشتم ها ولی اگه اون تقلا میکرد بدمم نمی اومد.
با چشمهای پر غضب منو به دیوار پشت سرم چسبوند
_....آخ
کنار گوشم غرید
+نکنه خیال کردی دو سه شب نازتو کشیدم عاشقت شدم؟ الانم دنبال یکی میگردی
از فرط درد صورتم جمع شد و نالیدم
_ ... نه ... ولم كن تورو خدا ... دارم خفه میشم.
زندگی واقعی مثل داستان ها نبود و من اسیر چنگال آقا گرگه شدم.
فشار دستش رو کمتر کرد و آخر تشرش رو زد
_ این اولین و آخرین باریه که بهت میگم پاتو از کلیمت دراز تر نکن کلفت کوچولو
با بالا پایین کردن سرم اشکمم فرو ریخت ... اون
اون راست میگفت من کلفتی بودم که پول گرفتم تا چند شبی نقش همسرش رو بازی کنم.
+یه گوشه مثل بچه آدم میخوابی؛ صدای نفسات بیاد نفستو میبرم .....
الان دیگه یه لحظه هم نمیخواستم تو این اتاق باشم.
_می ... میرم پیش مادر بزرگ
#پارت_1۳۸🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
هیچی نداشتم که بگم. از نظر اون من محکوم بودم و بس .... با صدای بلندش از جا پریدم
_ یه بار دیگه از این غلطها بکنی من میدونم با تو ... الان هم این گریه زاری هاتو تموم کن روی اعصاب من داری میری
چرا وقتی به من میرسید اعصاب نداشت؟ خیلی زود تر از چیزی که انتظار داشتم رسیدیم چراغ های خاموش نشون میداد همه خوابیدن ... احتمالا اونها فک میکردن منو مهام شب رو خلوت میکنیم و خونه نمیایم
با قدم های بلند سمت اتاق رفت درب رو بست این یعنی من حق نداشتم شب رو توی اتاق بمونم؟
منتظر ایستادم عصبانیتش فروکش کنه و آروم لای در رو باز کردم که نگاهش روم زوم شد.
_کی بهت اجازه داد بیای تو؟
انگار قرار نبود عصبانیتش فروکش کنه.
+پس شب رو کجا بخوابم؟
دندون قروچه ای تحویلم داد.
_ چمیدونم برو ور دل ننه بزرگم
موقعیت خیلی جدی بود ولی مغزم همکاری نکرد. چهره مهام منو یاد کارتون پرندگان عصبانی انداخت ... مخصوصا اون سیاهه که همه جا رو منفجر میکرد.
+بهش بگم شوهرم منو از اتاقش بیرون کرده چون میخواستم واسه تولدش سوپرایزش کنم؟!
نفسش رو عصبی بیرون داد و غرید
_ نه برو بگو معلوم نیس تو خیابونا چه غلطی میکردم شوهرم منو از توی کوچه خیابون جمع کرده
شاید کمی حق با اون بود ولی پس من چی؟!
اگه یکم منم مثل خودش جواب بدم کنار بیایم؟ ممکنه با هم
باشه؛
+ شاید براش جالب باشه بگم شوهرم داشته توی دفترش به زن دیگه رو ...
احساس آزادی و رهایی بهم دست داد. انگار تازه راه نفسم باز شد.
#پارت_1۳۷🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
نبود بدونه چقدر تحقیر شدم.
لازم نبود بدونه از ناراحتی متوجه نشدم که شب شده
نباید میفهمید که از دیدن لحظه ای که دوست د
خترش رو ب
غ ل کرده بود چقدر اذیت شدم
از صورتش مشخص نبود حرفام تاثیری روی عصبانیتش گذاشته یا نه
+این دلیلهای مزخرف باعث نمیشه بتونی تا این موقع شب بیرون بمونی ....
حرف های من از نظر اون مزخرف بود؟ با چشم های آماده باریدنم بهش خیره شدم و جوابم شد "هوف" کلافه ای ...
از بازوم گرفت و کشون کشون سمت ماشین برد و پرتم کرد روی صندلی و درب رو محکم کوبید.
_اصلا برات مهم نیست چی میگم؟
سیک گلوش بالا پایین شد، ماشین رو عصبی استارت زد.
+داری ننه من غریبم بازی در میاری حرف واجب نمیزنی که مهم باشه .... اصلا تو خیلی بی جا کردی بخوای منو سوپرایز کنی و ازین کارا بکنی ... با
اجازه کی پاشدی این همه را کوبیدی اومدی شرکت؟
یعنی کارای من بیجا بود؟!
حرفی پیدا نمیکردم بزنم
_ من نمیخواستم سورپرایز کنم ... مجبور شدم.
چشم هاشو ریز کرد و مشتی به فرمون کوبید:
+چرا بلوف میزنی؟ کی مجبورت کرده بود؟
الان اگه همه تقصیرها رو گردن مامان و مادر بزرگش مینداختم بعداً عذاب وجدان میگرفتم؟
_من بلوف نمیزنم .... مجبور شدم نقش بازی کنم؛
اصلا مگه قرارمون همین نبود؟
با حرص دنده عوض کرد.
+تو غلط کردی تا این موقع شب بمونی بیرون و
نقش بازی کنی.
#پارت_1۳۶🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
بدنم منقبض شد تا وقتی که عطرش بینی مو پر کرد و صدای پر جذبه ش کنار گوشم پیچید
- هیشش ... منم!
نفسم رو با شنیدن صدای مهام آسوده بیرون دادم و چشم باز کردم
_اومدی
از ترس توی وجودم حال نزارم رو فهمید که بی هوا محکم ب غ
لش کردم اما با صدای جدیش رعشه به جونم افتاد.
+این وقت شب اینجا چه غلطی میکردی؟
حالا چی داشتم که بگم؟
اون حتما منو مقصر میدید.
عا ... من -
فشار دستش بیشتر شد.
- من من نكن ... جواب سوال منو بده
اونی که دنبالم بود رو کاملا فراموش کردم طوری صداش خش دار بود که همه بدنم از ترس لرزيد.
_میشه بریم خونه؟!
همه مظلومیت وجودم رو توی صدام ریختم تا کمی از این جو دور بشم
+بریم خونه که من میدونم و تو ... چوب خط هات پر شده...
از چشم هاش خون می چکید تا حالا ندیدم اینقدر عصبانی بشه.
الان فقط یکی رو میخواستم که بی سوال و جواب قبولم کنه.
مشتای بی جونم رو به سینش کوبیدم و گله کردم
_ من کیک پختم ... اومدم تولد بگیرم
برات ... دیدمت ... که با اون دختره بودی ... بعدش هم اومدم یکم آب و هوا عوض کنم گوشیم خاموش شد پولم نداشتم برگردم
#پارت_1۳۵🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
از مغازه بیرون زدم و تا خیابون اصلی قدم زنان طی کردم.
خلوت بودن خیابون نشون از دیر وقت بودن و من زمان از دستم در رفته بود.
غرق فکر و خیال بودم که با بوق ماشینی به خودم اومدم.
× این وقت شب نبینم تنها باشی ... سوار شو برسونمت.
الان فقط همینو کم داشتم. نگاه پر اکراهی به داخل ماشین و اون صدای انداختم و بی تفاوت به راهم ادامه دادم.
چشم های شرارت بارش از روم کنده نشد. ×چه نازی داری حالا بیا بشین سر قیمت با هم راه میایم.
حس ترس و تنهایی همه سلول هامو درگیر کرد و تنها سلاح دفاعی من مهام بود.
- میخوام ببینم وقتی شوهرم رسید بازم جرعت داری اینجوری زبون بریزی؟
حرف خنده داری نزدم ولی قهقهه ش اوج گرفت.
× تو اگه شوهر داشتی که این موقع شب اینجاها ول نمی چرخیدی
حقیقت به شدت تلخ بود.
اون درست میگفت من در واقع شوهری نداشتم ... مهام تنها یک اسم تو شناسنامه بود.
- خجالت میکشی؟ نکنه میخوای بیام به زور سوارتکنم؟
آلارم خطر رو توی سرم روشن کرد و با تمام توانم دویدم ... بی توجه به مقابلم فقط به پشت سرم و اون ماشین لعنتی که داشت دنبالم می اومد نگاه کردم و لحظه ای انگار همه چیز از حرکت ایستاد
طوری محکم به چیزی برخورد کردم که با هوا جیغم توی فضا پیچید و دستی دور کمرم پیچیده شد ولی چشمامو باز نکردم
_ولم کن تو رو خدا راحتم بزار ... من شوهر دارم
#پارت_1۳۴🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
خلوتی خیابون اصلا خبر خوبی نبود. همه پولی که داشتم خرج کادوی تولد مهام کرده بودم و حالا آس و پاس شنونده ی صدای قار و قور شکمم بودم.
باید دوباره به مهام پناه میبردم؟
به بقالی خلوت و نامور کنار خیابون نگاه
انداختم .... کاش حداقل تلفنی برای زنگ زدن داشت.
انگار توی چشمهای من خواهش و تمنا دید که بی مخالفت اجازه داد به مهام زنگ بزنم زیر نگاههای سنگینش شماره گرفتم و انگار بغل گوشی خوابیده بود که با عجله تلفنش رو جواب داد
- بفرمایید؟!
صداش نگران به نظر میرسید که با اکراه و اجبار جواب دادم
- سلام
همین ... تنها کلمه ای که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم. بدجور منتظر ابراز دلواپسی بودم اما اون شاکی
بود.
+کدوم گوری رفتی لیلا ؟
مطمئنم صدای فریادش رو پیرمرد بیچاره هم شنید ... حفظ ظاهر کردم
_من ... من نزدیک خونه ی خودتم میشه بیای دنبالم؟
انگار مدل حرف زدنم جری ترش کرد
+گور خودتو کندی .... بتمرگ همونجا تا بیام
بوق ممتد تو گوشم پیچید. وضعيتم طوری بود که پیر مرد هم دلش به حالم سوخت.
×میخوای بشینی اینجا تا بیاد؟
دلم نمیخواست اون هم شاهد ابرو ریزی من باشه و فورا درخواستش رو رد کردم
- نه ... ممنون!
#پارت_1۳۳🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
احساس احمق بودن تمام وجودم رو گرفت. مهام با دستهایی که شبها من رو بغ
ل میکرد ک
مرش رو گرفته بود. و از همه بدتر ... با ل
بهایی که از من دریغ میکرد اونو میب وs ید ....
نذاشتم موندنم ادامه دار بشه و تند بدون این که اون ها متوجه ی حضورم بشن درب رو بستم و بیرون اومدم.
مطمئنم منو دید ولی حتی ذره ای تلاش نکرد. موندنم جایز نبود و راه رفته رو برگشتم
انتظار زیادی بود اگر حالا منتظر بودم که مونا رو رها کنه و دنبال من بیاد؟
پس این کیک چی؟
اون جمله ای که تمرین کرده بودم تا بهش بگم چی؟
غرورم چی؟
حس اضافه بودن و حماقت چی؟
قلبم ناراحت بود اما مغزم حق رو بهش نمیداد.
به سمت مقصد نامشخص قدمهای سست و نامنظم برداشتم ... دیدن کسی فقط حالم رو بد تر می کرد.
من زنی بودم که شبها ب
غل شوهر صوريم می خوام و صبح شاهد عشق بازی
ش بودم .....
افکارم اجازه نداد گذر زمان و تاریک شدن هوا رو هضم کنم.
پاهام از فرط راه رفتن به گزگز افتاده بودن و بی پناه گوشه خیابون نشستم نگاهی به موبایل خاموش توی دستم انداختم بی شک که کسی پیگیر من نشده بود ....
#پارت_1۳۲🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
از فرط استرس سرخ شدم.
- عا ... بله؛ با مه ... یعنی با رئیس کار داشتم
نگاهی از سر تا پام انداخت و چین به بینیش داد.
×الان جلسه داره بشین منتظر بمون
ولى من برای نشستن نیومده بودم ... اصلا حتی وقت منتظر بودن نداشتم.
توی دفتر برنامه ریزیهای مهام اصلا ننوشته بود امروز جلسه داره و مشخصا منشی داشت منو دست به سر میکرد.
- اتاقشون کدومه؟
چشم ریز کرد و به طرف مقابلش زل زد
×همون در بزرگه
اروم روی صندلی نشستم و درست نیم ساعت تمام پاهام رو بی اختیار روی زمین لزوندم
منشی که سرش گرم بود دیگه توجهی به من نکرد و آروم از جام بلند شدم و سمت درب اتاق مهام رفتم.
گوشه در باز بود ولی عقل حکم میکرد اول گوش واستم مبادا واقعا توی جلسه باشه.
گوشم رو نزدیک کردم ولی صدایی نبود. انگار که منشی اشتباه کرده یا اصلا داخل اتاق کسی نبود.
آروم دستگیره رو گرفتم و لای در رو کمی باز کردم
و تمام تنم یخ زد. ...
پاهام کرخت شد و دست هام بی حس ... چیزی تا سقوط این کیک لعنتی که مدام داشت سنگین تر میشد، فاصله ای نداشتم.
اون اونجا بود.
زود تر از من برای عرض تبریک به مهام اومده بود و حتى انقدر بینشون نزدیکی بود که روی پ
اهای مهام هم جا گرفته بود.
#پارت_۱۳۱🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
اصلا حتی یادم نمی اومدم اون خواب لعنتی راجب
چی بود و تنها چیزهای محوی یادم اومد.
_یکی ... یکی داشت منو خفه میگردا فکر کنم دوس دخ
ترت بود.
باز پوزخند زد.
+نترس انگشتش بهت بخوره دستشو قلم میکنم
پشت پلکی براش نازک گردم
_ یعنی من از اون برات مهم ترم؟
نفسش رو از روی کلافگی بیرون داد و پتو رو روی سرم کشید.
+بگیر بخواب چرند نگو دیگه هم جیغ و داد نگن تو خواب سوال بیخودی هم نپرس ....
پتو رو عصبی از روم کنار زدم و دوباره به بازوش چسبیدم
_ چرا جوابمو ندادی؟ زود باش بگو .... من مهم ترم یا اون؟
سکوتش اصلا نشونه ی خوبی نبود و با بی حسی جواب داد: +اون.
جعبه ی کیک رو محکم توی دستم گرفتم اگر کسی ازم میپرسید چیکارشم باید چی میگفتم؟
اصلا اگه از دیدن من اینجا خوشحال نشد چی؟
با دست و پای یخ زده قدم برداشتم. لعنت به این کفشها که بلد نبودم چجوری باهاشون راه برم
به منشی پشت میزش خیره شدم که سرش رو بالا آورد.
- میتونم کمکی کنم؟
#پارت_1۳۰🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
میون استرسی که وجودم رو فرا گرفته بود، دستش رو روی موهام گذاشت و محکم فشار داد.
- آی... کندیش.
یکم فاصله گرفت ولی از فشار دستش کم نکرد.
با سیاه چاله هاش بهم خیره شد.
- یاد بگیر وقتی یکی خوابه جیغ جیغ نکنی.
مگه دست خودم بودم؟
خواب بد دیده بودم ...لم رو زیر دندونم کشیدم که چشم هام مملو از اشک شد که با دست، ل
ب هام رو از میون دندون هام بیرون کشید:
- خیلی خب حالا گریه نکن، اینا رو هم اینجوری نکن ...من روش های بهتری بلدم!
یعنی بی جنبه بودم
باز کنار گوشم پچ زد:
- نکنه هوس روش های دیگه رو کردی؟
همهی تمرکزم رو به یغما برد.
- انقد حس داری بهم؟
چشم ازش دزدیدم ...لعنتی نباید فکرم رو میخوند.
- نه کی گفته؟ من فقط خواب بد دیدم!
سیبک گلوش بالا پایین شد و توی تاریکی بهم خیره شد.
انگار خواب از سرش پریده بود که میخواست از زیر زبونم حرف بکشه.
- حالا خواب چی دیدی که به خودت جرعت دادی منو بیدار کنی؟
#پارت_1۲۹🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
منو به سمت خودش کشید که به سینش خوردم و شاکی لب زدم:
- نمیخوام ب
غلم کنی، به جاش بهم پتو بده!
نفسی لای موهام کشید و حلقهی دستش رو تنگ تر کرد.
- هیششش!
تقلا فایده ای نداشت وقتی دستاش هر بار تنگ تر به دورم میپیچید.
بالاخره آروم گرفتم ولی چشم هام از صورتش کنده نمیشد.
وسوسه لمس داشت به جونم رسوخ پیدا کرد که با صداش به خودم اومدم.
- اگه گذاشتی بخوابم ...
اونی که دیر اومد و سر و صدا کرد خودش بود ولی مقصر نخوابیدنش من شدم؟!
- من که کاری نکردم!
- چشمات نمیزاره بخوابم! مثل قورباغه شدی ...
چرا منو با همه موجودات مقایسه میکرد؟!
درسته دختر مو بلوند و قد بلند رو ترجیح میداد ولی منم به اندازه کافی زیبا بودم.
نگاهم رو از صورتش برداشتم ...
انتظار داشتم حداقل بگه حرفش شوخی بود ولی از نفس های منظمش فهمیدم خوابش برده.
***
با حس خفگی، جیغ نفس گیری کشیدم:
- ولم کن ... خفم کردی.
خواب و بیدار بودم؟
خواب دیدم؟
سرم به سینهی مهام چسبیده بود که صدای جیغم چشم باز کرد.
با نفس نفس بهش خیره شدم که با صدای دو رگه غرید:
- چته؟ خواب دیدی؟
#پارت_1۲۸🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
افکار منفی همه ذهنمو تسخیر کرد که به تخت پناه بردم.
اما خواب به سراغم نیومد، انگار که چیزی رو گم کرده باشم و بی قراری بهم اجازه نمیداد.
بالاخره رضایت داد بیرون بیاد و صدای سشوار لعنتیش مثل ناقوص توی مغزم پیچ و تاب خورد.
کلافه روی تخت نشستم و از آیینه نگاه پوزخند دارش رو شکار کردم.
- بیدارت کردم؟
این جمله سوالی بود یا خبری؟!
- خوابم نمیبره!
دست لای موهاش کشید.
- انتظار که نداری ب
غل
ت کنم تا خوابت ببره؟!
الان فقط میخواستم بهم بگه قرار امروزش چطور پیش رفته.
- نه!
البته که احساس و منطقم نمیتونستن یک تصمیم مشترک بگیرند.
روی اومد و مالک تمام پتو شد و نگاهی حوالهم کرد.
- میخوای تا صبح همینجوری بالا سرم بشینی؟
چشم هام رو مالیدم و لبم رو جلو دادم.
- میشه یکم از پتو به منم بدی؟
دست رو چشم هاش گذاشت و لجوجانه جواب داد:
- نه ...
حفظ غرورم به سرماخوردگی می ارزید؟
ذره ای سمتش خزیدم که تو گلو خندهی کنایه آمیز و کوتاهی تحویلم داد.
- به بهونه پتو میخوای بیای ب غ
لم؟!
قطعا اینطوری نبود ...حالا شاید هم بود ...
آروم آروم پتو رو سمت خودم کشیدم که دستم تو هوا شکار شد.
- من نصف شب واسه بازی با عروس حوصله ندارم، آروم بگیر بخواب شیطنت نکن.
#پارت_1۲۷🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
من آروم گفتم ولی انگار اونها خوب متوجه حرفم شدن.
بلند شدم و لحظه آخر قیافه وا رفته مامانش تنها چیزی بود که تونستم ببینم.
همه مواد کیک رو روی میز چیدم و تصمیم گرفتم کیک شکلاتی درست کنم.
این مدل کیک رو خیلی دوست داشتم.
دورانی که پیشخدمت مهام بودم، تجربه کیک پختن براش رو نداشتم.
تا وقتی که کیک در حال پختن بود به هزار چیز فکر کردم ولی در واقع به هیچی فکر نکردم.
شاید قسمت اعظم سردرگمی من به قرار امروز مهام با دوست دخ
ترش مربوط میشد.
تا کیک سرد شد چند تا ظرف کثیف رو شستم و بعد با ظرافت تزئینش کردم.
***
ساعت دوازده شب قطعا باید تا الان مهام برمیگشت اما خبری نبود ...
به مادرش گفته بودم که خبر داده کارش طول میکشه ...اما خب من خوب میدونستم که حتی یه تماس ساده رو دریغ کرده.
نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد و مهام شلخته و خسته توی چارچوب درب حاضر شد.
قطعا که هیچ کار مهمی تا ساعت دو نصف شب طول نمیکشید.
آروم قدم برداشت و لباس هاش رو بی حوصله همونجا روی زمین رها کرد و با تمسخر پرسید:
- منتظرم بودی؟
با دهن کجی جواب دادم:
- بدون تو خوابم نمیبره!
سمتم حموم رفت؛ معلوم بود کبکش خروس میخونه که برای دومین بار تصمیم گرفته بود امروز دوش بگیره.
#پارت_1۲۶🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
از قیافهش مشخص بود که تعجب کرده.
- فردا رو میگم دیگه.
حتما یه خواب جدید برام دیده بودن ...
- مگه فردا چه خبره؟
چشم های ریز شده مادرش با لبخند روی لبش تضاد داشت.
- نکنه فراموش کردی فردا تولد مهامه؟
مچ گیرانه بهم زل زدن و من چاره ای نداشتم جز اینکه دوباره نقش عاشق پیشه ها رو بازی کنم.
-عا ...آها اره ...اتفاقا براش برنامه هم ریختم.
چشمای مادرش از خوشحالی اینکه همه چیز بین عروس و پسرش عالیه، برق زد.
ولی مادربزرگش موشکافانه بهم خیره موند.
به هر حال زن دنیا دیده ای بود ولی منم تو این مدت بازیگر ماهری شده بودم.
- حالا چه برنامه ای داری مگه؟
لبامو به زور کش آوردم.
- میخوام براش کیک درست کنم با یه سوپرایز
عجب داستانی ساختم.
حتما که باورش شده بود.
معلوم بود انتخاب پسرشو تحسین میکنه.
- ماشالله دختر های این دوره زمونه بلدن چجوری افسار شوهرشون رو به دست بگیرن
این حرف داغ دلم رو تازه کرد.
من فقط افسار ه
وسش رو خوب تو دستم داشتم.
- پسرمم ماشالا بر و رو داره ...حواست نباشه زود قاپشو میدزدن.
خبر نداشت قاپ پسرش اصلا دست من نیست که بمونه یا بدزدنش.
لحظه ای شیطون گولم زد تا حرف بزنم.
- از کجا معلوم شاید تا الان دزدیده باشن ...
#پارت_1۲۵🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
محو کردنش تاثیری نداشت.
رسالت من توی خونه این بود که ثابت کنم من و مهام یه ازدواج کاملا واقعی داریم و این اتفاقات بین زن و شوهر های واقعی کاملا عادی بود.
با صدای مهام به خودم اومدم.
- تو که هنوز اینجایی ...
طوری حرف میزد انگار من موجود اضافی بودم و فقط جای اون رو تنگ کردم.
- بلدی کراوات ببندی؟
حرصی شدم.
درسته کراوات بستن رو بلد نبودم ولی اگه بلد بودم هم فرقی نداشت، جواب من یه چیز بود.
- نه ...
شاید محکم ترین نه ای بود که تا به حال گفتم.
- چیه؟ یاغی شدی!
بهترین کار این بود که جلوی نفس سرکشم رو بگیرم و جوابی بهش ندم چون تو این بحث حرفی برای گفتن نداشتم ... نه وقتی که خودم مقصرم.
از اتاق بیرون اومدم و درش رو جوری بستم که نارضایتیم رو به گوشش برسونم.
***
- لابد زنش براش برنامه داره دیگه!
متوجه حرف مادر مهام نشدم و نزدیک رفتم که رو بهم کرد.
- مگه نه؟
متعجب از بحثی که نمیفهمیدم بهشون خیره شدم.
- برای چی؟
#پارت_۱۲۴🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
پتو رو بیشتر دورم پیچ دادم که پوزخند گوشه لبش بهم اخطار داد، بازنده این بحث منم ...
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و انگار تازه یادش اومد یه قرار مهم داشته که سر هوسش از خاطر برده ...
زیر لب غرید:
- لعنت بهت که حواس برام نمیزاری!
با دقت زیر نظرش گرفتم.
با عجله ترک کرد و سمت کمدش رفت.
- تو که باز آمپر سوزوندی موندی،
پاشو جمع کن خودتو ...
الآنم خیلی راحت منو از اتاق بیرون میکرد تا کسی مزاحم آماده شدنش نشه.
- من که یه گوشه خوابیدم ...اصلا مگه جای تو رو گرفتم؟!
بی توجه به حرف هام کارش رو ادامه داد.
هر کاری کنم بازم مونا تو الویت زندگی مهام قرار گرفته و من فقط فکر میکردم اون منو ترجیح داده ...
من فقط تونسته بودم کاری کنم مهام ه
و
س
ش رو ترجیح بده.
از تخت پایین اومدم. شرایط روحی اصلا حوصله قانع کردن خودم رو نداشتم
لباس راحتی پوشیدم و کارو تموم کردم.
شونه رو برداشتم تا به موهام که با وحشی بازی مهام، آلاخون والاخون شده بودن سر و سامانی بدم.
احساس کسی رو داشتم که تک و تنها با یه لشکر مبارزه کرده و همه بدنش زخمیه. باعث شد پوزخند بزنم.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.